Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت پول از آخر

تعداد بازدید: 1,311

Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از ابتدا فکر میکردم که دنیا میان من او یک دنیای پر از جمعیت است. و این امر باعث می شد که هر روز نسبت به او علاقه ی بیشتری پیدا کنم ولی هر چه به او نزدیک می شدم احساس می کردم او یک قدم به عقب برمی دارد، نمی دانستم.

فکر می کردم به خاطر رفتارهای زنانه است که از روی عشق انجام می دهد و همیشه با لبخند از این لحظات نفس گیر رد می شدم تا اینکه کم کم این احساس قوی و قویتر شد. طرز صحبت کردنش تغییر کرد و از خواستن ها می گفت.

و این امر باعث شد کمی از دورتر به او نگاه کنم. بله خودش بود. او از اول، آخرش را دیده بود و آخر همه ی این دوستی ها به یک اتفاق ختم می شود. پول و س*ک*س یا یکی از آنها، اینگونه بود که احساس کردم به من و تنم و وجودم توهین شده است.

خودم را فروشنده ی تحمیلی احساس کردم و وقتی با او درمیان گذاشتم خنده ی تلخی کرد و گفت: حالا احساسم را درک  می کنی انگار کسی از قبل با او چنین کرده بود و او مانند افراد بیمار که هم ناقل بیماری هستند هم دوست دارند از این بیماری برای انتقال از بعضی ها استفاده کنند،او را انتخاب کرده بود.

مرگ بدی بود در ابتدا ولی دریافتم او بیش از هر کسی به کمک نیاز دارد و او نمی خواست خوب شود  از من دور شد تا آخری را از ابتدا شروع کند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (3 votes, average: 4٫33 out of 5)
Loading...

4 دیدگاه

سلام دوست عزیز
هر کجا سخن است از پول است و هر کس از بیشتر داشتنش شاد و از نداشتنش غمگین
بدنبال جایی میگردم که از عشق سخن بگویند
دنبال جایی میگردم که آنانی که بیشترین عشق ورزی را دارند از موقعیت اجتماعی بالاتری برخوردار باشند
آیا از چنین مکانی باخبر هستید؟

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود