حکایت حرمسرای بی پرده

حکایت حرمسرای بی پرده

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شناسنامه حکایت
عنوان توضیحات
حکایت: حرمسرای بی پرده
تولیدکننده حکایت: گروه بین المللی آزاد
زمینه های حکایت: خیانت، دوستی، روابط
مدت زمان حکایت: ۸ دقیقه
فایل تصویری: دارد
رده سنی افراد: خانم ها و آقایان، ۱۴ سال به بالا
این حکایت مناسب چه کسانی است: مدیران، مهندسان، پزشکان، خانم های خانه دار، افراد شاغل، نوجوانان، جوانان، دانشجویان، افرادی که به دنبال زندگی بهتر هستند.
انتظار می رود پس از این حکایت: بیشتر عشق، قضاوت، حسادت را بشناسید و عشق بی قید و شرط را در زندگی خود و خانوادتان جاری کنید.

سال ها پیش مردی با همسرش پیشخدمت شاهی را می کردند که مرد هر روز از خانه بر می خواست و به سوی باغ می رفت و از گلها و درختان نگهداری می کرد و زن در نظافت منزل شاهی تلاش می کرد. تا اینکه از قضای روزگار مرد همسر خود را از دست داد و افسرده و ناراحت، دیگر توان کار کردن نداشت. روزها و شب ها خانه را ترک نمی کرد. گلها و درختان باغ بی رنگ و پژمرده شده بودند.
روزی از روزها شاه از بالای دیوار باغ به گلها نظاره کرد و چون حال پریشان گلها را دید گفت: چرا اینگونه است؟ پیش خدمتان گفتند: باغبان همسر خود را از دست داده و ناراحت و پژمرده است و نمی تواند به امور باغرسیدگی کند. پس شاه او را در قصر خود فرا خواند. و مرد ژولیده و خسته بسوی کاخ شاهی حرکت کرد. در میان راه یکی از همسران شاه که از همه جوان تر و زیبا بود به باغبان نزدیک شد. و گفت: من دسته گلی زیبا می خواهم و اکنون آن را برایم فراهم کن. مرد در میان گلها چرخید و دسته گلی فراهم کرد و به همسر شاه تقدیم کرد. پس شاه که از پنجره ی رو به باغ نظاره گر بود، بسیار متعجب شد که باغبان به همسر زیبای او دسته گلی زیبا و سفید و ارغوانی و سرخ می دهد. و همسرش به سوی کاخ حرکت کرد و به داخل نیامد. پس شاه کمی فکر کرد و گفت: قطعا منظوری در کارش هست.

و مرد در کنار پادشاه نشست و شاه او را دلداری داد و از گلها و درختان زیبای او تشکر کرد و از زحماتش خاطره ها گفت. باغبان لبخندی سرد به پادشاه زد و گفت: و چون او برفت من نیز با او برفتم. پادشاه گفت: امروز از تو خواهشی دارم. مرد گفت: در خدمتم. پادشاه گفت: فرزندانت را در میان فرزندان من قرار بده و برای آنها پدری کن. چون برای گلها و درختان مهربان بودی مانند پدر و به فرزندانم آنی را بیاموز که می دانی. مرد باغبان نگاهی کرد و گفت: من چه می دانم؟ من نمی دانم که چه می دانم. پادشاه گفت: عشق و وفاداری این دو درس بزرگی است که هر که آن را بداند قطعا لایق پادشاه بودن است. و تو می توانی. زیرا تو چنین هستی. مرد پس از آن روز مدتها در قصر، در کنار فرزندان پادشاه، همراه فرزندانش زندگی کرد.

تا اینکه یکی از کنیزان قصر که مدتها بود عاشق باغبان شده بود، طمع کرد و درخواستش را به مرد باغبان بیان کرد. مرد از اینکه این خانم چنین اقدامی کرده بود، تعجب کرد و پاسخی نداد. فقط به فرزندان خود و فرزندان پادشاه اشاره کرد و گفت: من وقت ندارم زیرا تربیت این عزیزانم وقت من را کامل می گیرد و نمی توانم به خودم فکر کنم. در ضمن من چون قبلا ازدواج کرده ام، توجه من به آن زن هنوز کاسته نشده است. کنیز که حسادت را بر خود غلبه یافت، به نزد پادشاه رفت و ماجرای دسته گل زیبا به همسر پادشاه را که از سوی باغبان اتفاق افتاده بود، بازگو کرد. پادشاه گفت: من او را می شناسم و آن روز خود شاهد بودم که اتفاق دیگری نیفتاده جز آنکه تو گفتی و من دیدم. و کنیز گفت: ولی من نزدیک تر بودم و چیزی شنیدم که شما نشنیدید. پادشاه گفت: اگر اشتباه کنی گردنت را می زنم و اگر درست گفته باشی باغبان را به آتش می کشم.

کنیز شاهدانی را مهیا کرد تا نقشه اش را عملی کند. و اینگونه باغبان و همسر زیبای پادشاه به دام حسادت افتادند. همسر پادشاه که با اقتدار وارد مجلس شد، به حضار نگاهی کرد و همه تعظیم کردند. پس به پادشاه اشاره کرد که اگر ثابت کنم بی گناهم چه می گویی؟ پادشاه گفت: تو حکم کن. گفت: قطعا تو دیگر پادشاه نخواهی بود و باید جای خود را به کسی بدهی که لیاقت حکم فرمایی بر رعایا را بهتر داشته باشد. و پادشاه گفت: اگر ثابت شود تو و باغبان مقصر هستید چه؟ زن گفت: خود حکم خود را می دانم. تو با اشتباهت پادشاهیت را از دست می دهی و من با اثبات خطایم جانم را از دست می دهم.

پس ملکه ی زیبایی قصر، مردی را وارد کرد که او جز برادر کنیز کسی دیگر نبود. و مرد گفت: من نزد خواهرم بودم آن روز. و چون در میان گلها می گشتم این خانم به من نزدیک شد و گفت: چرا اینجا سرگردانی؟ و گفتم من که هستم. پس مرا به درب حیاط اشاره کرد و گفت: بیرون باش تا برایت چیزی بیاورم که تا مدتها خاطره این مکان همراهت باشد. پس من از باغ و قصر خارج شدم و ایشان با دسته گلی زیبا بسویم آمد. از او تشکر کردم و گفتم هرگز من تا کنون از کسی دسته گلی دریافت نکرده بودم، کاش شما همسر زیبای من می شدی. ایشان خندید و گفت: شاید روزی بشوم، فعلا در این قصر اسیر همسری مهربان هستم. پادشاه نگاهی به کنیز کرد و گفت: آیا این مرد برادر توست؟ زن گفت: آری و او هرگز دروغ نمی گوید.

پادشاه گفت: پس چرا به همسر من و باغبان تهمت زدی؟ گفت: زیرا باغبان را دوست داشتم ولی او توجه نمی کرد. و اینچنین نقشه ای برایش طراحی کردم. پادشاه دستور داد گردن او را بزنند و بقیه را آزاد کنند. ولی کسی دستور او را اجرا نکرد. پس متعجب گفت: چرا اجرا نمی کنید؟ همه ی بزرگان گفتند در این جلسه شاهد بودیم که شما عهد کردید، اشتباه کرده باشید، تخت شاهی را به کس دیگر ببخشید. پادشاه گفت: و لعنت بر حیله ی زنان، وقتی تو عشق را می بینی و با عشق همنشین هستی، باز تو را به شُبه می اندازند که چقدر فریب به انسان نزدیک است. پس باغبان گفت: حال ما چه کنیم؟ همسر پادشاه گفت: آنکه من می دانم شایسته ی چنین تختی باشد، قطعا همسر بعدی من یعنی این کنیز است. و تو چون دانا و مهربان و وفادار هستی، می خواهم مشاور و امین او باشی تا سرزمینی پر از خرد، روشنگری، مهربانی و ثروت داشته باشیم.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (21 votes, average: 4٫57 out of 5)
Loading...

20 دیدگاه برای “حکایت حرمسرای بی پرده

  1. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    سلام، یک سوال؟ آیا کار همسر پادشاه که به برادر کنیز گفته بود شاید روزی همسرت شوم و در پایان ماجرا همسر او شد، درست بود؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست گرامی
      قانون بقا و قانون رنج و لذت، که شخصی همه چیز را برای خود می خواهد و فقط خودش را میبیند.
      Written By Master Kamel

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *