Menu

مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت احترام بعد از تولد

تعداد بازدید: 2,321

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

شروع شده بود بهانه گیری هایی که هیچ پایه و اساسی نداشت. نمی دانم از کجا آغاز شده بود ولی هر روز به هر دلیلی بهانه می گرفت و چهره اش هر روز درهم می رفت نمی توانست خیلی به من لبخند بزند و اصلا روز ها و شب ها می شد که لبخند را فراموش کرده بود شبی از شب های زمستان که بیرون از منزل بسیار بسیار سرد بود بخاری گرم منزل بهترین ایمن گاه برای استراحت به شمار می آمد. در آن شب سرد زمستانی ساکش را جمع کرد و رفت بدون خداحافظی به سوی راهی که خود می دانست مسافر شد. سال ها گذشت حدود ۵ یا ۶ یا ۷ سال که باز در شبی زمستانی و سرد صدای زنگ خانه آمد در را باز کردم و او وارد شد و سلام کرد. گفتم سفر سلامت خوش آمدی. گفت: مردان بسیار و خانه های بسیار تجربه کردم و آخر یافتم هیچ خانه ای جز این خانه نیست و هیچ مردی جز تو نیست گفتم چه شد که رفتی گفت: به من گفتند تو ته خط را انتخاب کردی. خواستم بدانم آنان که سر خط هستند چه هستند دیدم چیزهایی دارند که این خانه ندارد و چیز هایی ندارند که این خانه دارد آنچه آنان دارند و این خانه و تو نداری با آنچه این خانه و تو دارید و آن ها ندارند قابل مقایسه نیست پس می مانم.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (23 votes, average: 4٫78 out of 5)
Loading...

16 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود