داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۴

داستان سنگ مرد قسمت 4

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

مرد در تاریکی شب رفت. روزها، هفته ها و سال ها در جستجوی راهی برای کندن سنگ بود تا خود را بر سنگ هک کند و با گیاهان و سنگ های متفاوت آشنا میشد که قادر بودند چنین کنند ولی برای سنگ غار نمی دانست که جواب می دهد یا نه. پس باید مطمئن میشد که چیزی بهتر وجود دارد و به جستجو ادامه می داد و به قبیله های مختلف می رسید و از آن ها تجربه می گرفت. چند سالی گذشت و مرد حالا با کوله باری از تجربیات مختلف بود از علم خاک، سنگ و گیاه گرفته تا علم بدن انسان و علم روح های موجودات. مطمئن نبود ولی به خانه باز می گشت تا شاید بتواند کاری کند تا آتش درونش خاموش شود. بعد از گذشت سال ها به خانه باز می گشت و در طلوع یک روز بهاری به خانه باز گشت. فرزندش حالا بزرگ و زیبا شده بود و همسرش آن نشاط جوانی را در چهره نداشت و انتظار، همسر او را زنی کامل نشان می داد و دیگر چهره ی معصومِ جوانی شاد در او نبود. خستگی بار خانواده به تنهایی او را در آغوشش رها ساخت و با فرزندانش نیز چنین کرد. مرد که خود می گریست محکم آن ها را در آغوش می فشرد و حال که او نیز به جهت سختی ها و رنج های سفر قوی تر شده بود با کوله باری از تجربیات در کنار خانواده خود را یافت. مرد خسته ی راه بود پس به کناری رفت تا قدری استراحت کند.

همینطور که دراز کشیده بود و داشت خوابش می برد چشمش به دیوار غار افتاد که می خواست خود را بر آن هک کند و نتوانسته بود. از دیدن آنچه می دید ناگهان بر خود خشک شد، چهره ی او تمام قامت بر دیوار غار فرو رفته بود. مرد نمی توانست باور کند این یک خواب است یا بیداری، از جای خود پرید به سوی دیوار رفت ولی خودش بود به همسر و فرزندانش نگریست و گفت: چطور چنین شده است؟ زن گفت: آنچه تو در جستجوی آن بودی من آن را یافتم. تو عاشق خودت بودی تا برای آیندگان بنگاری و من عاشق تو بودم و از دوری تو درکی در من پدیدار شد که هر شب و روز می گریستم و اشک هایم را با دست می گرفتم و بر پهنای دیوار غار می ریختم. با تعجب بعد از مدتی دیدم که جای اشک هایم بر دیوار غار چاله ای ایجاد شده است پس هرگاه دلتنگ تو می شدیم من و فرزندمان کنار عکس تو می نشستیم و اشک هایمان را بر روی تو می ریختیم و از صورت، پاک کرده و به تو نثار می کردیم تا آنچه در جستجوی آن هستی بیابی و باز گردی و اینچنین شد که آنچه تو نقش بستی به آن درکی که ما به آن رسیدیم کامل شویم.

حال بگو تو چه یافتی؟ مرد قدری به زن و فرزندش نگریست و گفت: من علم گیاهان، حیوانات و سنگ ها را آموختم، من علم بدن انسان و روح را آموختم، من آنچه تو درد می نامی را به نام عشق در خود پرورش داده و یافتم، من شما را در خود یافتم، دنیا را دیدم چه می شود، و انسان ها چه می کنند. حالا از راز سنگ مرد مطمئن شدم پس سنگ را که از جنگل یافته و کنار دیوار غار هنوز باقی مانده بود به دست گرفت و به همسرش گفت: شما با من بسیار بوده اید هر چند من نبودم، گفتند آری. گفت: آیا رسید که زمانی احساس کنید من هستم؟ هر دو گفتند آری. اشک هایمان پاسخ مان را داده اند و ما تو را همیشه اینجا داشتیم. مرد گفت: به هر دوی شما میرسم، فقط چیزی را فهمیدم که پیام عشق شما می تواند سخت ترین سنگ ها را سوراخ کند را باید به همه ی قبایل سرزمین های دیگر برسانم. گفتند آیا می خواهی از پیش ما بروی؟ مرد گفت: خیر. من چیزی را می دانم که دیگران نمی دانند، پس به تخته سنگی که در دست داشت خیره شد و گفت: سفرت مبارک و از سنگ سخت ندایی نیامد. مرد گفت: این یعنی تا کامل نشده، سفرش را آغاز کرده بود. زن گفت: چه سفری چه تکاملی؟ مرد گفت: وقتی من خودم را یافتم که خود جسمی دارم و اعضای بدنی، با کار آن ها آشنا شدم فهمیدم چیزی همه ی آن ها را رهبری و هدایت می کند که بعد ها فهمیدم نیروی درونی می باشد و امشب به تکامل رسیدم و یافتم نام آن نیرو چیست که می تواند انسان را به نور و از نور به جسم تبدیل کند و آن نیروی عشق است.

زن گفت: آیا اشک من همان عشق است؟ مرد گفت: عشق شعله ی آتش است در درون تمام بدن و هنگامی که شعله ور می شود به صورت اشک از چشمان فرد سرازیر می شود و تو امروز مرا کامل کردی و من می خواهم این پیام را به همه بدهم. زن گفت: چه تاثیری دارد؟ مرد گفت: تا بدانند اگر بتوانند این آتش را شعله ور تر کنند هر ناممکنی را می توانند ممکن کنند، و ناگهان از جای برخواست و گفت: تو شعله ی عشق دیدار مرا داشتی و با آن دیوار را هک کردی و من عشق همه ی آدم های دنیا را دارم و آتش درونم دارد مرا می سوزاند. نگاهی به سنگ دیوار غار کرد به آن نزدیک شد دیگر مرد تبدیل به یکپارچه نور شده بود به سوی سنگ رفت و دیگر در میان سنگ ها دیده نشد و مرد رفته بود ولی همسر و فرزندش آرام آرام می گریستند و او را دعا می کردند که موفق شود و خبر قدرت عشق را به همه ی مردم دنیای آن روز و امروز برساند و او اکنون میان شماست و از تعاریفی که می کنید می گِرید، زیرا می داند که عشق نوری ست که قادر است سنگ های سخت را سوراخ کند و حتی از آن بگذرد زیرا او خود به عشق انسانیت از آن گذشته بود…

پایان قسمت چهارم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (34 votes, average: 4٫50 out of 5)
Loading...

19 دیدگاه برای “داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۴

  1. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    بادرود به استاد عزیز
    آیا این مسیری که مرد داستان برای آگاه شدن در پیش گرفت رسالت وی بود ؟و اگر بله چرا بعضی افراد نمای بیرونی زندگیشان سخت میشود تا به دریافتی برسند؟سالها دوری و نبود مرد کنار خانواده و تحمل سختی برای همسر و فرزند چه عاید آنها کرد ،چرا باید خود فنا شوی تا بیاموزی و بیاموزانی؟

  2. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    این جمله مرد برایم بسیار تکان دهنده بود:
    من عشق همه آدمهای دنیا را دارم و آتش درونم دارد مرا می سوزاند.
    و مهم تر از همه میگوید من در میان شما هستم آن مرد کیست؟ دوست دارم او را در آغوشم بگیرم و با او سخن بگویم تا از عشق برایم بگوید تا عشق واقعی را بشناسم.

  3. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام و درود بر استاد عزیز بسیار عالی بود ??
    زن عشق مرد را در سر داشت و روی سنگ نقش مرد را حک کرد و مرد عشق تمام انسانها را در سر داشت.

  4. profile avatar
    رها.م گفته:

    عشق به چه زیبایی از خود سخن رانده
    حقیقتا که عشق هر ناممکنی را ممکن میسازد
    با درود بسیار

  5. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    این همون نیروی عشق واقعی بود ویا همون نیروی نی بود که آن مرد دریافت خانواده اش دریافتند که نیروی عشق نیرویی است که باعث میشه هر غیر ممکنی، ممکن شود عشق واقعی درون انسان را میشکافد واز آن یک انسانی دیگر میسازد فقط عشق ویک اراده قوی میخواهد که اون مرد وخانواده اش پیدا کردن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *