Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

جا مدادی

تعداد بازدید: 1,274

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از ابتدا انسان ها هر آنچه را که دوست داشتند ذخیره می کردند تا بتوانند از آن نهایت استفاده را در زمان و مکان لازم داشته باشند. انسان بر خلاف خود عمل کرد زیرا آنچه را که ذخیره می کرد را در مکانی امن قرار میداد ولی در مرحله دیگر امنیت، انبار و ذخیره انسانی از درون به بیرون انتقال یافت.

کسی نمیدانست چرا انسان اینگونه عمل میکند ولی همه شاهد ذخیره سازی انسان در بیرون از خودش بودند. اینگونه ذخیره سازی نیاز انسان را هر روز نسبت به محیط پیرامونش بیشتر و بیشتر می کرد و هر آنچه که نیازش وسیع تر می شد اعتماد به نفسش و درونش کمتر و کمتر میشد.

ما دیگر قادر نبودیم در خود چیزی داشته باشیم، انبارهای داخل سلول هایمان بلا استفاده ماند و کم کم به خواب رفت، اینگونه سلول فقط حکم زنده نگه داشتن را ایفا کرد و انسان فراموش کرد که هر سلول در انسان قادر است حکم واحدی مانند بیرون از خود را ایفا کند.

بقا ما را از خود دور کرد، نیاز به خوراک، پوشاک، مسکن، اکسیژن، آب، گرما و حرارت انرژی سوخت کاملی که در درون بود، همه اینها در درون قابل تامین بود ولی انسان در طبیعت نگریست و همه هستی را نیازمند دید پس خود را طبق طبیعت تعریف کرد. این تعریف غلط از خودم باعث شد نداند که انسان می تواند بدون تامین نیازهای یاد شده در بیرون از درون به آن ها دست یافته و زندگی بدون درد را آغاز کند. ولی انسان درد را پذیرفت.

محل ذخیره اولیه و تکمیل خود را رها کرد و در جستجوی ذخیره های بیرون از خود گشت و ثروت را نه از درون بلکه در بیرون میدانست. انسان رنگ زندگی را در جایی ذخیره کرد که هر روز برای استفاده اش باید کلی جستجو میکرد و اینگونه رنگ زندگی انسان ها محدود و محدود تر شد زیرا هر بار که از این جامدادی رنگی را برمیداشت برای برگرداندنش تلاش نمیکرد پس در میان سایر نیازهایش گم میشد تا اینکه انسان میدید در جامدادی زندگیش چند رنگ بیشتر باقینمانده، پس میترسید و اینگونه تو که این مطلب را میخوانی با یک یا دو یا نهایت سه رنگ زندگیت را ادامه میدهی و این درد بزرگی است که بدانی برای زندگی تو میلیون ها رنگ وجود داشت. بقا محدودیت آورد و تو محدودیت را تنها مدل زندگی خود فرض گرفته و ادامه دادی.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (3 votes, average: 4٫33 out of 5)
Loading...

4 دیدگاه

بسیار زیبا و آموزنده بود.وقتی انسان خودش را به جای اینکه در درونش جستجو کند و توانایی ها و قدرت های درونیش را بیابد، شروع کرد به جستجوی خودش در دنیای بیرونش.به خاطر ترس از بقا احساس نیاز در انسان بوجود آمد و انسان بدون آگاهی از اینکه او کامل آفریده شده است فقط باید کمی درونش تامل کند تا خود واقعیش را بیابد، شروع به درد کشیدن کرد و خود واقعی انسان، درونش به خواب رفت و اینگونه شد که انسانها در دنیایی از ترس و محدودیت و ناراحتی و تنهایی فرو رفتند.

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود