Menu

حکایت زرشک فروش ترسو

تعداد بازدید: 2,260

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

در شهری که مردمانش کسب و کاری پر رونقی داشتند و در تجارت بسیار متبحر بودند، زرشک فروشی نیز بود که کسب و کارش را در دکانی کوچک اداره می کرد ودر کسب و کارش بسیار دقت داشت. او همیشه زرشک ها را از کشاورزان می خرید و در گرفتن سود زرشک ها از مشتریان تعجیل می کرد. او همیشه می گفت یک کاسب نباید در کسب و کار تعارف کند و بی دقت باشد، زیرا این امر باعث ورشکستگی می شود. تا اینکه روزی مردی رهگذر از کنار دکان او می گذشت، زرشک ها را دید وارد شد و گفت: همه ی زرشک هایت چند؟ زرشک فروش گفت: نمی دانم چه می گویی و نمی فهمم چرا می خواهی زرشک هایم را یکجا بخری؟ مرد گفت: در شهر ما زرشک کم است می خواهم کسب و کاری در شهر خود ایجاد کنم و من هم مانند تو زرشک فروشی راه بیاندازم. آیا کمکم می کنی؟ زرشک فروش گفت: من زرشک کیلویی می فروشم نمی توانم یکجا زرشک هایم را به تو بدهم زیرا برای مشتریانم دیگر زرشکی نمی ماند. مرد گفت: از هر کجا خریده ای باز هم بخر یا به من آدرس بده از محل خرید تو من هم زرشک بخرم. ولی تاجر زرشک ترسیده بود. نه زرشک هایش را فروخت و نه آدرس انبار فروش زرشک را داد. مرد رفت و با کمی جستجو محل فروش بزرگ زرشک را یافت ولی زرشک فروش پیش خود می گفت مهم این است که من باعث نشدم او بوسیله ی من تجارتی را راه بیاندازد، زیرا اینگونه خودم را نمی بخشیدم.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (16 votes, average: 4٫81 out of 5)
Loading...

10 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود