حکایت قند و شکر

حکایت قند و شکر

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شناسنامه حکایت
عنوان توضیحات
نام حکایت: قند و شکر
تهیه شده توسط: گروه بین المللی آزاد
زمینه های حکایت: عشق، محبت، دوستی
مدت زمان حکایت: 2 دقیقه
فایل تصویری: دارد
رده سنی مناسب برای خواننده: خانم ها و آقایان، 14 سال به بالا
این حکایت مناسب چه کسانی است؟ مدیران، مهندسان، پزشکان، خانم های خانه دار، افراد شاغل، نوجوانان، جوانان، دانشجویان، افرادی که به دنبال زندگی بهتر هستند.
انتظار می رود پس از این حکایت: قدرت اتحاد، عشق و دوستی را بیشتر درک کنید.

در سالن ایستاده بود و حرف‌های استاد را گوش می‌داد که توصیه می کرد اگر حرکت‌ها را اشتباه بزنید به بدن خود صدمه وارد کرده‌اید. او دقت خودش را روی حرکات استاد گذاشته بود تا بتواند همانگونه که استاد انجام می‌داد انجام دهد. ارزش یک سبک درست به این است که خالق سبک از سبک‌های دیگر کمک نگرفته باشد و این را استاد وقتی می‌گفت که داشت حرکت جدید را آموزش می‌داد و می‌گفت هر حرکتی را که می‌آموزید باید صدبار یا بیشتر آن را تکرار کنید تا حرکت با جسم و مغز شما هماهنگ شود تا هر لحظه بدون اینکه به شکل حرکت فکر کنید آن تکنیک را اجرا کنید.

آموزش امروز کمی با روزهای دیگر متفاوت بود زیرا استاد سعی می‌کرد مطالبی را لابه‌لای تکنیک توضیح بدهد که در گذشته نمی‌گفت امروز سالن کمی شلوغ‌تر از روزهای دیگر بود هیچ جلسه‌ای اینقدر بچه‌ها در فکر نبودند و سکوت اینقدر حاکم نبود دو ساعت سکوت و آموزش‌ها و سفارشات استاد طول کشید و در پایان گفت: آخرین روز سالن شما را سپری می‌کنم چون می‌خواهم برای ادامه تحصیل به شهر دیگری بروم در آن شهر تحصیل کنم و نمی‌توانم به شما آموزش بدهم همه ناراحت بودیم و عده‌ای گریه می‌کردند و اشک می‌ریختند تا اینکه یکی از بچه‌های سالن گفت: استاد آیا نمی‌شود به عنوان میهمان شهری نزدیکتر به شهر ما باشید، کمی سکوت سالن را فرا گرفت و استاد گفت البته، ولی من شرایط آن را ندارم، یکی دیگر از بچه‌ها گفت اگر درست کنیم آیا شما حاضرید باز هم استاد سبک های جدید برای ما باشید؟ گفت: آری و دو نفر از بچه‌ها به سوی ساک‌های خود رفتند و هر کدام چند تماس گرفتند و قرار شد خبر آن تا چند روز دیگر بیاید.

دو روز گذشت و روز سوم به سالن رفتیم در رختکن وقتی داشتیم لباس‌هایمان را تعویض می کردیم شنیدیم که یکی از بچه ها گفت شاید امروز استاد بیاید و شاید مجبوریم پس از این خودمان آنچه استاد آموزش داده را تمرین کنیم شاید استاد جدیدی به شهرمان بیاید در حال گفتگو درِ اتاق رختکن باز شد و با تعجب دیدم که استاد خودمان از در وارد شد و گفت: بچه ها سلام دو خبر دارم خبر اول: دانشگاه نزدیک شما مرا به عنوان میهمان پذیرفت و قرار است من هم در این سالن هفته‌ای دو جلسه با شما باشم ولی من مربی شما نیستم بلکه استاد خودم را آورده‌ام او هم به من و هم به شما آموزش خواهد داد تا با هم چیزی را یاد بگیریم که من هم داشتم از او می‌آموختم.

امروز جذاب‌ترین، قشنگ‌ترین و هیجان انگیزترین روز من بود استادم قند و استادِ استادم شکر طلای سالن شد و آنقدر بچه‌ها هیجان زده بودند که سالن پر از هم همه بود و مجبور شدیم زمانی را بگذاریم تا بیشتر استاد جدید با ما آشنا شود و از خودش بگوید تا این همه ابهام و هم همه پایان یابد و روز شکرگزاری روزی است که تو می‌دانی که راه آموختن کجاست و آنچه باید بیاموزی را در اختیار داری و راهنمای آموزشت می‌داند چه کند و چگونه می‌تواند تو را به مقصود برساند او عاشق تو باشد و تو آموزش پذیری آگاه.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (28 votes, average: 4٫46 out of 5)
Loading...

6 دیدگاه برای “حکایت قند و شکر

  1. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    همیشه باید به خالق عشق و هستی اعتماد کنیم چون به ما عشق هدیه میدهد مثل همین داستان که نا امید نشدن ودر کنار استادشان که بهش اعتماد داشتن عشق ورزیدن وبا اتحاد دوستانه کمکش کردن تا در نزدیک خودشان باشد عشق همیشه پا برجاست وماندگار وبا کمک هم با عشق با هم باشیم وبه دوستان و استادانمان اعتماد کنیم همین طوری که آنها به ما محبت میکنند ما هم عشق بهشون هدیه دهیم ممنون از استاد عزیز وتشکر فراوان برای بودنش در کنارمون

  2. profile avatar
    محمد گفته:

    زندگی درست در گرو یادگیری و آموزش آدرسهای صحیح زندگی خودمان در هستی خلاصه میشود و چقدر زیباست که استادی که از آن می آموزیم خود خالق این هستی باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *