Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت سه دوست

تعداد بازدید: 1,324

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

سه دوست که با هم بسیار همکاری می کردند و به هم در کارها کمک می کردند بسیار به هم اعتماد داشتند. روزی یکی از دوستان گفت بیایید برویم بالای کوه و رفتند. آنجا گفت به یکی از دوستان که بیا هُل ات دهیم به پرتگاه دوست که فکر می کرد یک شوخی باشد با اطمینان جلو آمد و او را به پایین هل داد و او پرت شد ولی در بین راه به شاخه ای یا سنگی گیر کرد و دوست دوم گفت بیا نجاتش دهیم او گفت بیا رهایش کنیم سهم ما بیشتر می شود گفت رسم دوستی نیست که چنین کنیم گفت این خردمندانه است که ما بیشتر تلاش کنیم و او که کار خاصی نمی کرد مثل ما سهم ببرد پس دوست دوم گفت تو در چنین افکاری چگونه هستی که او به اطمینان دوستی جلو آمد در غیر این صورت هرگز جان شیرینش را به خطر نمی انداخت گفت این همان نشانه حماقتش می باشد که به تو ثابت شود یک چنین احمقی نباید مثل ما سهم ببرد پس گفت من می روم تو نیز با من بیا زیرا چاره ای جز این نمی باشد و دوست گفت برویم و باز گشتند.

نیمه شب او برگشت و دوست را از دره نجات داد و به او گفت تو را پناه می دهم پس فردا به سراغ دوست دوم رفت و گفت دلم برای او سوخته است بیا برویم نجاتش دهیم پس او را به همان پرتگاه برد و هل داد و او افتاد پس دوست اول را بالای سر او آورد و گفت او همان کسی است که نخواست تو را تنهایی نجات دهد و تو را رها کرد و خودم تو را نجات دادم بیا او را همین جا رها کنیم و برویم دوست اول گفت تو بر من مهربان بودی و من به تو اعتماد داشتم ولی او نیز مانند من شرایطی سخت دارد اگر رهایش کنیم می میرد بدون معطلی به پرتگاه رفت و در صدد نجات برآمد ولی نمی توانست، پس به او گفت ما را نجات بده و او خندید و گفت شما هر دو در حماقت هستید حال هر دو گیر افتاده اید راه نجات ندارید حق است رهایتان کنم و بروم سرمایه از آن خودم باشد آن ها هرچه التماس کردند فایده ی نداشت و گریه کردند او را به طمع  انداختند که می نویسیم هر چه داریم و هر چه پس از این کار کنیم نیمی بیشتر از آن تو باشد فایده ای نداشت و راه ها آزمودند نشد پس به او گفتند لااقل از اینجا برو تا تو را نبینیم گفت دوست دارم مردنتان را خودم ببینم پس آن دو تلاش کردند که نجات یابند ناگهان بر دیواره ای بالاتر از ارتفاع خودشان میخ هایی را به دیوار کوبیده دیدند ولی دستشان نمی رسید پس یکی قلاب گرفت تا دیگری برود و او نجات یابد ولی هرکدام می خواست آن یکی نجات یابد و او که از همه دانا تر بود به آن ها گفت به یکی طناب ببندید و دیگری بر میخ آویزان بالا بیاید و آن ها چنین کردند و نجات یافتند گفتند ما که نجات یافتیم حال نوبت توست که به گودال رهایت کنیم گفت حتما اما من از قبل میخ های فراوانی را زده ام تا هرکه افتاد خود راه نجات را ببیند پس فهمیدند که این میخ ها و طناب ها کار او بوده است و یک چیز دیگر را فهمیدند این که به هم برای همیشه اعتماد کنند و بیشتر از بیش یکدیگر را دوست بدارند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (7 votes, average: 4٫71 out of 5)
Loading...

7 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود