Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت سپیده دم بی سوادی

تعداد بازدید: 1,322

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از یک اهرم بزرگ استفاده کردم برای اینکه بتوانم جک اتومبیلی که در کنار جاده در رفته بود و باعث شده بود مرد راننده زیر اتومبیل خودش گیر کرده را نجات دهم. ولی فایده ای نداشت زیرا زورم نمی رسید مرد را نجات دهم پاهای مرد گیر کرده بود و اتومبیل بدجوری استخوان هایش را شکسته بود طوری که خون فراوانی از مرد رفته بود خانواده اش گفتند اتومبیل پنچر شد گفتیم زنگ بزن امداد جاده بیاد لاستیک را عوض کند ولی گفته بود زمانمان هدر می رود خودم لاستیک را عوض می کنم و حالا همه ی مسافرتشان از بین رفته بود و اگر نجات پیدا می کرد معلوم نبود پایش درست شود یا خیر و چقدر باید در گچ می ماند همسرش جلو آمد و گفت: آقا کمک کنم گفتم خیر خانم ولی ناگهان فکری به خاطرم رسید به خانم گفتم سنگ جمع کن و به مرد گفتم کمکم کن زیرت را خالی کنم که مانده ای. کم کم خاک زیرش را با زحمت خالی کردم و کمی آزاد شد داد می زد ولی چاره ای نبود با سنگ، فضای خالی دو طرف مرد را پر کردم و باز دوباره زیر مرد را خالی کردم تقریبا مرد از اتومبیل فاصله داشت و اتومبیل روی سنگ قرار داشت جک را زدم و ماشین بالا آمد و مرد را نجات دادم ولی آن روز درس بزرگی گرفتم اینکه زمان را مدیریت کنیم نه از زمان فرار کنیم.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (8 votes, average: 4٫50 out of 5)
Loading...

8 دیدگاه

سلام
بحث مدیریت زمان بسیار جذاب و زیباست، شناخت فا در مدیریت زمان بهم خیلی کمک کرد، یعنی هر چه فا رو بیشتر می شناسم برای رشد و موفقیت خودم، آزاد هستم، هر کجا که باشم حتی اگر در اداره و سرکار باشم برای رشد خودم در زمان صفر ،اراده می کنم، از شناخت فا، دشمن حقیقی انسان ها خیلی راضیم چون عامل تمام ناموفقیت ها و درد های زندگیم بود،
ارادت

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود