Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت دزدی صمیمیت

تعداد بازدید: 1,201

حکایت
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی در شهری دور زیست می کرد که تنها خانه ای داشت و روزها به کار حصیربافی می پرداخت. او حصیر ها را به سفارش می گرفت و می بافت. رزق زندگی او چنین تامین می شد. روزی زنی زیبا به نزدش آمد و حصیری برای خانه اش سفارش داد. مرد طرح حصیر را برای او آغاز کرد و زن هر روز می آمد و برای سفارشش و پیشرفت حصیری که سفارش داده بود به خانه ی حصیرباف می رفت. کم کم علاقه مند شد که حصیرباف را همیشه داشته باشد، زیرا او مردی آرام بود و زن که پر از تلاطم بود درکنارش آرام می گرفت و مرد را به سوی خود به کام کشید و آن ها با هم زیر یک سقف زندگی را آغاز کردند.

مرد حصیرباف هر روز دیرتر به مغازه می رفت و با همسرش بیشتر بود تا وقتی که زن به نقطه کامل آرامش رسید. تازه یاد روزگار پیشین خود افتاد، پس سری به دوستانش زد و آن ها دوری او را گله کردند و به یاد آوردند دوران گذشته را، ولی زن حاضر نبود این آرامش درونی و این صمیمیت قلبی را از خود دور کند، ولی دیگر خاطره امان نداد احساس گناه می کرد که دوستانش را رها کرده است پس از شوهرش خواست تا کمی با خود خلوت کند و مرد گفت تو بر من منت داری، پس کاری را انجام بده که درست است.

آن روز زن مطمئن بود کار درست همین است که می کند و محل امن و آرام را ترک کرد تا تجربه گذشته را تکرار کند. هر لحظه هر روز بیشتر و بیشتر از خانه دور میشد تا جایی که تلاطم گذشته به او می چسبید و او فقط برای گرفتن آرامش مرد حصیرباف را تجربه  می کرد. روزی حکیمی بر سر راه زن قرار گرفت و گفت: او را به زودی در بند خواهم دید زیرا درباره ات می دانم. زن خندید و گفت جرمی نکردم، حصیرباف با من مهربان و کارش مشخص و من به او وفادار و او مرا آزاد کرده. حکیم گفت: دزد هرچه آزاد باشد خطرناک تر است و به زودی تو در بند خواهی بود.

زن لبخندی زد و به سوی دوستانش شتافت. مرد حصیرباف تنها به خانه دلش می آمد و آنجا را تهی دیده، مجدد به کسب و کارش می پرداخت. روز ها و شب ها گذشت و زن دیگر دقایق کمی را می توانست باشد و جایی دیگر هرگز نبود و حصیرباف رو به آسمان کرد و گفت: خالقا او بنده توست، حال مدتی کنار من بود و مرا مهربان بود، او را از لطفت پر بار گردان و یاری اش کن که تو یاریگری بزرگ هستی و هرکجا هست خدمتگزاران بسیار برایش قرار بده و او را زیر چتر خودت آرام گردان. خداوند قطره ای اشک از گونه اش چکید و به فرشتگان گفت ببینید این همان انسانی است که مایه فخر آسمان و زمین است، پس به سوی درخواستش بشتابید و او را حمایت کنید و از کسب و کارش برکت را جاری گردانید و به او عشق بورزید که او از مخلصین من است و مرد هر روز در آرامش و امنیت و ثروت بیشتر غرق می شد، پس رو به خداوند خود کرد و گفت: خدایا سر به سجده تو می آورم، آنچه دارم را نصیب او گردان که او به این محبت بیشتر نیازمند است و خداوند بیشتر و بیشتر به او محبت می کرد و زن با کوله باری از درد و رنج خستگی راه بازگشت و آنچه از مرد داشت را طلب کرد، مرد ثروتش را به او داد و گفت: از صمیمیت و عشقم نمی توانم به تو بدهم مگر آنکه خود راهی برای به دست آوردنش پیدا کنی و خداوند فرمود مرد حصیرباف خاموش باش که اگر می خواستم چنین می کردم.

او به زودی در قل و زنجیر گرفتار خواهد شد زیرا او دزد صمیمیت می باشد و این لقب را کسانی دارند که در دوستی و محبت مسیری را که مطمئن هستند نیمه راه رها می کنند و خالق و بنده اش را به یک لذت وا می گذارند. 

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (5 votes, average: 4٫60 out of 5)
Loading...

8 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود