داستان سریالی آسمان قسمت ۱

داستان آسمان قسمت اول

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

از قبیله ی خود جدا شده بود در حالی که با سرعت می دوید به خوابی که دیده بود فکر می کرد. او باید به قبیله های اطراف می رفت و خبر خوابش را که مرد دانای قبیله اش تعبیر کرده بود به گوش قبایل اطراف برساند. نمی توانست منتظر گروه شود تا از شکار باز گردند. شاید مردان از او سریع تر می دویدند ولی دیر می رسیدند تا غروب وقت بسیاری مانده بود و او فقط همین یک غروب را پیش رو داشت. قبل از حرکت به مادرش سپرد که به قبیله می رود و هنگامی که مردان از راه رسیدند به آن ها گفته شود هر کدام به سوی قبیله ای بروند و همسایگان را از حادثه ای که در راه است با خبر کنند. مادر به او گفت که صبر کن تو اگر به سوی مرد خود می روی تا او و قبیله اش را از حادثه  نجات دهی، بدان که مردان از تو سریع تر می دوند اجازه بده تا آن ها از راه برسند ولی دختر دلش طاقت نداد و به سوی قبیله ی مردی که دوستش داشت حرکت کرد. دشت و جنگل های پیش رویش را رد کرده بود و به آن سوی کوهستان می دوید. درست است که کوه ها خیلی بلند نبودند ولی صخره های سخت و محکمی داشت. او نمی توانست از راه برود پس مجبور بود صخره ها را پشت سر بگذارد و از راه میانبر به قبیله ی همسایه برسد. در این راه بزرگترین خطری که او را تهدید می کرد صخره های سخت و محکم نبودند بلکه گله های شیرهای کوهستان بودند که باعث می شد راه را سخت کند ولی تنها میانبر ممکن همان گذر از میان صخره ها بود.

دختر ناگزیر بود حرکت کند و زمان را از دست ندهد پس شروع کرد از صخره ها بالا رفتن. سنگ ها سخت بودند و تیز و برنده. وقتی که از آنجا بالا می رفت به هیچ چیزی فکر نمی کرد جز آنکه این صخره ها را رد کند. به بالای صخره ها رسید. کمی مجروح شده بود ولی هیچ اهمیتی نداشت. در ارتفاع صخره ها که قرار گرفت به سمت شرق محل قبیله ای که قصد داشت برایشان خبر را ببرد، شروع به دویدن کرد. می دوید و به تنها چیزی که فکر می کرد خطر حیوانات درنده ای بود که در این منطقه پرسه می زدند و اگر او را می دیدند قطعا دیگر راه فراری برایش نبود. پس هر بار که به این موضوع فکر می کرد سریع تر می دوید تا زودتر از منطقه کوهستانی خارج شود. روز به نیمه خود رسیده بود و آفتاب ملایم بهاری لطافت خاصی داشت. از این منطقه فقط یک بار عبور کرده بود. آن هم وقتی برایش خواستگار آمده بود، با آن پسر از این منطقه رد شدند تا قبیله ی همسرش ر ا ببیند. ولی این بار تنها از آنجا عبور می کرد. وقتی همچنان می دوید و به اتفاقی که قرار بود بیفتد فکر می کرد، نمی گذاشت سرعتش کند شود و هر بار به سرعتش می افزود.

در حال دویدن بود که از قسمت صخره ای بلند پشت سرش سایه ای را جلوتر از خود دید. ایستاد تا ببیند سایه چیست. یک شیر کوهستان که داشت از بلندی به او نگاه می کرد. جای مکث نبود تنها کاری که می توانست بکند دویدن بود ولی آیا می توانست با دویدن از دست این حیوان درنده نجات پیدا کند؟ نمی دانست.

پایان قسمت اول

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (35 votes, average: 4٫60 out of 5)
Loading...

20 دیدگاه برای “داستان سریالی آسمان قسمت ۱

  1. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    سلام و درود بر شما
    آیا می توان گفت موانع پیشرو و در سر راه دختر همان دشمن درونش بودند تا او را از حرکت باز دارند و کارش را که سرشار از عشق و انسان دوستی بود، انجام ندهد؟
    یعنی برای دختر فقط حرکت و رسیدن به هدف مهم بود.
    داستان قشنگی است. سپاسگذارم

  2. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    درود ،وقتی هدفی تنیده در عشق بیابیم نه مشکلات مسیر نه سختی و نه جراحت نمیتوانند خللی در ما پدید آوردند

    • profile avatar
      نیلوفر گفته:

      خیلی عالی بود داستان بسیار جالبی هست این حرکت دختر
      حرکت عشق ونترسیدن از موانع بود باید به جلو حرکت می کرد

  3. profile avatar
    raza گفته:

    او بدون در نظر گرفتن موانع و با عشق به همنوعان خود موانع را نمیدید حرکتی که بدون قضاوت برای هدفی و بدون در نظر گرفتن نتیجه انجام شود به نتیجه خواهد رسید

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    زمانی که هدفی بزرگ در سر داشته باشیم و با ایمان و شناخت و اعتماد کافی در حال انجام آن باشیم هیچ مانعی نمیتواند ما را از حرکت بازدارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *