Menu

مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت سنگ تراش

تعداد بازدید: 2,362

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی در کوهستان زندگی می کرد که کارش تراشیدن سنگ و ساختن چهره بود روزی همسرش از او خواست که چهره ای جدید از یک عکس بتراشد، مرگ را بتراشد و مرد بسیار تفکر کرد که مرگ را چگونه می توان تراشید، پس به زن گفت: همسرم، چیزی دیگر از من بخواه گفت: پس زندگی را بتراش مرد گفت لطفا چیز دیگر زن گفت عشق من به خودت را بتراش مرد گفت لطفا چیزی دیگر و زن گفت محبت خودت به خودت را بتراش و مرد گفت لطفا چیزی دیگر و زن گفت چه می توانی بتراشی؟ گفت چهره ای گفت چهره ای بتراش نه شاد نه غمگین عبوس گفت چنین چهره ای نمی شود زیرا یا باید بخندد یا بگرید و عبوس باشد گفت چگونه هیچ نمی توانی بتراشی و می گویی من سنگ تراشم گفت آن چه تو می گویی نمی توانم و زن خمیری برداشت و با آن نانی پخت و به مرد گفت بخور، مرد خورد و گفت چه نان خوشمزه ای گفت به چهره ات بنگر و لااقل خودت را در این چهره بتراش، زیرا به عالم نشان دهم سنگ تراشی که مدعی سنگ تراشی است ولی از این مفاهیم هیچ نمی تواند بتراشد، هرگز از او سنگی نخرید، زیرا سنگ عشق باید بوسیله یک عاشق تراشیده شود و قصه او تمام شد.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (23 votes, average: 4٫35 out of 5)
Loading...

19 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود