حکایت روزهای تنهایی

حکایت

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شناسنامه حکایت
عنوان توضیحات
حکایت: حکایت روزهای تنهایی
تولیدکننده حکایت: گروه بین المللی آزاد
زمینه های حکایت: عشق، اتحاد، آزادی
مدت زمان حکایت: ۴ دقیقه
فایل تصویری: دارد
رده سنی افراد: خانم ها و آقایان، ۱۴ سال به بالا
این حکایت مناسب چه کسانی است: مدیران، مهندسان، پزشکان، خانم های خانه دار، افراد شاغل، نوجوانان، جوانان، دانشجویان، افرادی که به دنبال زندگی بهتر هستند.
انتظار می رود پس از این حکایت: متوجه شوید که رها شدن از دلبستگی ها و وابستگی ها می تواند معنای واقعی آزادی، عشق و اتحاد را به شما هدیه بدهد.

ابتدا در قفس زندگی می کردم و بسیار آواز می خواندم، زیرا قفس را از کودکی می شناختم و آنجا را تنها خانه ی امیدم می دانستم. تا اینکه روزی صاحبم مرا به دشتی پر گل برد. در آنجا از میان میله های قفس، پرندگانی دیدم در حال پرواز که زیبایی مرا نداشتند و آواز نمی خواندند ولی به سادگی به همه جا پرواز می کردند. کمی بعد یکی از آن پرندگان به قفس من نزدیک شد و گفت: چرا پرواز نمی کنی؟ گفتم خانه ام اینجاست. گفت: پرواز کن، بعد بازمی گردی به خانه ات گفتم نمی توانم، زیرا مسیر پروازم بسته است. کمی نگاهم کرد و گفت: می پذیری در درد زندگی کنی؟ تو تنهایی را به عشق ترجیح می دهی؟ و ما عشق به تو را داریم. از لحظه ای که به میان دشت آمدی، دوستانم محو زیبایی تو شدند و متعجب که چرا در قفسی و پرواز نمی کنی؟ زیرا پرنده ای به این زیبایی باید در آسمان اوج بگیرد و بهترین دانه ها را بخورد.

پس همه دوستانش دور قفس جمع شدند و تلاش بسیار کردند ولی در قفس باز نشد. صاحبی که سال ها نشان می داد به من علاقه دارد و نیازهایم را در قفس برآورده می کرد، با دیدن این صحنه قفس را برداشته تا از میان پرندگان آزاد، دورم کند، ولی دوستان جدیدم بر سر او ریخته و با نوک ها و منقارهایشان به او حمله کردند. ناگهان قفس از دستش افتاد و در باز شد.

دوستان جدیدم به سرعت نزدیک شدند. پای بیرون آمدن از قفس را نداشتم و می ترسیدم بعدش چه شود. ولی آن ها بدون هراس مرا از قفس بیرون کشیدند و به سرعت مجبورم کردند پرواز کنم. تا ساعت ها که پرواز می کردم همچنان می ترسیدم که چه می شود حالا؟ و غذاهای لذیذ و آواز هایی که برای صاحبم می خواندم و او به من توجه می کرد چه می شود؟ که پرنده ای به من نزدیک شد و گفت: در قفس مردن و برای صاحبی جبار آواز خواندن بهتر است یا در آزادی مردن و سال ها برای عشق خودت آواز خواندن؟ پس من گفتم او جبار نبود. گفت: او نبود تو بر خودت ظالم بودی، پس خودت را آزاد کن و نجات بده از دردی که در آن پیچیده شدی، چون مرز آزادی تو و دردهایت میله های قفس نبود بلکه اندیشه هایت در تنهایی بود. حال که از قفس رها شدی، بیا از قفس تنهایی رها شو و با ما در سلامتی و عشق بگرد.

پرواز کن و زیبایی های خودت را با زیبایی های جهان یکی کن. این اتحاد تو را نجات می دهد. و چون چنین کردم، دیدم که مردم هر سرزمینی که می روم و آواز برایشان سر می دهم، مرا تشویق می کنند و از صدای من و زیبایی هایم لذت می برند. آنجا بود که معنای عشق و اتحاد را درک کردم و فهمیدم آزادی به معنی شناخت درست تنهایی و دوست داشتن های خودم می باشد.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (30 votes, average: 4٫70 out of 5)
Loading...

10 دیدگاه برای “حکایت روزهای تنهایی

  1. profile avatar
    محمد گفته:

    درک درست تنهایی یعنی انسان خود واقعی اش را کم دارد یا به عبارتی خودش در خودش احساس تنهایی میکند در حالی که حقیقت این است که اصلا تنهایی وجود ندارد و تمام این گفته های درونی در انسان از دشمن درونی انسان در مغزش نشات میگیرد.عشق و اتحاد تنها راه درست یک زندگی سرشار از شادکامی است.

  2. profile avatar
    amin گفته:

    کاش ماهم بتوانیم از قفسی که در آن هستیم با درک اتحاد وحرکت بتوانیم به آزادی دست یابیم

  3. profile avatar
    raza گفته:

    با سلام ممنون از حکایت عالی استاد . درک معنای اتحاد وعشق خوشبختی و شادکامی ابدی بهمراه دارد سپاس

  4. profile avatar
    Mah42 گفته:

    با سلام به نظر من حکایت بسیار اموزندهای بود آزادی از منیت ها و دوستی با خود آزادی ابدی میآورد در طبیعت وهم سان شدن با طبیعت مارا از قید باندها آزاد میکند آنچه که به نظر تمدن نام دارد مارا از خود طبیعی مان دور کرده است کاش ما هم مانند بقیه موجودات ساده واراده بودیم

    • profile avatar
      نیلوفر گفته:

      به امید روزی که همه آزادانه زندگی کنیم ودر بند و قفس نباشیم با اراده همه کار ممکن میشود

  5. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    اون پرنده میترسید حق داشت چون از اول کسی را ندیده بود که پرواز کند آزاد بودن را درک نمیکرد اون پرنده به او نترسیدن عشق را با اتحاد هم به فهماندن بعضی وقتا باید پرواز کرد رفت تا دنیا را تجربه کرد ترسیدن رفتن به جلو را از ما میگیرد ترس حکومت میکند وتنها میشویم ودیگر نمیتوانیم با عشق شروع به هر کاری کنیم حتی پرواز با هم بودن با اتحاد ودوستی و عشق به هم ترس را از بین میبرد وعشق حاکم میشود امیدوارم همیشه شاد و آزاد باشیم

  6. profile avatar
    Barad گفته:

    بله واقعا همین طور است ما خودمان بیشترین ظلم رو به خود میکنیم چون در تلاش برای آزادی نبودیم بسیار زیباست آزادی اتحاد و عششششق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *