Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت مورچه و ملکه

تعداد بازدید: 1,257

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مورچه ای بود که در محل زندگی خود بسیار تلاش می کرد تا نظر ملکه را به خود جلب کند و هر روز زودتر از دیگران از لانه بیرون می آمد و دیرتر از دیگران استراحت می کرد و شب ها همیشه بعد از همه به لانه بر می گشت در حالیکه بیشتر از همه کار کرده بود و خسته بود نزد ملکه می رفت و گزارش کارها را می داد. روزی ملکه به او گفت از تو می خواهم کاری بکنی مورچه گفت: نمی توانم کنجکاو نباشم پس آنچه بگویید می شنوم گفته شد برو و قصری برای ملکه بساز که زمینی بزرگ به مقدار ۱۰ برابر این مورچه ها جای استراحت و نگهداری انبار غذا باشد پس مورچه نگاهی به ملکه انداخت و نگاهی به خود کرد و رفت بدون اینکه حرفی بزند از لانه بیرون آمد و در صحرا به حرکت افتاد او فکر می کرد خدایا ملکه در من چه دیده که چنین دستوری داده است مگر امکان دارد که من بتوانم چنین قصری با عظمت و جلال بسازم آخر این چه حکمتی است مگر می شود.

بالاخره همین طور فکر می کرد که ناگهان یاد عملکرد خود افتاد و گفت این ملکه است که بلاخره بعد از مدت ها که برایش هر کاری می کردم از من خواهشی کرد من باید راهی برای این کار بیابم پس به فکر راه چاره افتاد به جای اینکه به این فکر کند که چگونه ملکه را راضی کند که از حرفش باز گردد. پس فکر کرد که چه کند تا ملکه را خوشحال کرده و قصری با شکوه به دست آورد در همین افکار بود که به رودخانه ای رسید گفت حال به جایی رسیدم که راهی ندارم پس یا باز گردم یا راهی بیابم ولی راهی ممکن نبود خود را به داخل رودخانه رها کنم تا راحت شوم لااقل ملکه می فهمد که من اراده کردم ولی خود می دانست که امکان پذیر نیست پس خود را به رودخانه رها کرد او این لحظه در حال غرق شدن بود ناگهان گفت اگر به رودخانه نمی پریدم شاید راه دیگری را می یافتم ای کاش این کار را نمی کردم ولی دیگر دیر شده بود و او درحال غرق شدن بود و راهی نبود ناگهان در این نا امیدی او فکر کرد که ای کاش می شد نجات یابد اگر نجات یابد قصر را می سازد حتی اگر صد سال طول بکشد.

پس ناگهان خود را به چیزی چسبیده دید و آن همان لباسی بود که زنی در میان آب در حال شستشوی آن بود به لباس چسبیده بود و نجات یافت. همراه سایر لباس ها به شهر وارد شد و در شهر حرکت کرد تا به قصر سلطان رسید خواست تا درخواست خود را به سلطان بگوید شاید اینگونه نجات یابد از درد بزرگ یعنی ساختن قصر عظیم، پس در گوش سلطان وارد شد تا صدایش کند ناگهان خود را در آن میان گرفتار دید و آنچه دست و پا میزد تا نجات یابد فریاد سلطان بیشتر به هوا می رفت از درد گوش و او را در میان آن همه فریادها وحشت زده به این سو و آن سو می رفت، سلطان دستور داد که همه طبیبان جمع شوند تا درد سر او را نجات دهند امکان نداشت پس همه را کشت و گفت در شهر هرکس چنین درد مرا درمان نکند می کشم مردم شهر فرار کردند و شهر خالی شد و سلطان هیچ یار و یاوری نداشت در مدت کوتاهی از درد جان سپرد و حال چه می ماند که مورچه در میان گورستان و خاک ها از لا به لای مغز او نجات یافت و هنگامی که به شهر وارد شد شهری دید سالم و قصری بزرگ خالی از انسان ها و اینگونه قصر و شهر را به ملکه خود تقدیم کرد و آنجا میلیون ها مورچه میلیون ها سال زندگی کردند و یاد و خاطره آن مورچه فراموش شد تا امروز و بدانید آیا شما نیز با ملکه خود چنین می کنید در حالیکه شما را دوست دارد و می داند جز شما کسانی هستند که قصری چنین بسازند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (6 votes, average: 4٫83 out of 5)
Loading...

6 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود