مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت شهر انگور و مرد خردمند

نویسنده

Master Kamel

تاریخ انتشار

تعداد دیدگاه ها

تعداد بازدیدها

2,334

امتیاز مطالعه

2 امتیاز

استاد کامل

در سرزمینی نه دور نه نزدیک شاید در قلبتان این سرزمین سرسبز و خرم بود از همه میوه ها و تاکستانی از درخت انگور که دانه هایش مثل سرزمین های دیگر بود. صاحبان این سرزمین مردمی خیرخواه و دور اندیش بودند که همیشه در فصل انگور آن را چیده خشک می کردند و برای روزهای سخت زمستان به سرزمین های دیگر برده و روزی مردم آنجا می کردند و این خدمتی بود که مردم می کردند. در فصل بهار مردم آن سرزمین برای کشت و نگهداری همان درختان به سرزمین دوست آمده و آن ها را یاری می کردند. روزی مردی از سرزمین دور گفت: بیاییم خودمان را راحت کنیم و سرزمین انگور را تصاحب کنیم تا برای همیشه درختان از آن خودمان باشد و دیگر فرزندانمان روی سختی نبینند، غافل از اینکه در سرزمین انگور پیرمردی خردمند زندگی می کرد و همیشه فرزندان سرزمین را به چیزی از رنگ خاکستری بر خاک سرزمینش آگاه می کرد که هرگاه دیدید بر شما ستمی رفته، بر خاک این سرزمین خاکستری بپاشید که رنگ سیاهی بر آن بنشیند و مردگان حتی از آن می هراسند و این خاک در کنار شما در بستری از قبرستان آرمیده است. پس روز موعود فرا رسید و سیاهی ظلم بر سرزمین سبز حاکم شد دانایان بر خاک دست یافتند و شبانه همه تاکستان ها را غرق در خاکستر کردند. روز بعد نه درختی بود و نه سبزه ای همه چیز تاریک شد و همه چیز از میان رفت مردان ستمگر نالیدند و بر هم پرخاش کردند و دشنام دادند عامل این بدبختی را پیدا کنیم و بکشیم و پس حاکم ستمگر خود را گفتند تو ما را از حداقل خوراک فصل ناکام کردی و لایق مرگ دشوار هستی پس او را بکشتند و به سرزمین خود بازگشتند مردان دانا آمدند و خاکستر کنار زدند و دوباره درخت کاشتند و سبزه زاران فراوان یافتند خداوند بارانی فرستاد و زیبایی بر آن سرزمین حاکم شد در حالیکه مردان سرزمین دور از این اتفاق بی خبر ماندند و از قحطی و خشکسالی مردند.

اثر استاد کامل

به این نوشته ستاره بدهید و 2 امتیاز دریافت کنید.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (26 votes, average: 4٫73 out of 5)

Loading…

این نوشته ارزشمند را برای دوستان خود در شبکات اجتماعی ارسال کنید.

Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook
Share on pinterest
Share on tumblr

مطالب ویژه ای را فقط در خبرنامه ما دریافت کنید.

16 comments

سلام بسیار عالی. من از این مطلب اینگونه برداشت کردم تا زمانی که عشق انسانها را با عشق پاسخ دهیم همواره نعمت به سمت مان جاری است و اگر طمع کنیم نه تنها از آن نعمتها محروم بلکه طمع تا نابودی مان پیش میرود.

پاسخی بگذارید