داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۳

داستان سنگ مرد قسمت 3

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

پس مرد و خانواده اش همچنان منتظر نشستند همسر او گفت: البته ما از سنگ ها برای سوراخ کردن سنگ ها کمک می گیریم ولی چرا اینجا جواب نمی دهد؟ مرد گفت: سنگی که ما برای سوراخ شدن انتخاب کرده ایم سخت است و با هر سنگی سوراخ نمی شود پس همسر او گفت: چرا سنگی دیگر پیدا نمی کنی که بتوانی در آن حفره و چاله ایجاد کرده خود را نقش ببندی. مرد نگاهی به همسرش کرد و بعد از کمی مکث گفت: آنچه سخت تر باشد بیشتر می ماند پس از غار بیرون آمد. هنوز به غروب کمی مانده بود و خانواده اش از مرد و زن خبر کردند و همه او را حلقه زدند.

ماجرا را برای آن ها تعریف کرد و هدفش را از کندن دیوار غار گفت و در پایان خواست هر کس نظر و فکری دارد بیان کند. مدت ها همه به فکر فرو رفته بودند که ناگهان یکی از مردان گروه گفت: من برگ درختی را می شناسم که وقتی به زمین می افتد پس از مدتی همان جای خودش را سوراخ می کند ولی نمی دانم چگونه و چقدر زمان می برد و من از آن درخت همیشه دور می شوم سایرین تایید کردند که ما نیز آن درخت را دیده ایم که میوه هایش را هیچ حیوان و پرنده ای نمی خورد و یکی از آن ها گفت: شنیده ایم که برگ این درخت را اگر با آب مخلوط کنید همه چیز را نابود می کند. مرد گفت یعنی چه؟ همسر آن مرد گفت: چندی پیش ما برگ آن درخت را آوردیم و در آب کوبیدیم و دیدیم سنگی که با آن آب و برگ را می کوبیدیم خود در آب ناپدید شد مرد نگاهی کرد و گفت: آن درخت کجاست؟ مردان حرکت کردند و در تاریکی شب به جستجوی درختِ مشکل حل کن رسیدند و به هم گفتند این همان درخت مشکل حل کن است و یکی از آن میان درخت را در تاریکی شب و نور مهتاب شناخت و بقیه را صدا زد. همه دور درخت جمع شدند و مرد به درخت خیره شد، یعنی این همان نقطه امید او بود و راه جاودانگی، این درخت است.

پس برگ ها و میوه های ریز بسیاری از آن چید و چندین شاخه را با برگ، شکسته و با خود به غار برد. حال چگونه می خواست بر دیوار غار چنین کند پس گروه را ندا داد و گفت: من نمی دانم چگونه این کار را کنم لطفا فکر و چاره ای کنید. همه به فکر فرو رفتند ولی دیگر شب به نیمه رسیده بود و خانواده خواب داشتند پس همه به غارهای خود رفتند و خوابیدند تا صبح به شکار بروند و زودتر باز گردند تا شاید بتوانند راهی برای مرد بیابند. اما فردا روزی متفاوت بود مردان گروه هر یک از آنچه به خانه هایشان برای خوردن از گیاهان و گوشت حیوانات آورده بودند سهمی برای مرد قبیله و خانواده اش آوردند. مرد تمام طول شب و تمام روز به برگ ها و آبی که در انتهای غار بود و برای این کار مناسب بود نگاه می کرد و هیچ چیزی به خاطرش نمی آمد و راهی را نمی دانست ولی هر لحظه شوق انجام این کار او را هیجان زده می کرد و همینطور از تاخیرش ناراحت میشد.

مرد می اندیشید که اگر نشود چه و چند روز طول می کشد که اتفاق بیفتد. ظهر آن روز برای مرد فرا رسید و همه جمع شدند و برگ ها را در آب خیس کرده و به دیواره ی غار جایی که خط ها را مرد از تصویر خودش قبلا با خاک های رنگی کشیده بود چسباندند و شروع به ضربه زدن با سنگی در دست به آن برگ ها کردند ولی فایده ای نداشت. پس یکی از افراد گفت: شاید باید به آن نور بتابد و شاید باید در تاریکی شب باشد، یکی دیگر گفت: آخر نمی شود شاید باید با چیز دیگری مخلوط شود و مرد با ناراحتی همچنان به برگ ها ضربه میزد ولی تاثیری روی دیواره ی غار نداشت. همه به اتفاق به مرد گفتند دست بردار و به زندگی ات ادامه بده، مرد گریست و گفت: آخر تخت سنگی دارم که چنین شده است چرا برای من نشود؟ خویشاوندان و همه قبیله اش در تاریکی شب سکوت کرده و به آسمان خیره شدند. یکی از مردان مسن قبیله گفت: شنیده ام از قبیله ای که خیلی وقت ها آن ها را می شناختم که معتقدند که نور و آب قدرت بسیار دارد و وقتی به هم می رسند آن ها می توانند کارهای عجیبی کنند. مرد گفت: نمی توانم دیوار غار را به بیرون ببرم پس حرکت کرد و از غار بیرون زد و شروع به رفتن کرد و همچنان که می رفت با خود فکر کرد تا نیابم باز نمی گردم…

پایان قسمت سوم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (34 votes, average: 4٫41 out of 5)
Loading...

14 دیدگاه برای “داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۳

  1. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    قدرت نور و آب، آیا این راز مرد سنگ است و می تواند آن معما را حل کند؟
    داستانی بسیار قابل تأمل است. سپاسگذارم

  2. profile avatar
    shahriar.ghaedrahmati گفته:

    سلام
    همراه شدن کسانی که با مرد مخالفت می کردند بسیار برایم شیرین بود، اراده ی مرد رو بسیار می ستایم

  3. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    در اینجا مرد تصمیم گرفت برای حل مساله اش از دیگران مشورت بگیرد و افرادی که در ابتدای کار او را مسخره می کردند و توصیه می کردند چنین کاری را رها کند و به خانواده اش برسد حال به یاری اش شتافتند و با او همفکری می کردند تا خواسته اش محقق شود.
    پس نبایستی نگران موانع باشیم چه بسا در ادامه مسیر همین موانع خود یاریگرمان شدند.

  4. profile avatar
    Mozhgan گفته:

    اراده ی مرد را نشان میدهد و این که در هدفش انقدر مطمعن هست قابل ستایش است و اتحاد نزدیکانش که به او کمک میکنند بسیار ارزشمتدتر است.

  5. profile avatar
    رها.م گفته:

    استواری در هدف و اتحاد در خواسته انسان را به سر منزل مقصود میرساند نشانه های پدیدار شده برای مرد به نظرم نشانگر قدرت اراده ی اوست
    با درود فراوان بر مستر کامل دانا بسیار داستان جالبی است

  6. profile avatar
    محمد گفته:

    مرد میدانست و اعتماد و یقین داشت به کاری که انجام میداد به همین خاطر هیچ وقت دست از کار نمیکشید

    • profile avatar
      نیلوفر گفته:

      کار این قبیله عشق و اتحاد است نشان می دهد که با دوست داشتن هم ومتحد شدن میشود کاری انجام دهیم فقط عشق ونترسیدن است که باعث میشه ما به موفقیت برسیم و
      با اراده قوی میتوانیم به هدفمان برسیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *