مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت قبل از تاریکی

نویسنده

Master Kamel

تاریخ انتشار

تعداد دیدگاه ها

تعداد بازدیدها

2,518

امتیاز مطالعه

2 امتیاز

استاد کامل

این حکایت حقیقی هزار سال پیش در برکه ای که میان دو دشت و یک جنگل قرار داشت اتفاق افتاده است، در آنجا خانواده ای از کرم های برکه ای زندگی می کردند. آنان طعمه ی سایر موجودات می شدند ولی آنچه از آن ها باقی می ماند برای تکثیر هم نوع خود کافی بودند. در میان کرم ها یکی از آنان نسبت به سایرین کنجکاوتر و جسورتر بود و تصمیم گرفت تا در برکه نماند که شکار پرندگان یا خزندگان و یا سایر حشرات شود پس او به نزد بزرگ خود رفت و گفت من تصمیم دارم از اینجا بروم و بدانم دور از این برکه دنیا چگونه است.

هیچکس به او اهمیت نمی داد چون همه پذیرفته بودند زمان مرگ هر کدام به وسیله شکارچیان فرا می رسد ولی این کرم کوچک نمی خواست بپذیرد که چنین سرنوشتی داشته باشد پس گفت: اگر از اینجا دور شوم دیگر این دشمنان مرا نخواهند یافت و بزرگ آنان گفت می خواهی بروی برو ولی قبل از تاریکی شب بازگرد. کرم کوچولو لبخندی زد و آرام زیر لب گفت کدام روشنایی و کدام تاریکی و حرکت کرد. هنوز از ِنی که به آن چسبیده بود کاملا بالا نرفته بود که گنجشکی به او حمله کرد و او را به منقار گرفت و پرواز کنان از برکه دور شد. کرم آرام گفت: سلام گنجشک زیبا تو سفیر نجاتی گنجشک گفت: من تو را برای خوراک کودکانم می برم برای کودکانم نجات است ولی برای تو مرگ. کرم گفت: آنجا که تو مرا شکار کردی مرگ من بود و من فرق بین دوست تاریکی و روشنایی، فرق بین دوست و دشمن را می دانم گنجشک کمی مکس کرد و همچنان که در حال پرواز بود زیر چشمی نگاهی به کرم کرد و گفت: صبر کن ببینم بعد آرام روی شاخه درختی نشست کرم را روی شاخه گذاشت و گفت: تو از چه حرف میزنی؟ کرم گفت: از سکون و حرکت. همه ی کرم ها از حرکت می ترسیدند و در سکون و ترس منتظر مرگ بودند من اولین کرمی هستم که حرکت کردم و اولین کرمی هستم که با شکارچی ام سخن می گویم من اولین تجربه هستم، گنجشک گفت: به حق که تو در روشنایی هستی و هر آنکس که این موضوع را نداند در تاریکی است.

از تو می خواهم پس از این دوست و همراه من باشی در همه ی سفرهایم و به فرزندانم درس حقیقت حرکت را بدهی، کرم کوچولو خندید و گفت: دوستی شکار و شکارچی، رو به گنجشک کرد و گفت: من به بزرگ گروه خود قول داده بودم قبل از تاریکی شب باز گردم برای آخرین بار مرا به آنجا ببر تا از آن ها خداحافظی کنم گفت: زیر بال های من پنهان شو تا قبل از غروب آفتاب به برکه برسیم و من در کنار برکه لانه ای درست کنم فرزندانم را در آن لانه ببرم تا هم تو در میان کرم های دیگر بمانی و به آن ها درس شجاعت عشق و حرکت بدهی و هم دوستی ما بر قرار بماند و تو دوست من و مربی کودکان من باشی، پس کرم لبخندی زد و در میان پر های گنجشک خود را پنهان کرد. گنجشک خدا را شکر کرد که دوستی دانا را سر راهش قرار داده است پس از روی شاخه پرواز کرد و به سوی برکه رفت تا اتحادی زیبا را با دوست جدیدش تجربه کند.

اثر استاد کامل

به این نوشته ستاره بدهید و 2 امتیاز دریافت کنید.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (35 votes, average: 4٫20 out of 5)

Loading…

این نوشته ارزشمند را برای دوستان خود در شبکات اجتماعی ارسال کنید.

Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook
Share on pinterest
Share on tumblr

مطالب ویژه ای را فقط در خبرنامه ما دریافت کنید.

25 comments

سلام ، این حکایت زندگی ماست که از دشمنی بسیار خطرناک و در عین حال با شناختش به روشنایی و امنیت می رسیم و آنچه من فهمیدم و در زندگیم با شناختش لحظه به لحظه زندگیم آرام تر شد ترس و ویروس فا بود و همچنین قدرت نی که یاریگر همه ی انسانهاست و با شناخت فا و ترس جاری می شود و شما واقعا ترس را بسیار خوب می شناسید و شناخت ترس و قضاوت راهگشای زندگی و اتحاد جهانی همه ی ماست ، پایان دردها با علم حقیقی و درست استاد کامل عزیز

به راستی که اعتماد و حرکت اولین پله برای رسیدن به حقیقت است.وقتی در حرکت برای رسیدن به اهداف خود باشیم یعنی ترسی نداریم و عدم حرکت یعنی همان ترس و اراده همواره در انسان نجات بخش است.چقدر خوب است که اراده کنیم تا از ترس هایمان بگذریم و سبک جدیدی از زندگی را تجربه کنیم.راستی چگونه میتوانیم از ترسهایمان برای همیشه عبور کنیم؟

دوست عزیز
آنکه به تو چنین می گوید نظر دشمنت می باشد. دشمن تو، دشمن توست و تحت هر شرایطی آماده است که تو را از پای در آورد. پس برای رسیدن به یک هدف دشمنت هرگز دوست تو نمی شود و تو را در این سفر همراهی نمی کند. همنگونه که تاکنون هزاران اشتباه کردی و بازهم با مشورت فا اشتباهاتت را تکرار می کنی.
Written by Master Kamel

پاسخی بگذارید