Menu

حکایت دوام اطاعت

تعداد بازدید: 2,387

davam0etelaat
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

وقتی از خواب بیدار شدم کلی کار برای انجام دادن داشتم ولی احساس می کردم جسمم توان انجام هیچ کاری را ندارد همه ی میهمانان رفته بودند من مانده بودم با کلی ظرف های نشسته و خانه ای که کاملا به هم ریخته بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم. نگاهی به اطراف خود کردم چشمانم را بستم و گفتم کمی دیگر استراحت کنم شاید توانم بالاتر برود و برخیزم همه چیز را مرتب کنم. به پهلو خوابیدم متکا را زیر سرم جا به جا کردم پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم زیر پتو، خود را کمی جمع کردم و چشمان خود را بستم. خوابم نمی برد. ذهنم مشغول بود و در مغز خود دائما کارهایی که باید انجام می دادم را مرور می کردم ولی هر بار که مرور می کردم بیشتر احساس خستگی می کردم حرکتی از من ساخته نبود فقط مغزم بود که به سرعت حرکت می کرد و مرا بسوی خستگی بیشتر فرا می خواند. هیچ وقت این همه خود را خسته ندیده بودم.

با بی حوصلگی گوشی موبایل خود را برداشتم و در شبکات اجتمایی به پیام های که توسط میهمانان شب قبل برایم فرستاده شده بود نگاه می کردم به همه خوش گذشته بود و از من تشکر کرده بودند. پیش خودم گفتم ای کاش تنها نبودم و کسی بود که در کارهای خانه کمکم می کرد. دیوید قبل از آنکه از من جدا شود تنها حسنی که داشت این بود که در منزل همیشه کمکم می کرد ولی حالا او دیگر پیش من نبود. یاد حرف هایش افتادم و بلاهایی که بر سرم آورده بود. پیش خود گفتم صد برابر این نظافت هم باشد انجام می دهم ولی خوب است که او دیگر نیست مگر خودم مرده ام من از پس کارها بر می آیم یک روز کمکم می کرد و یک هفته بابت آن کمک کردنش سر من منت می گذاشت. ده سال او را تحمل کردم و برای اینکه هیچ وقت بینمان بحثی پیش نیاید، از خواسته هایش تحت هر شرایطی اطاعت می کردم. یک کنترل چی تمام عیار بود مخصوصا از وقتی فهمیده بود من برای حفظ زندگی دو نفرمان هر کاری حاضرم بکنم. من فقط در دو سه سال آخر زندگیمان سعی می کردم به تلخی رابطه مان نگاه کنم و دوام بیاورم تا اینکه سه ماه پیش یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم به خودم احترام بگذارم و از درخواستی که به زور از من داشت اطاعت نکنم. آن شب دیوید هرگز فکر نمی کرد که من چنین تصمیمی گرفته باشم. پس با خنده می گفت تو هرگز نمی توانی مرا ترک کنی. ولی فردای همان شب خانه را ترک کردم و از زندگیش جدا شدم. این اولین میهمانی دورهمی دوستانم و خویشاوندانم و عزیزانم بود که بعد از ده سال با خوشی تمام شد بدون هیچ حرف و کنایه و منتی. پس از خودم خوشحال شدم، نسبت به خودم خیلی راضی بودم. از رختخواب برخواستم به خواهرم زنگ زدم تا برای نظافت منزلم به کمکم بیاید.

او پشت گوشی خندید و گفت: چشم مریم جان تا چند ساعت دیگر طاقت بیاوری من میرسم. تا اون موقع کمی به خودت برس ابتدا باید کلی با هم خوش بگذرانیم. و بعد خودم همه ی کارهای خانه ات را انجام می دهم. حقیقت این است که این جمله ی او به من قدرت زیادی داد. به سراغ ظرف ها رفتم ابتدا همه ی ظرف ها را شستم. خانه را مرتب کردم و حسابی به خودم رسیدم. وقتی خواهرم به خانه ام آمد تنها کاری که مانده بود، این بود که کاری کنم به هر دوی ما حسابی خوش بگذرد و از مرخصی چند روزه ام لذت ببرم و برای شروع با هم رقصیدیم.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (26 votes, average: 4٫31 out of 5)
Loading...

19 دیدگاه

انسانها آزاد هستند و آزاد خلق شده اند و بایستی به انتخابهایشان احترام بگذاریم و اجازه بدهیم خودشان انتخاب کنند کنترل چی ها از روی دلسوزی در انتخابها و تصمیم گیری ها دخالت میکنند و اینگونه آن فرد یا افراد در زندگی شان به سبب این کنترل ها درد میکشند.

سلام
بهترین لطفی که به خودمون و کنترل چی هامون می تونیم بکنیم اینه که فا رو بشناسیم و از بازی رنج و لذت با کنترل چی ها خارج شده ، نیاز نیست آنها را قضاوت کنیم ، بلکه با شناخت فا و نی و تمرینات و بصیرت های استاد می فهمیم چکار کنیم ، آرامش خودمون رو بیهوده به خاطر فا از دست ندیم و درد نکشیم ، هیچ نیازی به درد کشیدن نیست ، به لذت هم نیازی نیست وقتی نیروی نی رو داریم و شادکامی رو برای ما به ارمغان میاره
ممنون بابت سایت خوبتون و تشکر از استاد کامل عزیز

چقدر در زندگی برایمان پیش می آید که در مغزمان به دنبال یک راه حل برای رفع مشکل خود میگردیم‌ ولی یکباره وارد خاطرات و تجربیات دردناکی میشویم که ربطی به رفع مشکلمان نداردو چقدر زمان مان را میگیرد و یکبار به خودمون میاییم که انگار تو یک دنیای دیگه بودیم و داشتیم درد میکشیدیم

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود