Menu

حکایت ارابه های خاموش

تعداد بازدید: 2,309

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی که دراز کشیده بود و روکشی روی او را پوشانده بود. به سویش آمدم و از اطرافیانم پرسیدم او کیست و این روپوش بلند چیست؟ یکی از آن میان محکم مرا در آغوش گرفت و گریست که او پدر بزرگ است که فوت کرده است. قطره ای اشک از گونه هایم چکید و گفتم چگونه؟ پدرم که سکوت کرده بود سمت من آمد و گفت به آرامی. گفتم پدر بزرگ پر از هیاهو و خنده بود. همیشه شوخی می کرد و در پنهانی به دیگران کمک می کرد. وقتی مادر بزرگ نبود او همه ی کارها را برعهده می گرفت. و از پس بچه ها خوب برمی آمد. پدر گفت: زمان، پسرم زمان هم دوستی دانا و هم دشمنی تواناست که اگر با او چنین کنی، برنامه ی زندگیت چنین می شود.

پس شاهد هستی که جسم تو قادر است دو سوم کارهای خودش را مستقل از سایر انسان ها انجام دهد. و فقط برای یک سوم کارهای زندگیش به محیط پیرامون احتیاج دارد. حال این ارابه ی بزرگ که حامل مردی بزرگ، دانا، خردمند، مهربان و باهوش بود در تاریخ صفر و در روزی که خورشید پهنای جهان را گرفته بود خاموش شد. آنانکه دوستش داشتند در غم فراق گریستند و آنان که از او دور بودند برای آخرین وداع آمدند و آنان که دوستش نبودند پیش خود گفتند او نیز رفت ولی فقط یگ گروه به هم نگریستند و هیچ نگفتند. آنان کسانی بودند که عشق را درک کرده و دنیای عشق پس از اراده را می دانستند، و زمان را می دانستند. و گفتند خدایا اراده ی این عشق را در زمان گرفتار نکن تا در سرزمین عشق به آرامی زندگی کند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (18 votes, average: 4٫78 out of 5)
Loading...

12 دیدگاه

کتاب صوتی آگاهی های ممنوعه را چندین و چندبار گوش بدهید تا مفاهیم عمیق آن را درک کنید.
می توانید از طریق آدرس زیر می توانید کتاب صوتی اگاهی های ممنوعه را دریافت کنید.
https://www.masterkamel.ir/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b5%d9%88%d8%aa%db%8c-%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%87/

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود