Menu

حکایت مرد تنها

تعداد بازدید: 2,275

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی در سرزمینی زندگی می کرد که در آن شهر دکانی داشت و در آن دکان ماست و شیر می فروخت. مدت ها کارش همین بود آنقدر در این کار تبحر داشت که کسی نمی توانست در فروختن شیر گاو و گوسفندانش سر او کلاه بگذارد و این مرد مانند یک هنرمند شیر واقعی را می شناخت حتی از نگاه دور و این به ذائقه مردم آن شهر خوش نمی آمد. آنان که حیوانی داشتند و می خواستند پول بیشتر از کار کمتر به دست آورند پس تصمیم گرفتند که دکان هایی بزنند و خود شیر بخرند و بفروشند.

مدتی کوتاه گذشت شهر پر شد از دکان های ماست و شیر فروش و مردم گمراه، از آن گمراهان شیر و ماست می خریدند و مشتریان مرد تنها، کمتر و کمتر می شد تا اینکه روزی رسید مرد تنها دید که دیگر کمترین مشتری را دارد و به اندازه روزی زندگی اش نمی تواند بدست آورد پس تصمیم مهمی گرفت گوسفندانی و گاوهایی از پول باقیمانده دکانش گرفت و قسم خورد که آنقدر گله ی گوسفندان و گاوها را بسیار زیاد کند و آنقدر کیفیت شیرها را بالا ببرد که همه آن دکان داران نیرنگ باز چاره ای جز خریدن بهترین شیر با پایین ترین قیمت را نداشته باشند و روزی رسید که مرد تنها، تنها نبود و همه گله های گاو و گوسفند از آن او شد زیرا نیرنگ بازان داشتند همه شیرهای او را می فروختند و راه نیرنگ بسته شد برای همیشه. این نبود که بتوانند بر علوفه ها دست یابند و بخواهند علوفه نامرغوب به حیوانات بدهند پس بهترین غذا، بهترین احترام و بهترین رسیدگی، بهترین شیر را تحویل می دهد و جهان دکان داران نیرنگ باز چاره ای جز خرید آن ندارند، اگر بفهمید شما نیز چنین می کنید.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (20 votes, average: 4٫70 out of 5)
Loading...

15 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود