Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت کمی به عقب

تعداد بازدید: 1,272

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

بر اثر ضربه ی وارد شده هنگام تصادف، نخاع ام آسیب دیده بود به همین خاطر مجبور بودم با توجه به مراقبت از آن، هر روز فیزیوتراپی رفته و از ویلچر استفاده کنم. بستر خوابم مخصوص شده بود دیگر نمی توانستم فوتبال بازی کنم. دکترها گفته بودند خانم تو هرگز نمی توانی تا آخر عمرت هیچ ورزشی بکنی واین برایم از مرگ بدتر بود. من این زندگی را زندگی نباتی می دانستم ولی چاره ای نبود خودم مقصر بودم دوستانم کمتر به دیدنم می آمدند زیرا کار داشتند و چون من نمی توانستم به دیدنشان بروم رابطه هایمان با یکدیگر کمتر و کمتر می شد.

خویشاوندان و عزیزانم با دیدنم رنج می کشیدند و این باعث می شد هر روز و هر شب به خودم بگویم آخر دختره الاغ، جاده پر پیچ و خم و کوهستانی چالوس جای سبقت گرفتن است فقط در یک لحظه اتفاق افتاد اتومبیلی که ازش سبقت گرفتم یک تریلی بود و ناگهان از روبرو یک کامیون آمد خواستم کنار بکشم که دیدم راه نیست پس برای فرار به سمت کنار جاده رفتم و با سرعت به بلوک های بتونی کنار جاده خوردم ممکن بود با اتومبیلم به ته دره پرت شوم ولی بلوک های بتونی مانع پرت شدنم شدند. از اتومبیلم چیزی باقی نماند ایربک و کمربند جانم را نجات داد ولی نخاع ام آسیب شدید دید نمی دانم چطور شد مثل اینکه در عقب کنده شده بود و تکه آهنی از در پشتی  صندلی ام را سوراخ کرده و در کمرم فرو رفته بود وبه عصب رسیده بود خلاصه این درد را تا کی باید تحمل کنم. اتومبیل را در یک استراحتگاه کنار جاده کشیدم. نفس نفس افتادم و پیش خود گفتم عجب تصویری از آینده خود دیدم. در آینه به خود نگاه کردم و گفتم دختر هرگز حق نداری بدون توجه به قوانین رانندگی، رانندگی کنی جان تو عزیز است کلی کار داری انجام دهی از خدا سپاسگزارم برای لحظه ای آینده ی کارهای اشتباهم را جلوی چشمانم به تصویر کشید.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (5 votes, average: 4٫60 out of 5)
Loading...

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود