Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت تفگنداران بی سرزمین

تعداد بازدید: 1,331

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از عده ای پیش قراول سپاه دیدن کردند که بسیار در تلاش برای یافتن سرزمینی جدید جهت زندگی بودند این پیش قراول به سرزمین روشن و شفاف و نورانی رسیدند که بسیار گرم و درخشنده بود. این گروه تفگندار تلاش کردند تا وارد سرزمین شوند شاید بتوانند آنجا را محل مناسبی برای زندگی خود کنند ولی این سرزمین از وردشان ممانعت می کرد تا اینکه گفت اینجا محل زندگی تجارت و کسب و کار مهمی است که فقط یکی از تفگنداران اجازه ورود دارند.

پس سریعترین، قویترین و هماهنگ ترین فرد اجازه ورود دارد. سرزمینی که برای انتخاب مردمش خود تصمیم میگرد. شهری که در آن در تکامل قرار دارد و برای خود مهمانی را نمیخواهد مگر آنکه مهمان اصرار به ورود کند در این صورت می گوید مهمانی را می پذیرم شرایطش در همه جهات با من یکی باشد و من با مهمانم در اتحاد قرار گیرم در صورتی که میزبان با مهمان هر دو باهم در اتحاد نباشند باعث نابودی این سرزمین و تنها تفنگدار می شوند.

تفنگداران مشورت کردند پس از هر جهات سرزمین را ارزیابی کردند و مناسب ترین میان خود را انتخاب کردند و با فداکاری، خود را فدای دوست کردند. تنها تفگندار وارد سرزمین شد و به محض ورود تمام اطلاعات او توسط ماموران آن سرزمین بررسی و سپس همسو با اطلاعات آن سرزمین شد. به محض تعادل میان تفنگدار و سرزمین اتفاق عجیبی افتاد. تکثیر زلزله ای مهیب سرزمین نور را به دو نیم تقسیم کرد و تکثیر پشت تکثیر. تفنگدار گفت: چه شد نور گفت: آنچه از تو به من رسید عشق بود به تکثیر و من تمایل به تکثیر داشتم پس عشق را از تو پذیرفتم و در اتحاد تکثیر را دامن زدم حال من و تو شدیم ما و این ما تکثیر می یابد.

تفنگدار گفت: یعنی من الان سرزمینی دارم؟ نور گفت: در هر تکثیر، قسمتی از سرزمین تو هستی در دنیای اطلاعات پشت پرده سرزمین و هر تکثیر تو اضافه میشوی تا جایی که به اوج تکثیر برسی. تفنگدار متعجب گفت: عجب مرحله ی قشنگی نام این تکامل چیست؟ نور گفت نامش را انسان می گذاریم که حاصل تجارت و معامله ای است که میان تو و سرزمین عشق ایجاد شده است.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (3 votes, average: 4٫33 out of 5)
Loading...

2 دیدگاه

سلام،من فهمیدم که با صداقت در خودمون به اتحاد می رسیم، اصراری ندارم حرفم درست باسه ولی این فقط یه حرف نیست یک عمل درست با خودمه، یک ثروت درونی واقعی، ممنون بدون کمک شما هرگز موفق نمی شدم از سرورگمی و دردهای روزمره نجات پیدا کنم دم شما گرم ، من با کسی رودربایسی ندارم اون چه که نتیجه گرفتم رو می گم و مدرک و دلیلش هم خودم هستم ???

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود