حکایت کودک و دریا

استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

کودکی در دریا شنا می‌ کرد و لحظه‌ به‌ لحظه از ساحل دورتر می‌شد هر چه پدر می‌گفت: از من دور نشو، او به‌ هیجان ‌آمده و دورتر می‌شد. مقداری هم موج دریا به دور شدن او کمک می‌ کرد تا جایی که زیر پایش خالی شد. سعی کرد شنا کند و با شنا کردن روی آب بماند. مقداری دست‌ و پا زد و با چند قطره آب در گلو، یاد گرفت روی آب بماند و بر ترسش غلبه کند، پس به روی آب ماندن، عادت کرد.

پدر فکر کرد که فرزندش دیگر شنا را یاد گرفت، خیالش راحت شد و او را به خودش واگذاشت زیرا چاره‌ای نداشت. او به حرف پدر گوش نمی‌ داد زیرا تازه مدعی بود که شنا را یاد گرفته، پس در کنار پسر فردی شناکنان به اعماق دریا شنا می‌کرد. تصور کنید که پسر چه حالی شد، او از ترس غرق شدن همانجا بماند و مرد از او دور شد و در میان آب به شنا کردن پرداخت.

فرد دیگری گذشت و او نگاه کرد تا جایی که پدرش هم از او گذشت و او نگاه کرد. ناگهان تصمیمی گرفت که او نیز شنا کند و به آن عمق برود ولی پایش به چیزی گیر کرده بود. هر چه سعی کرد نتوانست برود، پس تلاش کرد که پایش را آزاد کند و از آن چوب در کف دریا، پایش آزاد شد و گفت: این ‌یک نشانه بود که باز گردم. پدر او را صدا زد، حال که این‌ همه روی آب مانده‌ای، بیا اینجا ما هستیم، تو را نگه می‌داریم.

پسر گفت: من باز می‌گردم و نمی‌آیم. پدر گفت: من هستم ولی او گوش نداد و بازگشت. او هرگز نتوانست دیگر شنا کند، می‌دانید چرا؟ او مرز ترس را نشکست و به پدر نیز اعتماد نداشت که او را یاری می‌کند. آن موقع که می‌ گفت: نرو با من بمان، نماند و حال که پدر می‌ گوید: با من بیا، نمی‌ آید.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (33 votes, average: 4٫61 out of 5)
Loading...

19 دیدگاه برای “حکایت کودک و دریا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *