Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت قدقد مرگ

تعداد بازدید: 1,341

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

وقتی درب خانه مان به صدا در آمد می دانستم که پشت در کیست. هفته ای دو روز رأس ساعت ۹ صبح پشت درب منزل ما می ایستاد و زنگ می زد. در را باز کردم و با لبخند همیشگی اش گفت: این هم سهم امروز تو از مرغ قهوه ای  ما. خندیدم و گفتم بیا داخل این تخم مرغ را بخوریم. من هم چون می دانستم می آیی نان داغ آماده کردم. به داخل آمد و تخم مرغ را نیمرو کردیم و با هم خوردیم.

مرغ تپلی همسایمان هر بار که در میان شمشادهای خانه ی شان که تنها دیوار بین ما و همسایه مان بود قدقد می کرد می دانستم که در حال تخم کردن است و این همیشه مرا پر از لبخند می کرد. تا اینکه یک روز به همسایه مان گفتم مدتی است از تخم مرغ ها خبری نیست و هسایه با ناراحتی گفت: این خوشگله قدقد می کند ولی دیگر تخمی نمی گذارد و نمی دانم چرا چند روز بعد همسایه مان به خانه ام آمد گفت: امشب به اتفاق همسرت به خانه ی ما بیایید شام مهمان ما هستید.

سر میز شام مرغ تپلی حسابی سرخ شده بود و آماده برای خوردن بود. گفتم گناه داشت چرا او را کشتین و شام سفره خود کردید؟ گفت: قدقد های روز آخرش پیام سفرش را می داد. همسرش که مردی دانا بود با لبخند گفت: با لذت میل کنید زیرا در این جهان قطعا برای دلیلی همه اینجا هستیم و چون زمانش فرا برسد باید رفت. او مدت ها با تخم مرغ هایی که می گذاشت ما را خوشحال می کرد و اکنون با وجود خودش ما را خوشحال کرد. از جمله ی حکیمانه ای که گفت همه خندیدیم و شوهرم برای این جمله ی قشنگ کف زد و سپس شروع به خوردن شام کردیم.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (5 votes, average: 4٫40 out of 5)
Loading...

9 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود