حکایت احترام بعد از تولد

استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شروع شده بود بهانه گیری هایی که هیچ پایه و اساسی نداشت. نمی دانم از کجا آغاز شده بود ولی هر روز به هر دلیلی بهانه می گرفت و چهره اش هر روز درهم می رفت نمی توانست خیلی به من لبخند بزند و اصلا روز ها و شب ها می شد که لبخند را فراموش کرده بود شبی از شب های زمستان که بیرون از منزل بسیار بسیار سرد بود بخاری گرم منزل بهترین ایمن گاه برای استراحت به شمار می آمد. در آن شب سرد زمستانی ساکش را جمع کرد و رفت بدون خداحافظی به سوی راهی که خود می دانست مسافر شد. سال ها گذشت حدود 5 یا 6 یا 7 سال که باز در شبی زمستانی و سرد صدای زنگ خانه آمد در را باز کردم و او وارد شد و سلام کرد. گفتم سفر سلامت خوش آمدی. گفت: مردان بسیار و خانه های بسیار تجربه کردم و آخر یافتم هیچ خانه ای جز این خانه نیست و هیچ مردی جز تو نیست گفتم چه شد که رفتی گفت: به من گفتند تو ته خط را انتخاب کردی. خواستم بدانم آنان که سر خط هستند چه هستند دیدم چیزهایی دارند که این خانه ندارد و چیز هایی ندارند که این خانه دارد آنچه آنان دارند و این خانه و تو نداری با آنچه این خانه و تو دارید و آن ها ندارند قابل مقایسه نیست پس می مانم.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (32 votes, average: 4٫81 out of 5)

Loading...

17 دیدگاه برای “حکایت احترام بعد از تولد

  1. نیلوفر
    نیلوفر گفته:

    خیلی عالی بود مرسی
    این داستان به ما می آموزد که زود قضاوت نکنیم تا عشق پایدار باشه وبه عشق اعتماد کنیم هیچ زندگی را مقایسه با زندگیمون نکنیم همیشه بهترین کار قضاوت نکنیم ومقایسه نکنیم
    تا با عشق زندگی کنیم وبیداریه غفلت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *