مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

نویسنده

Master Kamel

تاریخ انتشار

تعداد دیدگاه ها

تعداد بازدیدها

2,420

امتیاز مطالعه

2 امتیاز

استاد کامل

پس نجواهای انسان بسیار گردید و جهان پر از نجوا شد تا جایی که همه ایستادند و در محشر کسب ‌و کار به قامت ترسیدند که در این بلوا چه خبر است و کسی وارد شد و گفتند: او را بنگرید به قامت خود چه دارد، که ما نداریم؟ و او خود حرکت بود و همه او را به انگشت اشاره کردند و ندا دادند: کامی را به ما شیرین کن که نجواها خاموش شدند و سکوت تمام آن‌ها را فرا گرفت.

او ایستاد و پشت به جمعیت به سویی خیره شد و او را گفتند: چه چیز را می‌نگری که ما نمی‌بینیم؟ گفت: حرکت به سوی پشت زمان، آنجا که شما در نجواها فرو رفتید زمان ایستاد و هنگامی که ببینید پس چرخ کسب ‌و کار می‌ایستد و کسب ‌و کار در زمان معنا می‌یابد و این‌گونه تجارتی را آغاز کنید که آن را زمان صفر می‌نامند زیرا باید برای کسب ‌و کار از صفر شروع کرد و هر عددی قائل شدن یعنی شکستن کسب‌ و کار یا شکست در کسب‌ و کار.

همه خواستند به ابتدای زمان برسند، یکی 10 بود، یکی 2، یکی 20، یکی 40 و یکی بر سکوی 80 ایستاده بود و گفت: من در این سکو ایستاده‌ام و خورشید کسب ‌و کارم درخشان است و من 100 کسب‌ و کار خود را می‌یابم و با نجواهایش از محشر آنجا دور شد. ولی زمان به صفر بازگشته بود و او بی‌خبر بود، پس به کسب خود نگریست به دستور حرکت و دیدند همگان که کسب‌ و کارها ایستاده است و صاحبان خود را می‌نگرند، انگار منتظر اتفاقی بزرگ هستند و حرکت به سوی صفر آغاز شد.

آرامش همه‌جا را فرا گرفته بود و کسی را یارای سخن نبود، آخرین نجوا خاموش شد زیرا شاهدی بر خود بود و این‌چنین دروغ و ترس و تملق و چاپلوسی و ریا و زنا و بزهکاری و تلاش برای فریب خاموش شد زیرا کسب‌ و کاری آغاز شد که در آن نیاز به ابزاری جدید بود و اینچنین ابزارهای کهن مانند ریسمان‌های فرعون در مقابل موسی فرو ریختند و کسی را یارای پاسخ نبود که این چه کسب ‌و کاری است که می‌تواند همه‌ی راه‌های ما را مسدود کند و خود چنین پُر فراز انتهای خود را از ابتدا نشان دهد و کسی در آن میان سکوت را شکست و گفت: حرکت را می‌خواهم تا سؤالی کنم. او را بر سکو فرا خواندند و گفت: من کفش می‌دوزم. بهترین را به سراسر عالم می‌فرستم، حال مدتی است که نظاره می‌کنم و می‌بینم که این کار خاموش شده است و تا در کارم، کلامم، سؤالم و پاسخم فریبی نگذارم نمی‌توانم کار را به جلو ببرم. حال که به ابتدای تفکرم رسیده‌ام چگونه است که فریب دیگر پاسخ نمی‌دهد و من چه کنم راهی برای سعادت و ثروتمندی من نشان بدهید که اگر اینگونه نشود من از متضررین بزرگی خواهم بود.

این چرم‌ها و این بندها و این قالب‌ها برای من حکم واحدی دارند یعنی حیات من و حرکت به سوی او ننگریست. به او گفت: من کفاشی را می‌بینم که حیاتش در عشق غوطه می‌خورد و از فروش کفش نمی‌نالد و انسان‌ها فوج فوج با او همراه هستند و از او مایحتاج خود را برای حفظ پا می‌خرند و او را ترک نمی‌کنند. کفاش گفت: او را به من معرفی کن چون او باشم. هدفم همین است پس حرکت به او نگریست و گفت: در من چه می‌بینی؟ گفت: خود را. پس حرکت او را به زمان صفر برد و در آنجا گفت: کاری را آغاز کن که در آن فقط از عشقت بنگاری روی کفش.

گفت: من نویسنده نیستم، یک کفاش هستم. گفت: روی چرم‌هایت و بندهایت بنویس: سلام پای عزیز من، هدیه‌ای برای بهترین خلق خدا هستم و تا باشم از تو محافظت می‌کنم، این حکم خالق من است. گفت: کیست آن خالق؟ پس حرکت به او اشاره کرد. کفش را چه کسی می‌دوزد؟ گفت: من. سپس حرکت لبخندی زد و رو به سوی زمان کرد و چیزی نگفت.

اثر استاد کامل

به این نوشته ستاره بدهید و 2 امتیاز دریافت کنید.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (21 votes, average: 4٫57 out of 5)

Loading…

این نوشته ارزشمند را برای دوستان خود در شبکات اجتماعی ارسال کنید.

Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook
Share on pinterest
Share on tumblr

مطالب ویژه ای را فقط در خبرنامه ما دریافت کنید.

13 comments

پاسخی بگذارید