Menu

مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

حکایت های یک تاجر

تعداد بازدید: 2,356

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

در پی کسب و کار خود بودم که پسرم به من گفت: پدر از آنچه کسب کردی برایم بگو تا من نیز در تجارت مثل تو باشم و حتی بسی از تو قوی تر در خرید کالا و فروش آن. این موفقیت های تو می تواند راهنمای زندگی مالی من باشد. پس گفتم هر روز که نکته ای به تو می گویم تو برای آن حکایتی بنویس. تعجب کرد و گفت مگر ممکن است تو تجربه کردی من حکایت بنویسم. گفتم اگر می خواهی همیشه قبل از هر معامله یا هر اتفاقی تو زودتر با خبر شوی باید داستانش را تو بنویسی. گفت: یادم بده. گفتم من از تجارت دریافتم که پول هرگز برای شروع یک تجارت حرف اول را نمی زند. و او چنین گفت: روزی در تجارتخانه خود می خواستم دست به تولید قسمتی از محصولاتم بزنم که می فروختم پس صابونی را برداشتم و گفتم تولیدت می کنم و اینگونه عصر آن روز یکی از دوستان قدیمم نزدم آمد و گفت: دوست من راهی برای تجارت و سرمایه گذاری میشناسی؟ گفتم برای چه؟ گفت: مقداری پول دارم و نمی دانم چه کنم که در مسیری سودآور و بدون ریسک باشه. گفتم چندی است به فکر تولید صابون هستم تا در حجره ام بفروشم می توانی نزد من سرمایه گذاری کنی و او پذیرفت و گفت: تو قابل اعتمادی تا موقعی که به سود نرسیدی سودی نمی خواهم. گفتم هر آنچه سود کردم به سه قسمت تقسیم می کنم قسمتی سهم من، قسمتی سهم تو و قسمتی سهم هزینه کارخانه. راستی پدر چرا چنین کردم؟ گفتم تو تاجر بزرگی خواهی شد و درس بزرگی به من دادی.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (27 votes, average: 4٫56 out of 5)
Loading...

23 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود