Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت مرد دلاک

تعداد بازدید: 1,207

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

روزی دلاک حمامی که خود را برای یک روز پرکار آماده می کرد صدایی از گوشه حمام شنید او کودکی بود از همسایگان مرد که زودتر از همه خود را به حمام رسانده بود و داشت آب بازی می کرد مرد دلاک گفت: بچه جان این آب برای همه مردم است آن را هدر نده و با آب اینگونه بازی نکن ولی کودک از آب یک چیز می دانست که بازی کند. پس رو به مرد بزرگ کرد و گفت من حوض می خواهم تا در آن بازی کنم اگر اینجا این کار را نکنم کجا این کار را انجام دهم و مرد به فکر فرو رفت که جواب این کودک را چه بدهد پس به جای تهدید و توهین لباسش را پوشید و از حمام بیرون آمد.

روزها و شب ها تفکر کرد که باید به کودک چه جوابی می داد که درست باشد پس فهمید به جای جواب باید کاری می کرد پس دست به کار شد و زمینی کوچک که داشت را شروع به کندن کرد همه اهل خانواده او را به ناله گرفتند که چه می کنی رزق ما در این زمین است آن را ویران نکن مرد گفت باید جواب کودک حمام را بدهم پس چاله ای بزرگ کند و آن را جزء جزء کرد و حوضچه فراوان در آن قرار داد و با خاک و آهک و کاشی دیواره آن را پوشاند سپس آب زمینش را در حوضچه قرارداد و از فردای آن روز کودکان با پرداخت مبلغی پول در حوضچه بازی می کردند و دیگر دلاک حمام به حمام نرفت ولی می دانست دیگر کودکی در حوضچه حمام بازی نمی کند. خرد مرد در سکوتش بود که حرفی نابجا نزد و اندیشه او حرکت او بود به سوی خانه و تفکر و اقدام که منجر به ساخت حوضچه آب برای بازی و سرگرمی و رزق و روزی خانواده دلاک شده است.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (5 votes, average: 4٫40 out of 5)
Loading...

6 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود