داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۵

داستان سنگ مرد قسمت 5

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

همسر و فرزندش او را دیدند که یکپارچه زیبایی شد. مثل خورشید صبح گاهی که از لابلای شاخه های درختان سربر می آورد و برگها را درخشنده می کند و گرمایش به سطح پوست لطافت و دلنوازی خاصی می بخشد. مرد را دیدند که در میان راه نیم نگاهی به خانواده کرد و با لبخندی در میانه راه ناپدید شد و طلوع دل انگیز تبدیل به غروبی با شکوه در میان سنگ شد، سنگ حالا کامل شده بود و مرد دیگر نبود آنها می گریستند و به چهره ای که در سنگ کامل شده بود خیره بودند و نمی دانستند چه بگویند زن به سوی سنگ دوید و خود را به آن چسباند و شروع به گریه کرد دیگر گریه ی فراغ نبود بلکه اشکی برای پیوستن بود زیرا آنچه او را آرام می کرد رسالتی بود که داشت پس برگشت فرزندش را در آغوش کشید و گفت پدرت باز می گردد. دخترک نگاهی به مادر کرد و گفت پدر باز نمی گردد زیرا سنگ او را بلعید همان گونه که پیش تر مردی را روی این تخته سنگ بلعید. راستی مادر چرا سنگ آنها را بلعید؟ مادر نگاهی به دخترش کرد و گفت سنگ آنها را نبلعیده دخترم، بلکه آنها را از دانشی که داشتند و تجربه ای که کرده بودند و نمی خواستند جز دانش و تجربه به چیزی دیگر به نام عشق تکیه دهند جدا کرد و آنها را چنان نرم کرد که حالا می توانند از سخت ترین اجسام حتی کوه سنگی بگذرند. و آن روز اهالی ده دور آنها جمع شدند زیرا فهمیده بودند که مرد آمده است و می خواستند جشن بگیرند.

ولی مرد را در غار نیافتند و سراغش را از همسرش و فرزندش گرفتند کسی می گفت آیا او تازه آمده به شکار رفته است؟ کسی گفت آیا او برای نظافت به رودخانه پایین دره رفته است؟ و کسی گفت چه خبر از جستجوی سنگ؟ دخترک لبخند تلخی زد و به سنگ چسبیده به دل غار اشاره کرد ولی کسی چیزی نفهمید فقط چهره ای به قامت ایستاده روی سنگ حک شده بود خوشحال شدند و شادی کردند که بلاخره مرد راز سنگ را کشف کرده است و توانسته آنجا را بکند و تلاشش ثمر داده ولی کودک گفت این کار من و مادرم است و آنچه مهم است پدرم است که در اشکهای من و مادرم غرق شد و به دل کوه فرو رفت.

همه به یکدیگر نگریستند و به همسر مرد نگاهی کردند که پر از درخواست توضیح بود این کودک چه می گوید، همسر ساکت فقط می گریست گفت او خردی کامل بود و من عشقی کامل، نه به او بلکه به خرد او ایمان داشتم به هدفش ایمان داشتم به عشق جستجو گرانه اش ایمان داشتم به نیتش و به دوست داشتنش نسبت به خودم و فرزندمان ایمان داشتم پس عشق درونم می جوشید و دلم می لرزید، ناگهان تبدیل به اشک می شد و از چشمانم سرازیر، من که کنار تخته سنگ عشقم نشسته بودم اشک هایم را هنگام پاک کردن از گونه هایم روی او می مالیدم تا با تمام عشقم از او حفاظت شود و کم کم این چهره نمایان شد امروز که او آمد و سنگ را دید به سوی آن رفت ناگهان من خرد را دیدم که در عشق غرق شد و یکپارچه نور و توانست از سنگ عشق رد شود و سختی سنگ مانع عبور نور نشد مردم قبیله که نمی توانستند بفهمند او چه می گوید به سوی سنگ دویدند و به آن می کوبیدند و مرد را صدا می کردند ولی خبری نبود نمی توانستند باور کنند که چنین اتفاقی افتاده است تا اینکه یکی از آن میان گفت هر چه هست تقصیر این تخته سنگ اولیه است از زمانی که سر و کله این تخته سنگ پیدا شد همه دیدیم که مرد عوض شد. این سنگ نیرویی سحر کننده دارد که می تواند انسان را از خودش و خانواده اش دور کند پس باید این سنگ را نابود کنیم و سنگ را برداشت که به بیرون غار ببرد و نابودش کند پس یکی از آن میان گفت صبر کن ببینیم عجله نکن شاید درون این تخته سنگ هم کسی فرو رفته باشد شاید بتوانیم رازشان را بفهمیم و کسی که داناتر از بقیه به نظر می رسید گفت این ها اگر در عشق فرو رفته باشند قابل بازگشت هستند عشق به گفته همسرش آنقدر برنده و لطیف است که می تواند سنگ ها را بشکافد و انسان را به نور بدل کند پس خاصیت دیگری هم شاید داشته باشد، بازگشت.

همسر را صدا کردند آیا می توانی او را فرا بخوانی که بازگردد و برای ما توضیح دهد. زن نگاهی کرد و گفت جاده عشق یکطرفه است و بازگشتی نیست ولی می توان کاری کرد که سایرین هم بتوانند بروند کافی است که خردمندانه عشق را بفهمیم و مرد گفت پس سنگ حکاکی شده را کنار رود خانه می بریم و می شوریم و به او احترام می کنیم ببینیم بعد چه می شود و قبیله سنگ را چنین کردند روزها به سرکار می رفتند و شبها دور هم جمع شده و به سنگ خیره می شدند و درباره عبور و صحبت های همسر مرد فکر کرده و گفتگو می کردند که چگونه مفهموم خرد را بفهمند؟ و چگونه عشق را به جوشش درآوردند؟ و چگونه این دو را به هم متصل کنند؟ و چگونه این دو برنده ترین ابزار و نرم کننده ترین ابزار را بسازند.

پایان قسمت پنجم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (34 votes, average: 4٫62 out of 5)
Loading...

12 دیدگاه برای “داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۵

  1. profile avatar
    KzmHosseini گفته:

    مرد چگونه به خرد واقعی رسیده بود؟
    مرد چگونه عشق زن را درک کرد که توانست به کمک آن از سنگ عبور کند؟

  2. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام و درود بر استاد کامل عزیز???مرد خرد کامل و زن عشق کامل کنار هم باشند هر محالي ممکن میشود.

  3. profile avatar
    رها.م گفته:

    برای همه ی انسان ها ی زمین عشقی کامل و خردی کامل آرزومندم که امروز فهمیدم آرزویی از این زیباتر نمیتوان برای بشریت خواست
    با سپاس فراوان

  4. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    وقتی عشق واقعی رو درک کنیم ونیروی نی را در خودمون پیدا کنیم دیگر کسی قادر نیست که اون عشق را کنار بگذاریم یا بهتر بگم این عشق همون اراده قوی هست ‌که هدف را انتخاب کرده واین مرد هدفش وعشقش را میخواست به گوش همه برسونه اونم
    کلا داستان جالب آموزنده ای بود

  5. profile avatar
    محمد گفته:

    در خرد و عشق واقعی ترس معنایی نداشته و نیروی عشق در انسان تولید حرکتی بی پایان را خواهد کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *