Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت شهر انگور و مرد خردمند

تعداد بازدید: 1,231

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

در سرزمینی نه دور نه نزدیک شاید در قلبتان این سرزمین سرسبز و خرم بود از همه میوه ها و تاکستانی از درخت انگور که دانه هایش مثل سرزمین های دیگر بود. صاحبان این سرزمین مردمی خیرخواه و دور اندیش بودند که همیشه در فصل انگور آن را چیده خشک می کردند و برای روزهای سخت زمستان به سرزمین های دیگر برده و روزی مردم آنجا می کردند و این خدمتی بود که مردم می کردند. در فصل بهار مردم آن سرزمین برای کشت و نگهداری همان درختان به سرزمین دوست آمده و آن ها را یاری می کردند. روزی مردی از سرزمین دور گفت: بیاییم خودمان را راحت کنیم و سرزمین انگور را تصاحب کنیم تا برای همیشه درختان از آن خودمان باشد و دیگر فرزندانمان روی سختی نبینند، غافل از اینکه در سرزمین انگور پیرمردی خردمند زندگی می کرد و همیشه فرزندان سرزمین را به چیزی از رنگ خاکستری بر خاک سرزمینش آگاه می کرد که هرگاه دیدید بر شما ستمی رفته، بر خاک این سرزمین خاکستری بپاشید که رنگ سیاهی بر آن بنشیند و مردگان حتی از آن می هراسند و این خاک در کنار شما در بستری از قبرستان آرمیده است. پس روز موعود فرا رسید و سیاهی ظلم بر سرزمین سبز حاکم شد دانایان بر خاک دست یافتند و شبانه همه تاکستان ها را غرق در خاکستر کردند. روز بعد نه درختی بود و نه سبزه ای همه چیز تاریک شد و همه چیز از میان رفت مردان ستمگر نالیدند و بر هم پرخاش کردند و دشنام دادند عامل این بدبختی را پیدا کنیم و بکشیم و پس حاکم ستمگر خود را گفتند تو ما را از حداقل خوراک فصل ناکام کردی و لایق مرگ دشوار هستی پس او را بکشتند و به سرزمین خود بازگشتند مردان دانا آمدند و خاکستر کنار زدند و دوباره درخت کاشتند و سبزه زاران فراوان یافتند خداوند بارانی فرستاد و زیبایی بر آن سرزمین حاکم شد در حالیکه مردان سرزمین دور از این اتفاق بی خبر ماندند و از قحطی و خشکسالی مردند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

6 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود