حکایت جاودانگی در زندگی

حکایت جاودانگی در زندگی

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

مردی که بسیار کار می کرد و هر روز در زمین کشاورزی تلاش خود را دو چندان می کرد تا محصولاتی بسیار خوب بر بار بنشیند تا بتواند از فروش محصولات برای زندگی خانواده اش مایحتاج سال را تهیه کند.

پس روزی از روزها آسمان غرید و ابرها بر فراز زمین ظاهر شدند و خورشید در پشت ابر خوابید زمین تاریک شد و کشاورز سر به سجده آورد که خدایا مرا از نعمت زمین محروم نکن که اگر ابرها ببارند من امسال روزی نیکو نخواهم داشت و چون باران ببارد حاصل تلاشم نابود می شود و هیچ ندارم برای یک سال من هر سال تلاش می کنم تا بتوانم نه برای خانواده ام بلکه برای نیازمندان و دوستانمان و سایر روستاها قوتی سالانه داشته باشم تو رحم کن و امسال نگذار چنین ابرها آسمان زندگی بسیاری را تیره و تار کنند ولی خداوند حرف های او را نشنید و از آسمان باران مانند سیل جاری شد همه ی زمین و زراعت از بین رفت و در پایان از میان کوه های سر به فلک کشیده سیلی جاری شد و هر چی در زمین کاشته بود را با خود برد.

مرد بر گورستان زمین نالید و در حالیکه قدم میزد و نابودی زراعت را می دید گفت خدایا حکمتت امروز بر من آشکار نمی شود که چگونه بی رحمی کردی در حالیکه که می توانستی بخشنده باشی.

پس آفتاب از میان ابرها بیدار شد و بر قطعه ای از زمین تابید مرد گفت: بروم در نور خورشید کمی گرم شوم چون وارد شد و خواست بنشیند زیر خود را سفت یافت خواست که مقداری از زراعت نابود شده را زیر خود گذاشته تا راحت بنشیند میان گِل ها پس چون ریشه را کند زیر آن درخششی دید و چون گِل ها را کنار زد زرها را دید که می درخشند پس سپاس گفت از خِرد خالق و گفت: خدایا سپاس که دعایم را نشنیدی و کار خودت را کردی که تو در حکمت و دانش سرآمد من هستی زیرا من در میان ترس هایم تو را صدا کردم و تو نخواستی ترس هایم بر من حاکم شود و مرا به خود نزدیک تر کردی.

پس زرها را برداشت و در ده می توانست آن را بفروشد ولی نکرد بلکه آن را به صرافی داد تا برایش سرمایه کند و از میان سرمایه هر ساله به نیازمندان و خانواده اش خیری برسد و اصل زر هرگز تمام نشود این جاودانگی در زندگی می‌باشد.

Written By Master Kamel

مشاهده فایل تصویری

در حال بارگذاری...

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (10 votes, average: 4٫70 out of 5)
Loading...

4 دیدگاه برای “حکایت جاودانگی در زندگی

  1. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    چه حکایت زیبایی واقعا همینطوره، اگر به حکمت خداوند اعتماد کنیم بر ترسهایمان پیروز خواهیم شد

  2. profile avatar
    محمد گفته:

    واقعا زیبا بود و چه زیباتر حکایت ما انسانهاست که در زمان ترس همیشه متوصل به خالقمان میشویم و زمانی که از ترس به هر طریقی رهایی را تجربه میکنیم شکرگزاری نمیکنیم و دوباره فراموش میکنیم آنچه که شد را و دوباره تکرار و تکرار این داستان به اندازه یک عمر ….

    • profile avatar
      نیلوفر گفته:

      سلام چقدر حکایت زیبا و آموزنده بود تشکر از استاد واقعا هیچ کاری از طرف خدا بی حکمت نیست و در همه حال باید شکر گذار باشیم

  3. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    سلام چقدر حکایت زیبا و آموزنده بود تشکر از استاد واقعا هیچ کاری از طرف خدا بی حکمت نیست و در همه حال باید شکر گذار باشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *