حکایت دزدی صمیمیت

حکایت

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

مردی در شهری دور زیست می کرد که تنها خانه ای داشت و روزها به کار حصیربافی می پرداخت. او حصیر ها را به سفارش می گرفت و می بافت. رزق زندگی او چنین تامین می شد. روزی زنی زیبا به نزدش آمد و حصیری برای خانه اش سفارش داد. مرد طرح حصیر را برای او آغاز کرد و زن هر روز می آمد و برای سفارشش و پیشرفت حصیری که سفارش داده بود به خانه ی حصیرباف می رفت. کم کم علاقه مند شد که حصیرباف را همیشه داشته باشد، زیرا او مردی آرام بود و زن که پر از تلاطم بود درکنارش آرام می گرفت و مرد را به سوی خود به کام کشید و آن ها با هم زیر یک سقف زندگی را آغاز کردند.

مرد حصیرباف هر روز دیرتر به مغازه می رفت و با همسرش بیشتر بود تا وقتی که زن به نقطه کامل آرامش رسید. تازه یاد روزگار پیشین خود افتاد، پس سری به دوستانش زد و آن ها دوری او را گله کردند و به یاد آوردند دوران گذشته را، ولی زن حاضر نبود این آرامش درونی و این صمیمیت قلبی را از خود دور کند، ولی دیگر خاطره امان نداد احساس گناه می کرد که دوستانش را رها کرده است پس از شوهرش خواست تا کمی با خود خلوت کند و مرد گفت تو بر من منت داری، پس کاری را انجام بده که درست است.

آن روز زن مطمئن بود کار درست همین است که می کند و محل امن و آرام را ترک کرد تا تجربه گذشته را تکرار کند. هر لحظه هر روز بیشتر و بیشتر از خانه دور میشد تا جایی که تلاطم گذشته به او می چسبید و او فقط برای گرفتن آرامش مرد حصیرباف را تجربه  می کرد. روزی حکیمی بر سر راه زن قرار گرفت و گفت: او را به زودی در بند خواهم دید زیرا درباره ات می دانم. زن خندید و گفت جرمی نکردم، حصیرباف با من مهربان و کارش مشخص و من به او وفادار و او مرا آزاد کرده. حکیم گفت: دزد هرچه آزاد باشد خطرناک تر است و به زودی تو در بند خواهی بود.

زن لبخندی زد و به سوی دوستانش شتافت. مرد حصیرباف تنها به خانه دلش می آمد و آنجا را تهی دیده، مجدد به کسب و کارش می پرداخت. روز ها و شب ها گذشت و زن دیگر دقایق کمی را می توانست باشد و جایی دیگر هرگز نبود و حصیرباف رو به آسمان کرد و گفت: خالقا او بنده توست، حال مدتی کنار من بود و مرا مهربان بود، او را از لطفت پر بار گردان و یاری اش کن که تو یاریگری بزرگ هستی و هرکجا هست خدمتگزاران بسیار برایش قرار بده و او را زیر چتر خودت آرام گردان. خداوند قطره ای اشک از گونه اش چکید و به فرشتگان گفت ببینید این همان انسانی است که مایه فخر آسمان و زمین است، پس به سوی درخواستش بشتابید و او را حمایت کنید و از کسب و کارش برکت را جاری گردانید و به او عشق بورزید که او از مخلصین من است و مرد هر روز در آرامش و امنیت و ثروت بیشتر غرق می شد، پس رو به خداوند خود کرد و گفت: خدایا سر به سجده تو می آورم، آنچه دارم را نصیب او گردان که او به این محبت بیشتر نیازمند است و خداوند بیشتر و بیشتر به او محبت می کرد و زن با کوله باری از درد و رنج خستگی راه بازگشت و آنچه از مرد داشت را طلب کرد، مرد ثروتش را به او داد و گفت: از صمیمیت و عشقم نمی توانم به تو بدهم مگر آنکه خود راهی برای به دست آوردنش پیدا کنی و خداوند فرمود مرد حصیرباف خاموش باش که اگر می خواستم چنین می کردم.

او به زودی در قل و زنجیر گرفتار خواهد شد زیرا او دزد صمیمیت می باشد و این لقب را کسانی دارند که در دوستی و محبت مسیری را که مطمئن هستند نیمه راه رها می کنند و خالق و بنده اش را به یک لذت وا می گذارند. 

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (30 votes, average: 4٫63 out of 5)
Loading...

18 دیدگاه برای “حکایت دزدی صمیمیت

  1. profile avatar
    raza گفته:

    سپاس از حکایت آموزنده تان: عشق بی قید و شرط و سپاسگزاری وی از خالق درخور سپاس و تقدیر بود و خداوند عمل عاشقان بی ریا را بی پاسخ نخواهد گذاشت.

  2. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    سلام دوست عزیز
    چرا مرد حصیرباف همسرش را بابت رفتارهایش سرزنش نمیکرد؟یعنی از رفتار همسرش ناراحت نبود؟

  3. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام و درود بر استاد عزیزم ??? عشق باید خالص و بی قید و شرط باشد و دزد صمیمیت نباشیم بسیار عالی و پر بار بود.

  4. profile avatar
    رها.م گفته:

    چه عشق خالصی در مرد موج میزد روحم برای این عشق پرواز کرد . زمین چه زیبا میشد اگر همه ی انسانها اینگونه عشقی نسبت به خود ، یکدیگر و جهان هستی داشتند

  5. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    عشقهایی این چنین خالص کم پیدا می شود و افسوس که انسانها قدر داشته هایشان را نمی دانند

  6. profile avatar
    محمد گفته:

    انسانی که عشق واقعی را بفهمد دیگر ترس در او غیر فعال خواهد شد و هیچگاه کنترل را مبنای روابط انسانیش قرار نخواهد داد و رنج و لذت را ملاک انتخابش قرار نداده و بی قید و شرط و بدون قضاوت عشق ورزی میکند

  7. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    چرا همه نظرها بر ضد زن حصیر باف است؟حتما چیزی میخواسته که حصیر باف در دادن آن ناتوان بوده،چرا حصیر باف نباید تغییر کند؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست گرامی
      حکایت را چندین بار مطالعه با دقت کنید. می بینید که در آن زمانی که زن به اوج آرامش خود در کنار مرد حصیرباف رسید آرامش خود را به آلودگی های گذشته خود فروخت و دوباره آلوده شد در صورتی که مرد حصیرباف عشق بی قید و شرط به زن داده بود. عشق نیازی به تغییر ندارد.
      Written by Master Kamel

  8. profile avatar
    Barad گفته:

    دزد صمیمیت برام جالب بود او که به آرامش دوست داشتنی رسیده بود پس چرا دوباره مسیر گذشته رو ادامه داد؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست گرامی
      فا و آلودگی همیشه در کمین هستند تا در زمان مناسب ضربه خود را بزنند.باید هر لحظه مراقب دشمن باشید.
      Written By Master Kamel

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *