داستان سریالی آسمان قسمت ۲

داستان آسمان قسمت 2

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

فقط می دوید و خنجر خود را که به کمر بسته بود به دست گرفت تا اگر این حیوان درنده به او نزدیک شد از خود بتواند دفاع کند. نمی دانست فاصله اش با این حیوان چقدر است چون اصلا به این پشت سر نگاه نمی کرد و فقط می دوید. تمام مسیر کوهستان را دوید و از لا به لای صخره ها پایین آمد. پیش خود گفت نکند شیر کوهی از تعقیب او منصرف شده است چون اگر می خواست دختر را شکار کند زودتر از اینها به او می رسید. ایستاد و به عقب نگاه کرد ولی از شیر خبری نبود. دیگر تا قبیله راهی نبود. کمی آب نوشید و در دشت مجدد شروع به دویدن کرد. او جز به هدفش که رسیدن به قبیله بود به جایی دیگر نگاه نمی کرد تا اینکه بالاخره چادر های پوستی بزرگ قبیله را دید که ناگهان از پشت کسی او را به اسم صدا کرد. کمی وحشت زده شد و تصمیم گرفت به عقب برگردد تا ببیند کیست.

ایستاد و به عقب نگاه کرد مردی از دور بود. خنجرش را محکم در دست گرفت. مرد کاملا به او نزدیک شد دختر سعی می کرد بشناسد که او کیست ولی هنوز فاصله زیاد بود و دید برای شناختن مرد کافی نبود. پس شروع به دویدن کرد تا هر چه زودتر به میان قبیله برسد. آنجا قطعا محل امن تری برای او بود و مرد هم شروع به دویدن کرد. مرد خیلی سریع می دوید. آنقدر سریع که دختر هنوز چند قدمی نرفته، مرد او را از پشت گرفت. دختر رویش را برگرداند تا از او دفاع کند و شروع به خندیدن کرد. نامزدش بود که به دنبال او می دوید. پس یکدیگر را در آغوش گرفتند و دختر احساس امنیت بیشتری کرد. پس به او گفت خیلی سریع می دوی چه خبر است؟ مگر ترسیده بودی؟ آیا برای دیدن من به قبیله آمده ای؟ دختر گفت: البته دیدن تو خیلی خوشحالم می کند ولی خوابی دیدم که بزرگ قبیله ی مان وقتی آن را تعبیر کرد مجبور شدم به قبایل اطراف خبر بدهم. به مادرم سپردم که وقتی مردان قبیله مان از شکار بازگشتند به قبایل اطراف خبر بدهند ولی بخاطر قبیله تو خودم به تنهایی آمدم تا زودتر شما را از آن  واقعه با خبر کنم. پسر که چهره جدی به خود گرفته بود با لبخند تلخی گفت فعلا امروز تو از یک واقعه خطرناک نجات پیدا کردی، چرا از راه میانبر آمدی مگر نمی دانستی اینجا حیوانات درنده دارد دختر گفت چاره ای نداشتم نامزدش دستش را روی شانه دختر گذاشت و گفت ولی اگر امروز من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت بیاید، دختر گفت از چه سخن می گویی آیا منظورت از این خطر صخره ها بود و یا حیوانات درنده ای که آنجا هستند؟ پسر گفت تو چه فکر می کنی کدام خطرناک ترند؟ دختر خنده ای کرد و گفت: عشق به تو که باعث می شود در هر خطری و حادثه ای وارد شوم. پسر دستش را از روی شانه دختر برداشت و دو دست دختر را در دستانش گرفت و با تمام وجودش بوسید پس گفت من در پشت سرت بودم آن هم اتفاقی وقتی شیر کوهستان را دیدی نباید از آنجا می آمدی من اگر نبودم قطعا شیر تو را شکار کرده بود من بودم که او را با تیر کمان کشتم و نگذاشتم که او به تو نزدیک شود دختر گفت پس چرا همانجا صدایم نکردی من مجبور شدم تمام مسیر را از ترس آن حیوان فقط بدوم نامزدش گفت تو آنقدر ترسیده بودی که هر چه می دویدم و صدایت می کردم نمی شنیدی دختر گفت مرا نزد بزرگ قبیله تان برده و با هم وارد قبیله شدند.

پایان قسمت دوم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (34 votes, average: 4٫62 out of 5)
Loading...

18 دیدگاه برای “داستان سریالی آسمان قسمت ۲

  1. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    ایا پسر یعنی نامزدش در این داستان عشق بود که هم دشمن را کشته بود و هم دختر بخاطرش همه ی خطرات را با جان خریده بود؟

  2. profile avatar
    Mozhgan گفته:

    استمرار و حرکت دختر را نشان می دهد که برای هدفش از جان خود هم گذشته و ترس هایش را کنار گذاشته و قدرت شگفت انگیز عشق را متوجه شدم.

  3. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    سلام بر عشق،دختر نمیدانست نه میزان فاصله از خطر و نه خود واقعی خطر ولی از آنجا که دنیای ما سایه ای بیش نیست و همه چیز غیر واقعیست پس همین که نگاه جلو و به هدف باشد و حرکت کنی همان کافیست تا ترسهای خیالی بشکنند ،سپاس استاد عزیز ،سپاس برای عشقت ،سپاس برای آگاهیهایی که هیچ کس پیش از این نداده بود،سپاسگزارم

  4. profile avatar
    رها.م گفته:

    چه عشق با شکوهی و چه خرد قدرتمندی
    هر دو در حرکت برای یکدیگر به یکدیگر رسیدند
    با سپاس و درود بسیار

  5. profile avatar
    محمد گفته:

    به راستی که اتحاد ترس را از بین میبرد.اتحاد این زن و مرد در عشق باعث شد تا هر خطری را به جان قبول کنند تا به هدفشان برسند

  6. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    حقیقتا که عشق واقعی باعث میشود هیچ مانعی تو را متوقف نکند؟ آیا عشق دختر به همسرش بود که چنین نیروبخش بود و یا عشق به همه مردم؟

  7. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    این دختر جوان به خاطر اینکه میخواست کارش رو انجام دهد ترس رو کنار گذاشت وحرکت کرد فقط با عشق واقعی وبدون ترس میشود به جلو حرکت کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *