حکایت سنگ تراش

استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

مردی در کوهستان زندگی می کرد که کارش تراشیدن سنگ و ساختن چهره بود روزی همسرش از او خواست که چهره ای جدید از یک عکس بتراشد، مرگ را بتراشد و مرد بسیار تفکر کرد که مرگ را چگونه می توان تراشید، پس به زن گفت: همسرم، چیزی دیگر از من بخواه گفت: پس زندگی را بتراش مرد گفت لطفا چیز دیگر زن گفت عشق من به خودت را بتراش مرد گفت لطفا چیزی دیگر و زن گفت محبت خودت به خودت را بتراش و مرد گفت لطفا چیزی دیگر و زن گفت چه می توانی بتراشی؟ گفت چهره ای گفت چهره ای بتراش نه شاد نه غمگین عبوس گفت چنین چهره ای نمی شود زیرا یا باید بخندد یا بگرید و عبوس باشد گفت چگونه هیچ نمی توانی بتراشی و می گویی من سنگ تراشم گفت آن چه تو می گویی نمی توانم و زن خمیری برداشت و با آن نانی پخت و به مرد گفت بخور، مرد خورد و گفت چه نان خوشمزه ای گفت به چهره ات بنگر و لااقل خودت را در این چهره بتراش، زیرا به عالم نشان دهم سنگ تراشی که مدعی سنگ تراشی است ولی از این مفاهیم هیچ نمی تواند بتراشد، هرگز از او سنگی نخرید، زیرا سنگ عشق باید بوسیله یک عاشق تراشیده شود و قصه او تمام شد.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (32 votes, average: 4٫38 out of 5)

Loading...

20 thoughts on “حکایت سنگ تراش

  1. yazdanraha
    yazdanraha says:

    راستی ما نه تنها نمیتوانیم عشق و دوستی و مهر و محبت را بتراشیم که حتی نمی توانیم تصور کنیم. چرا انسان در تنهایی فرو رفت و انسانیت فراموش شد؟ راهی زیبا در پیش گرفتین. درود بر شما

  2. reza koohi
    reza koohi says:

    عشق را به نظرم در این سایت جستجو و درک کردن تازگی خاصی دارد و کاش همه مردم این مفاهیم را درک وبه ان عمل تا خوشبختی وشادکامی را تحربه کنند.

    • مدیر سایت
      مدیر سایت says:

      سنگ عشق، سنگ بدون قضاوت می باشد چون آن را داری نه در جستجوی لذتی نه در حال فرار از درد و رنج تو به سوی ثروتمندی و شادکامی ابدی حرکت می کنی.
      Written by Master Kamel

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *