Menu

مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۱

تعداد بازدید: 2,407

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی بود که با خانواده ی بزرگش در دره ای زندگی می کرد. آن ها در دامنه کوه، خانه های خود را در دل غار ایجاد کرده و زندگی می کردند. روزها، مردها بیدار شده و برای جمع آوری غذاهای گیاهی و شکار حیوانات با چوب های نوک تیز و سنگ به میان درختان در دره می رفتند و زن ها برای مردها و بچه ها غذا درست می کردند و به ساختن ظروف سنگی برای خود و خانواده می پرداختند. این قبیله ۷۰ نفر بودند که ۳۰ مرد و ۳۵ زن و ۵ بچه داشتند و طایفه ای جوان بودند. شب ها دور هم جمع می شدند و درباره ی تجربیات شکار و گیاهان مختلف سخن می گفتند و زن ها از اتفاقات روزانه سخن می گفتند و در نور مهتاب می خوابیدند.

هر روز، کار این مردم همین بود تا اینکه مردی از قبیله، در میان جنگل به تخته سنگی برخورد که شکل عجیبی داشت. هر چه تخته سنگ را نگریست، فکر کرد مردی است به پشت و رو در روی سنگ، ولی مردی نمی دید. پس تخته سنگ را برداشت و کنارش نشست و به آن بسیار نگریست. متعلق به یک زن بود یا مرد؟ نمی دانست. هر چه نگریست، کمتر می فهمید و فکر کرد یک انسان چگونه توانسته چنین کاری کند و خودش کجاست؟! هرگز متوجه نشد ولی آن روز تصمیمی گرفت. بهتر بود برای این تخته سنگ کاری کند، پس آن را زیر درختی پنهان کرد تا فردا بیاید باز آن را مشاهده کند. او به خانه بازگشت و با کسی چیزی نگفت ولی فردا زودتر از بقیه مردان از غار خارج شد و به سوی جنگل حرکت کرد و زیر درخت رسید. تخته سنگ را بیرون آورد و به آن نگریست، صاحب سنگ حتما توسط حیوانی درنده شکار شده که سنگ در اینجا رها شده است و چگونه توانست سنگ را شکافته و شکل خود را بر آن بکند. جای چشم و بینی و سینه و کتف ها و لب ها و چانه و گوش ها بود. انگار کسی در سنگ فرو رفته ولی بیرون نیامده و جای او از روبرو در سنگ فرو رفته بود.

ناگهان با خود گفت: اگر این مرد مرده است، پس این سنگ از او باقی مانده و من اگر بتوانم مثل او کنم، از خود سنگی برای بعد از مرگم باقی می گذارم. پس سنگ را به خانه برد و گوشه ی غار گذاشت و به سوی ارتفاع بالای کوه رفت، گشت و گشت و گشت ولی تخته سنگی صاف نیافت که بتواند آن را به غارش ببرد و به خانه بازگشت بدون اینکه غذایی به خانه بیاورد و با همسرش مقداری از گیاهان را که از قبل مانده بود، خوردند و مرد تا صبح در نور مهتاب نخوابید و فکر می کرد چه کند. او صاحب یک فرزند بود و فرزندش را بسیار دوست داشت و می خواست وقتی او بزرگ شد مانند مادرش، زیبا و قوی و مهربان باشد و گفت: به او شکار می آموزم و در کارها از او کمک می گیرم ولی فکر سنگ از سرش بیرون نمی رفت تا اینکه همین طور که به دیوارهای غار خیره شده بود، فکری به خاطرش رسید که روی دیوار غار چنین کند.

مگر نه اینکه خانواده اش بعد از خودش می خواهند در همین غار زندگی کنند. پس او می توانست خود را آنجا برای همیشه باقی بگذارد ولی اگر می خواست چنین کاری کند، چگونه سنگ را بکند؟

پایان قسمت اول

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (33 votes, average: 4٫39 out of 5)
Loading...

17 دیدگاه

سلام دوست گرامی
شما برای اینکه به حقیقتی برسید نیاز به جستجو دارید، زمانی که جستجو می کنید مغز شما برای شما راه حل و پاسخی پیدا می کند که شما با استفاده از آن راه حل به حقیقت می رسید، ولی آیا به راهکار مغز خود اعتماد می کنید یا باز هم تجزیه و تحلیل می کنید به جستجو ادامه می دهید تا سردرگم تر شوید؟ آیا زمانی که حقیقت را می یابید آن را به آغوش می کشید یا دوباره در جستجو های اضافه هستید؟
Written by Master Kamel

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود