حکایت سکوت، لبخند، حرکت

استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

یکی بود که در زمان خود مردی بزرگنما بود و بسیار دوست داشت او را بزرگ ببینند و برای رسیدن به این هدف همیشه تلاش می کرد سفره دار باشد و با مردم با عزت و احترام رفتار می کرد و بسیار دوست (رفیق) داشت و بسیار با او همراه بودند. بر سر گذر وارد می شد برایش خم می شدند و او را بسیار احترام می کردند زیرا او هدفش این بود که در چشم دیگران بزرگ باشد، روزی از روزها پیری به آن محل آمد و آرام بر سکویی نشست و تلاشی نمی کرد و کار خاصی نمی کرد، چای می خورد قلیان می کشید و آرام آرام در محل حرکت می کرد و به کسی که به او سلام می کرد علیک می گفت و حتی به بعضی ها نمی گفت و رد می شد مردم به او نگاه می کردند و از او هیچ نمی دیدند پس به او احترام کردند و بیشتر به او سلام می کردند و بعضی ها او را در حجره خود با چای و آب و غذا میهمان می کردند شاید از او کلامی بشنوند که کیست و چرا اینگونه رفتار می کند و از کجا آمده است و تا کی در آن محل می ماند و او بر سر سفره آن ها می نشست و وقتی از او سوال می کردند می خندید و می گفت من در جمع شما دوست شما هستم و من اکنون میهمان شما هستم پس از من پذیرایی کردید، اگر کاری هست برایتان به جبران انجام دهم و دیگر هیچ نگویم جز آنکه کاری کنم محبت شما جبران شود والسلام و همیشه پاسخ همین بود.

این کلمات ساده ولی جادویی باعث میشد او را در محل احترام کنند و بزرگش بدارند. به او عشق ورزیدند و او را بزرگ و بزرگ و بزرگ کردند و در نگاه کلام و صدا و او همچنان همان می گفت. مرد داستان ما بسیار ناراحت شد سفره او و طعام های لذیذش جوابگو نبود پس اندیشه کرد چه کند پیش خود گفت اگر این مرشد را با خود همراه کنم کار تمام است و مرا بزرگ ببینند و مرشد و سفره با هم می شود یکی و بزرگی من نشان داده می شود و دیگر کسی قدرت بی احترامی و کوچک دیدن مرا ندارد پس مرشد را به خان سفره دعوت کرد او به سفره نشست و طعام های لذیذ آوردند و مرشد به احترام میزبان دست به سفره برد و نان برداشت خورد و هیچ نخورد مرد گفت مرشد بخور طعام لذیذی است. گفت: این روزها من میهمان شما و دوستانتان و همسایگانتان بوده ام و بسیار سنگین شده ام متاسفانه اجازه نمی دهند به جبران کاری کنم آیا شما اجازه می دهید که برایتان جبران کنم؟ مرد پیش خود گفت: عجب! حالا وقتش است از او کاری کشم و وقتی مردم ببینند او خادم من است می فهمند او هیچی نیست پس او را رها کرده و به ارباب او یعنی من احترام می گذارند پس به او کاری در مزرعه خود داد برای ده روز یا بیشتر و مرد با احترام به او خدمت کرد و مردم در گذر او را می دیدند که در مزرعه کار می کند ابتدا به او خدا قوت می گفتند و رد می شدند ولی روز بعد و روز بعد او را همچنان مشغول کار دیدند پس پیش خود اندیشه کردند که چرا باید چنین تلاشی کند، او که آزاری ندارد و کاری با ما نداشته مگر بین او و صاحب مزرعه چه پیش آمده یا شاید نیاز مالی دارد که چنین می کند پس دور هم جمع شدند و اندیشه کردند که برویم و او را آزاد کنیم.

به نزد صاحب مزرعه رفتند و ماجرا را جویا شدند و او گفت در مقابل طعام از من کار خواست و من جواب رد به او ندادم و مثل شما عمل نکردم پس مردم به هم نگاه کردند و فکری کردند پس پول خود را جمع کردند و مزرعه را از مرد خریدند و مرشد را مالک مزرعه کردند پس از آن او صاحب ملکی بزرگ شد و بر مردم عزیز شد و صاحب باغ و مزرعه نتوانست عزت او را ببیند و کوچ کرد و رفت و آن مرشد به همه یاد داد که سکوت، لبخند و حرکت عشق پدید می آورد و شما چه می کنید؟

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (35 votes, average: 4٫57 out of 5)
Loading...

18 دیدگاه برای “حکایت سکوت، لبخند، حرکت

  1. profile avatar
    raza گفته:

    عالی بود سپاس از حکایت زیبا . برای رسیدن به هدف باید فقط با سکوت و لبخند و حرکت(عشق) پیش رفت بدون قضاوت.

  2. profile avatar
    shahriar.gh گفته:

    سلام، در مقابل ناسانهایی که یکپارچه حرکت هستند حرفی برای گفتن ندارم.سپاس

  3. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    سکوت، لبخند، حرکت. همه ی آن چیزی است که اگر درک کنیم عشق در ما جاری می شود. خیلی قشنگ بود. سپاسگذارم

  4. profile avatar
    raza گفته:

    سکوت لبخند وحرکت در هرکاری آیا به معنی مشورت در موود انجام کار که نیست؟ میخواهم کاری را شروع کنم شاید مشورتی که سایرین بدهند بسیار سازگار باشد در زمینه انجام کار ولی اخر سر من هستم که با عمل خود کاررا به سر انجام میرسانم منظورم ایبنست که در مورد تصمیم انجام کار فقط خودم بدون قضاوت وبا سکوتم وحرکتم کارا به سر انجام برسانم یا مشورت انجام دهم شاید ان مشورت مرا در انجام کار منصرف کند در این حالت چکار باید کرد ؟ آیا بسنده کردن به سکوت وحرکت ولبخند کافی هست

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      در نظر داشته باشید که زمانی که دارید مشاوره می گیرید دارید با ترس های آن شخص مشورت می کنید و نتیجه ترس همیشه مشخص است.
      Written by Master Kamel

      • profile avatar
        نیلوفر گفته:

        خیلی عالی بود مرسی ممنونیم از این مطلب آموزنده که به ما عشق واقعی را می آموزد کار مردم شهر اتحادی بود که با کمک هم و با عشق کمک به پیرمرد کردن و نزاشتن اذیت بشه ویا کسی ازش سو استفاده کنه وآن مرد میخواست بزور از مردم احترام بگیره ولی احترام با پول وطلا و ثروت و لباس نیست احترام لبخند و محبت و آرامش درون است و بی قید و شرط محبت کنی اون زیباست

  5. profile avatar
    محمد گفته:

    واقعا عالی بود عشق چیزی جز حرکت پدید نمی آورد حرکتی بی پایان برای یک هدف بی پایان.اما دقیقا ترس نقطه مقابل عشق است.این حکایت باید الگوی تمام انسانها باشد.چگونه میتوان همواره اینگونه با عشق زندگی کرد و چیست که مانع عشق دادن انسانها به یکدیگر میشود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *