Menu

حکایت تخته سیاه من و تو

تعداد بازدید: 2,268

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از راحله پرسیدم: چرا اینگونه با من برخورد می کنی وقتی اینگونه دوستت دارم و به تو فکر میکنم و برای تو همه ی انرژی و زمانم را گذاشته ام؟ کمی در چشمانم نگاه کرد و گفت من کاری نکرده ام، تو هستی که مرا درک نمی کنی و نمی فهمی چه می گویم و چه می خواهم. پس همه ی کارهایی که برای من کرده ای را برای خوت بردار، این همه منت هم روی سر من نگذار. تعجب می کردم که او فقط حرف خودش را می زند پس از او دور شدم و به سوی خانه راه افتادم. در خودم بودم که ناگهان شانه ام به شانه ی خانمی مسن و پیر خورد و بر زمین افتاد. سریع به خودم آمدم و او را از زمین بلند کردم، خیلی ناراحت شدم. خانم مسن گفت: پسرم مثل  اینکه دل و هوشت را برده. گفتم آره خانم بیشتر از اون که دل و هوشم را ببره، مغزم را خورده، دیگه نمی فهمم چی می خواد. خانم گفت: سبد خریدم را تا منزلم بیار کارت دارم. خانه اش نزدیک بود. وارد خانه شدیم و خانم مهربانی شربتی از سکنجبین برای خودش و خودم درست کرد که خنک بود و در هوای گرم تابستان بهترین نوشیدنی بود. وقتی نشست و نوشیدنیش را خورد، گفت: پسرم خانم ها از جسمشان برای ارائه ی احساسشان استفاده می کنند و تو یا جسم را ندیدی یا احساسش را. گفتم: هر آنچه می خواهد برایش فراهم می کنم ولی برایش پایانی نیست. گفت: او دوست ندارد بلکه از جایی زخم خورده و دارد به وسیله تو زخمهایش را التیام می بخشد. پس از این با او چنین کن که می گویم. قطعا بهتر می شود و مانند یک معلم برایم نوشت چه کنم و از آن روز تا کنون که سال ها گذشته من و راحله در خوشی و عشق زندگی می کنیم. سپاس مادر مهربان.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (16 votes, average: 4٫69 out of 5)
Loading...

9 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود