Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت قاصد بی خبر

تعداد بازدید: 1,311

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

دائما می گفت: این کار نتیجه نمی دهد، این مسیر درستی نیست، سرانجامش خوب نیست و من بی توجه به همه ی این حرف ها دوست داشتم کاری را که شروع کرده ام با عشق و علاقه ادامه دهم تا به نتیجه ی آن برسم مادرم گفت پسرم چرا اصرار داری که این کار را ادامه دهی؟ گفتم مادر من دوستش دارم و نیازی نمی بینم درباره ی دوست داشتنم به همه توضیح دهم فکر می کنم نوعی توهین به خودم کرده ام. مادرم لبخندی زد و گفت: بسیار خوب نه به من نه به پدر و خواهرت توضیح نده فقط یک سوالم را پاسخ بده.

گفتم چشم مادر فقط یک سوال جدید بپرس تکراری نباشد. این مطلب را از این رو گفتم زیرا از زمانی که عاشق این دختر و شغلی که هم زمان با شناخت این دختر بدست آوردم و پیش خود گفتم این دختر خیر و برکت است خداوند با اوست که حضورش در زندگیم شغلی که دوست داشتم را هم به دست آورم شغلی که نتیجه اش را می دانستم. مادر مرا به خود آورد و گفت پسرم وقتی با خانم مورد علاقه ات ازدواج کردی می خواهی با او چه کنی؟ کمی جا خوردم و گفتم  می خواهم زندگی کنم. گفت: زندگی یعنی چی؟ گفتم بخورم، بخوابم، بچه دار شویم و تفریح کنیم و بچه هایمان را بزرگ کنیم مادرم قطره ای اشک از گوشه ی چشمش چکید و گفت: نتیجه ی یک عشق هیچ کدام از اینها که گفتی نیست. گفتم: همه چنین می گویند مادرم گفت: اونها خبر رسانهای  بی خبرند یک زن  چیزی می خواهد که تو خبر نداری. راستی دوست من یک خانم برای زندگی به چه چیزی نیاز دارد؟

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (7 votes, average: 4٫71 out of 5)
Loading...

7 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود