مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت قاصد بی خبر

نویسنده

Master Kamel

تاریخ انتشار

تعداد دیدگاه ها

تعداد بازدیدها

2,438

امتیاز مطالعه

2 امتیاز

استاد کامل

دائما می گفت: این کار نتیجه نمی دهد، این مسیر درستی نیست، سرانجامش خوب نیست و من بی توجه به همه ی این حرف ها دوست داشتم کاری را که شروع کرده ام با عشق و علاقه ادامه دهم تا به نتیجه ی آن برسم مادرم گفت پسرم چرا اصرار داری که این کار را ادامه دهی؟ گفتم مادر من دوستش دارم و نیازی نمی بینم درباره ی دوست داشتنم به همه توضیح دهم فکر می کنم نوعی توهین به خودم کرده ام. مادرم لبخندی زد و گفت: بسیار خوب نه به من نه به پدر و خواهرت توضیح نده فقط یک سوالم را پاسخ بده.

گفتم چشم مادر فقط یک سوال جدید بپرس تکراری نباشد. این مطلب را از این رو گفتم زیرا از زمانی که عاشق این دختر و شغلی که هم زمان با شناخت این دختر بدست آوردم و پیش خود گفتم این دختر خیر و برکت است خداوند با اوست که حضورش در زندگیم شغلی که دوست داشتم را هم به دست آورم شغلی که نتیجه اش را می دانستم. مادر مرا به خود آورد و گفت پسرم وقتی با خانم مورد علاقه ات ازدواج کردی می خواهی با او چه کنی؟ کمی جا خوردم و گفتم  می خواهم زندگی کنم. گفت: زندگی یعنی چی؟ گفتم بخورم، بخوابم، بچه دار شویم و تفریح کنیم و بچه هایمان را بزرگ کنیم مادرم قطره ای اشک از گوشه ی چشمش چکید و گفت: نتیجه ی یک عشق هیچ کدام از اینها که گفتی نیست. گفتم: همه چنین می گویند مادرم گفت: اونها خبر رسانهای  بی خبرند یک زن  چیزی می خواهد که تو خبر نداری. راستی دوست من یک خانم برای زندگی به چه چیزی نیاز دارد؟

اثر استاد کامل

به این نوشته ستاره بدهید و 2 امتیاز دریافت کنید.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (33 votes, average: 4٫58 out of 5)

Loading…

این نوشته ارزشمند را برای دوستان خود در شبکات اجتماعی ارسال کنید.

Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook
Share on pinterest
Share on tumblr

مطالب ویژه ای را فقط در خبرنامه ما دریافت کنید.

18 comments

پاسخی بگذارید