Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

داستان سریالی آسمان قسمت ۱

تعداد بازدید: 1,380

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

از قبیله ی خود جدا شده بود در حالی که با سرعت می دوید به خوابی که دیده بود فکر می کرد. او باید به قبیله های اطراف می رفت و خبر خوابش را که مرد دانای قبیله اش تعبیر کرده بود به گوش قبایل اطراف برساند. نمی توانست منتظر گروه شود تا از شکار باز گردند. شاید مردان از او سریع تر می دویدند ولی دیر می رسیدند تا غروب وقت بسیاری مانده بود و او فقط همین یک غروب را پیش رو داشت. قبل از حرکت به مادرش سپرد که به قبیله می رود و هنگامی که مردان از راه رسیدند به آن ها گفته شود هر کدام به سوی قبیله ای بروند و همسایگان را از حادثه ای که در راه است با خبر کنند. مادر به او گفت که صبر کن تو اگر به سوی مرد خود می روی تا او و قبیله اش را از حادثه  نجات دهی، بدان که مردان از تو سریع تر می دوند اجازه بده تا آن ها از راه برسند ولی دختر دلش طاقت نداد و به سوی قبیله ی مردی که دوستش داشت حرکت کرد. دشت و جنگل های پیش رویش را رد کرده بود و به آن سوی کوهستان می دوید. درست است که کوه ها خیلی بلند نبودند ولی صخره های سخت و محکمی داشت. او نمی توانست از راه برود پس مجبور بود صخره ها را پشت سر بگذارد و از راه میانبر به قبیله ی همسایه برسد. در این راه بزرگترین خطری که او را تهدید می کرد صخره های سخت و محکم نبودند بلکه گله های شیرهای کوهستان بودند که باعث می شد راه را سخت کند ولی تنها میانبر ممکن همان گذر از میان صخره ها بود.

دختر ناگزیر بود حرکت کند و زمان را از دست ندهد پس شروع کرد از صخره ها بالا رفتن. سنگ ها سخت بودند و تیز و برنده. وقتی که از آنجا بالا می رفت به هیچ چیزی فکر نمی کرد جز آنکه این صخره ها را رد کند. به بالای صخره ها رسید. کمی مجروح شده بود ولی هیچ اهمیتی نداشت. در ارتفاع صخره ها که قرار گرفت به سمت شرق محل قبیله ای که قصد داشت برایشان خبر را ببرد، شروع به دویدن کرد. می دوید و به تنها چیزی که فکر می کرد خطر حیوانات درنده ای بود که در این منطقه پرسه می زدند و اگر او را می دیدند قطعا دیگر راه فراری برایش نبود. پس هر بار که به این موضوع فکر می کرد سریع تر می دوید تا زودتر از منطقه کوهستانی خارج شود. روز به نیمه خود رسیده بود و آفتاب ملایم بهاری لطافت خاصی داشت. از این منطقه فقط یک بار عبور کرده بود. آن هم وقتی برایش خواستگار آمده بود، با آن پسر از این منطقه رد شدند تا قبیله ی همسرش ر ا ببیند. ولی این بار تنها از آنجا عبور می کرد. وقتی همچنان می دوید و به اتفاقی که قرار بود بیفتد فکر می کرد، نمی گذاشت سرعتش کند شود و هر بار به سرعتش می افزود.

در حال دویدن بود که از قسمت صخره ای بلند پشت سرش سایه ای را جلوتر از خود دید. ایستاد تا ببیند سایه چیست. یک شیر کوهستان که داشت از بلندی به او نگاه می کرد. جای مکث نبود تنها کاری که می توانست بکند دویدن بود ولی آیا می توانست با دویدن از دست این حیوان درنده نجات پیدا کند؟ نمی دانست.

پایان قسمت اول

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (5 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

7 دیدگاه

سلام و درود بر شما
آیا می توان گفت موانع پیشرو و در سر راه دختر همان دشمن درونش بودند تا او را از حرکت باز دارند و کارش را که سرشار از عشق و انسان دوستی بود، انجام ندهد؟
یعنی برای دختر فقط حرکت و رسیدن به هدف مهم بود.
داستان قشنگی است. سپاسگذارم

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود