داستان سریالی آسمان قسمت ۳

داستان آسمان قسمت 3

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

بزرگشان که از همه جوان تر بود گفت: از آنچه در رویایت دیدی ما هیچ نمی دانیم مگر ممکن است که همزمان از امروز تا فردا، هم زمین به شدت بلرزد و هم از آسمان، باران به شدت ببارد، همزمان گله ای از حیوانات هم به سوی قبایل حمله کنند، من به رویایت و به دانای قبیله ات احترام می گذارم ولی نمی توانم بپذیرم که این اتفاقات همزمان قرار است بیفتد مگر آنکه سندی و مدرکی برایم بیاوری دختر گفت: تنها سند من این است که اگر شما به حرف من گوش ندهید قطعا فردا از قبیله تان کسی باقی نمی ماند. مرد جوان گفت: تو اگر می خواهی می توانی با کسی که دوستش داری از اینجا بروی و او را نجات دهی ولی ما نمی توانیم به حرفهایت اعتماد کنیم و تازه اگر اعتماد کنیم به کجا برویم دختر گفت: من نمی دانم شاید بخاطر همسرم که دوستش دارم خواستم قبیله او هم نجات یابد اما واقعیت این است که تمام افراد قبیله من قرار است به قبایل دیگر خبر دهند. نامزدش که تا آن زمان ساکت بود به رئیس قبیله احترام گذاشت و گفت: او قطعا دروغ نمی گوید دانایی که در قبیله ی او زندگی می کند کسی است که از آسمان ما خبری به او میرسد او دانای حکیمی است که قبایل دیگر هم در کارهایشان با او مشورت می کنند رئیس قبیله گفت: ما این سرزمین را به سختی پیدا کرده ایم هم حاصلخیز است و هم شکار فراوان هست اگر ما اینجا را ترک کنیم و قبیله ی دیگر اینجا را تصاحب کند دیگر ما نمی توانیم سرزمینمان را پس بگیریم می دانی چقدر درد باید تحمل کنی قبیله مان از بین می رود پس به رئیس قبیله احترام گذاشت طبق گفته های این دختر این حادثه فردا تا قبل از طلوع آفتاب اتفاق می افتد حال اگر تعدادی از جوانان قبیله اینجا بمانند و بقیه به جای دیگر بروید و پناه بگیرید تا بلای آسمانی و زمینی از بین برود بهتر نیست. رئیس قبیله گفت: شاید اینگونه شدنی باشد پس به همه اعلام کن که خوراک و آذوقه ای برای چند روز بردارند ولی چادرها را جمع نکنند ما به بالای صخره ها می رویم و آنجا برای دو روز می مانیم و تعدادی جوانان و  جنگجویانمان اینجا بمانند تا از چادرها گله ها و داراییمان محافظت کنند تا قبایل دیگر نتوانند در نبود ما حادثه ای را به بار بیاورند. دختر خوشحال شد و دعا میکرد برای هیچکس دردی اتفاق نیفتد رئیس قبیله گفت: پنج نفر اینجا بمانند کافیست بقیه می توانند با من بیایند.

پس کل افراد قبیله را جمع کردند و شروع کردند با یکدیگر صحبت کردن که برای این دو روز چه چیزهایی را بردارند. آفتاب عصر گرمای خودش را داشت ولی دختر تو فکر قبایل دیگر بود اگر مردان نرسند و به قبایل دیگر خبر ندهند چه اتفاقی برایشان می افتد؟ ناگهان صدای رئیس قبیله را شنید که با فریاد می گفت به زنان و کودکان کمک کنید و سریع تر بار سفر را ببندید. به خود آمد و رو به نامزدش کرد و گفت چیزی که من می دانم شما نمی دانید پس به مردم بگو حداقل مواد غذایی بیشتری بردارند و سریع تر حرکت کنند و خودش هم به سوی چادری دوید و به خانم پیری که به سختی داشت تلاش میکرد تا به دستور رئیس قبیله عمل کند، کمک کند. مردم قبیله همدیگر را دوست داشتند. قبایل مختلف در کنار هم زندگی می کردند و چون بسیاری از آن ها خویشاوندی داشتند اتحاد در آن ها بیشتر بود. بزرگ قبیله چند مرد قوی هیکل را برای نگهبانی از خانه ها که همگی مجرد بودند انتخاب کرد و تعدادی از مردان را انتخاب کرد و گفت به قبایل اطراف بروند و آن ها را از وقوع حادثه ای که احتمال دارد اتفاق بیفتد با خبر کند.

پایان قسمت سوم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (32 votes, average: 4٫59 out of 5)
Loading...

15 دیدگاه برای “داستان سریالی آسمان قسمت ۳

  1. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    ایا ۵ نفری که در قبیله ماندند تا محافظت کنند در نقش ۵ فاکتور ترس یعنی دانش و تجربه و خاطره و وابستگی و دلبستگی بودند که قبیله از ترس به انها جسبیده بودند و برایشان مهم بود؟

  2. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    راستی دانای قبیله دختر، عشق دختر بود که دختر به حرفش گوش کرد و خوابش را تعبیر کرد و بهش اعتماد کرد؟

    • profile avatar
      نیلوفر گفته:

      این کار دختر عشق و نترسیدن را نشان میدهد این کار او تعهد خود به دیگران را نشان می دهد او متعحد بود از سختی ها پستی بلندی ها گذشت تا جان دیگران هم نجات دهد.

  3. profile avatar
    رها.م گفته:

    مسیر اشتباه و آدرس غلط نتیجه ی عدم توجه به عشق و خرد و مشورت با ترس است
    چه زیبا و خردمندانه به قلم کشیده شده
    با سپاس فراوان از مستر کامل

    • profile avatar
      Barad گفته:

      انسان اگر اعتماد نداشته باشد همیشه در درد می ماند درود بر اتحاد و جوانمردی این قبیله

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    همواره وابستگی ها و دلبستگی ها که از فاکتورهای مهم ترس در انسان هستند از طریق کنترل جسم انسان، باعث عدم حرکت میشوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *