Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت قصد سفر

تعداد بازدید: 1,365

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از ابتدای دوستی همیشه می خواستیم یک سفر دو نفره با هم داشته باشیم ولی هر بار که می خواستیم به سفر برویم یک دلیلی پیش می آمد که امکان سفر را از ما می گرفت و هر بار موضوع جدی تر می شد تا ما از سفرمان منصرف شده و اصلا پشیمان شویم.

این بود که سالها با هم بودیم ولی سفری را با هم نرفته بودیم تا اینکه عصر یک تابستان گرم دوستم به من زنگ زد و گفت: دوست دارم مرا به یک سفر ببری و خیلی دور شویم کمی فکر کردم و گفتم خواهر برادر و پدر و مادر . گفت: بعد از ۳۰ سال فهمیدم که آنها همیشه کاری کردند که من به سفرهای اشتباه بروم و این درد را همیشه به نیت خیر گرفته می گفتم خانواده ام هستند و اینگونه تربیتی را ادامه دادم ولی دیشب فهمیدم که باید تصمیمی بگیرم. گفتم خوب بیا نزد من و سریع آمد و سفری را با مشارکت یکدیگر آغاز کردیم در این سفر هر دو خوشحال بودیم زیرا از بند کنترل و از خانه ی ترس خارج شده بودیم در دنیای عشق مسافر بودیم.

تا اینکه روزی گفت: قصد سفر دارد و خندیدم و گفتم مرا با خود ببر. گفت: همه ی راه با منی، تو سهم خودت من سهم خودم . خندیدم و گفتم سفر به کجا؟ گفت: سفر بسوی مادر شدن شهر عشق، شهر مهربانی،شهر زایش و تولد و حضور عشق میان ما.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (8 votes, average: 4٫75 out of 5)
Loading...

7 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود