داستان سریالی سنگ مرد قسمت 6

داستان سنگ مرد قسمت 6

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

مردهای قبیله شبها به تخنه سنگ خیره می شدند و با یگدیکر گفتگو می کردند و زنها نیز این چنین به همسر مرد سنگ غبطه می خوردند و با او هرشب در غار خلوت می کردند و هر شب می خواستند که داستانش را تعریف کند و درباره ی مرد و عشقش سخن بگوید و او هر شب فرزندش را در آغوش می گرفت و داستان را تعریف می کرد اصلا از تعریف تکراری خسته نمی شد و زنها نیز از شنیدن تکراری حکایت مرد و سنگش خسته نمی شدند. شبی از شبها که زن داشت داستانش را تعریف می کرد ناگهان یکی از دختران قبیله به کنار سنگ غار رفت و نشست و آرام آرام می گریست و گفت ای مرد مهربان تو در میان ما بودی بر ما مهربان و بخشنده بودی حال رفته ای تا خبر عشقت را به که بدهی و چرا قبیله ات را فراموش کرده ای کاش می ماندی و راه را نیز به ما نشان می دادی و از این راه قبیله ات را هم نجات می دادی و این چنین به ما نیز کمکی می کردی و آن جا که هستی اینجا ما نیز با تو می شدیم و در آن جا آرام آرام اشک می ریخت زنها در نور مهتاب غار او را می نگریستند که آرام است پس خود هر کس در دلش زمزمه ای می کرد ولی جرات نداشتند حرفی به زبان بیاورند آیا مرد سنگ مرده است؟ آیا کوه او را بلعیده است؟ آیا این زن و فرزندش را با بی رحمی رها کرده تا خوش باشد با قبیله ای دیگر؟ از کجا دنبال او بگردیم؟ آیا باز می گردد؟ زن مگر با او چه کرده بود که فرار کرد؟ ای کاش برادر من هم؟ ای کاش همسر من هم؟ ای کاش پدر من هم؟ ای کاش فرزند من هم؟ ای کاش خودم؟ می توانستیم با مرد برویم ببینیم چه خبر است، اینها  سوالاتی بود که از ذهن زنان هر شب درون غار ایجاد می شد و جرات سوال از یکدیگر و جستجوی پاسخ را نداشتند تا اینکه آن شب دختری از قبیله کنار چهره و قامت حک شده مرد روی دیوار غار آن را آرام با گریه بیان کرد که چرا برای کمک به قبیله ات باز نمی گردی.

و سرش را آرام روی دیوار غار گذاشت و خوابش برد درحالیکه زنها گرم صحبت با یکدیگر بودند متوجه غیبت او نشدند. یکی از مردها به دهانه ی غار آمد و برای خوابیدن خواست زنها به غارهایشان بروند ولی هنگام مراجعت از دختر تکیه داده به دیوار غار تنهایی خبری نبود. هر چه پی او گشتند او را نیافتند و از یکدیگر پرسیدند او کجا رفت؟ کی از غار خارج شد ما متوجه نشدیم و در دل مهتاب شب به جستجوی دختر بیرون از غار پرداختند تا سپیده صبح مرد و زن قبیله در کنار رودخانه لای سنگهای کوه میان جنگل در گروههای چند نفری به دنبال دختر می گشتند ولی او را نمی یافتند. قبیله در ترسی بزرگ فرو رفت. همه از ناپدید شدن دختر می گفتند تا اینکه میانه روز همه دور هم جمع شدند و خواستند فکری اساسی برای حل این معما بکنند. بزرگی گفت ما مردها شبها راجع به این که چه کسی میان تخته سنگ اولیه می باشد و چگونه می توان به او دست یافت فکر کرده و گفتکو می کردیم و زنها گفتند ما هم هر شب علاقه داشتیم داستان عشق مرد سنگ را بشنویم تا دیشب که دختر قبیله کنار تصویر مرد رفت و با او گفتگو کرد و گریست ما هم مشغول گفتکوی خود بودیم و متوجه غیبت او نشدیم یکی از مردان گفت طبق گفته همسر مرد سنگ مردها با خرد فکر می کردند و زن ها از عشق مرد سخن می راندند و عشق راه را به دختر نشان داد. چرا او را کوه انتخاب کرد مگر دختر به کوه چه گفت و با مرد درباره ی چه سخن گفت. همسر مرد سنگ گفت بهتر است بپرسیم او چه احساس کرد و دلش به دنبال چه بود و در سرش چه می گذشت؟ همه ی این سخنان را جمع بندی کردند پس نتیجه گرفتند این معما با فکر کردن به نتیجه نمی رسد بلکه باید از دریچه عشق و یک احساس خاص به آن نگاه کرد.

پس به کنار تصویر مرد در غار رفتند و تخته سنگ اولیه را نیز با خود بردند پدر و مادر دختر که نگران دخترشان بودند جلو تر از همه بودند تا بتوانند معما را کشف کرده و دخترشان را بیابند و دیگر غذا مهم نبود و و کسی در قبیله به چیزی جز معمای سنگ مرد فکر نمی کرد قبیله از سلامتی کامل برخوردار بود انگار معجزه ای رخ داده از زمانی که مرد رفته بود همه توجهات به غار او همسر او و دختر او و سنگ او بود حالا هم ناپدید شدن این دختر همه را آماده دریافت یک ناشناخته و اکتشاف یک راز بودند کسی حق مریض شدن، کسالت، بد حالی و تنبلی به خودش نمی داد و اینها همه به خاطر مرکز توجه بودن چیزی ورای تصور انسانی آنها بود. مادر به کنار تصویر مرد رفت و به خاطر خویشاوندی کمک خواست و گریه می کرد سایر زن ها او را دلداری می دادند و همسر مرد سنگ آرام آرام با دخترش می گریستند نه از درد فراق بلکه شوق حضور مرد که احساس می کردند مرد باز می گردد دیگر کسی به چیزی نمی توانست فکر کند.

مغز ها خاموش شده بودند و همه یک سوال داشتند مرد و دختر کجا هستند و نقش این تخته سنگ که تصویر اولیه روی آن حک شده بود چیست؟ مرد ها، زن ها، بچه ها ،پیرها و سالخوردگان قبیله همان جا در غار ماندند و هیچ نمی گفتند ناگهان همسر مرد گفت من حضور همسرم را حس می کنم ولی او را نمی بینم و یکی دیگر از زنها گفت من حضور دختر را حس می کنم و در آن میان پیری گفت به حقیقت من مردی ناشناس میان خودمان احساس می کنم مردان به دلیل مسئولیت قبیله مجبور بودند همیشه آماده دفاع از گروه باشند به حالت دفاعی در آمدند یکی از مردان گفت نترسید دارد اتفاقی می افتد که ساخته ما نیست نیرویی است دیگر ولی هر چه هست برای قبیله خطری ندارد پس سلاحها پایین آمد و چشمان هراسان آرام تر شد ناگهان تمام غار روشن شد و از میان سنگ نوری به بیرون باز شد و از میان نور مرد سنگ وارد شد و بر دهانه سنگ ایستاد به همه می نگریست و گفت شما را به سرزمینی فرا می خوانم که در آن نه ترس وجود دارد نه طمع، نه دروغ، نه لذت های موقت.

مردمانی که هرگز تلاشهای بیهوده نمی کنند کیست که بخواهد با من بیاید مادر دختر به پایش افتاد و گفت دختر من کجاست؟ مرد گفت او در امنیت است و مادر کنار مرد ایستاد و گفت من به عشق دخترم می آیم همسر و فرزند مرد سنگ نیز گفتند ما هم می آییم به عشق تو و عده ای دیگر نیز به عشق و آرامش حاضر شدند بروند ولی تعداد کمی نگران بودند گفتند ماجرا را تا نگویی نمی آییم مرد خندید و گفت: ما جرایی در کار نیست راهی را یافته ایم به سرزمینی زیبا تر از اینجا و خانه هایی امن تر از اینجا و دانشی را یافته ایم برتر از دانش اینجا و آن سرزمین بسیار حاصلخیز و پر برکت است و غذاهایمان آماده و نیازهای پوشاکمان آماده و مردمی با عشق و اخلاق آرام و خوب عده ای ترسیدند و حاضر نبودند بیایند گفتند چه تضمینی وجود دارد که برای ما و خانواده هایمان اتفاقی نیفتد مرد سنگ گفت اینجا کسی به شما اطمینان داده است؟ به یکدیگر نگریستند و گفتند داستان سنگ اولیه چیست؟ مرد گفت قبیله ی آنها نیز همه اینجا هستند. ما آماده سفر به سرزمینی جدید هستیم اگر شما هم بیایید قطعا به آنها ملحق شده و سرزمین با شکوه تر در زمانی با شکوه تر شاهد خواهیم بود.

پس آنان که جا مانده بودند نیز به یکدیگر نگریستند و گفتند ما نیز می آییم ولی اسباب و وسایل زندگیمان را چه کنیم مرد گفت همه چیز در این سر زمین مهیاست هزار بار بهتر از آنچه در غارهایتان پنهان کرده اید ولی دلبستگی نمی گذاشت کسانی گفتند ما می آییم ولی باید صبر کنید تا من وسایلی از خانه ام بیاورم مرد سنگ گفت خیر باید بدون همه چیز بیایید پس قبیله آماده بودند و عده ای کم ماندند تا از غارها و وسایل مواظبت کنند تا اینان که رفتند باز گردند و از وسایل زندگیشان محافظت شود مرد گفت در اصل ترسیدند و چون اینجا عشقی ندارید نمی توانید با ما همسفر شوید همراهمان کسانی هستند که به سرزمین عشق، عشق می ورزند و تشنه زندگی در آن هستند و شما نیستید. پس قبیله در روشنایی ناپدید شدند و چند نفری باز مانده به آنها نگریستند نمی دانم در دل خود چه می گفتند، شما می دانید ؟ همه ی غار در تاریکی شب پنهان شد و قبیله رفته بودند آن عده کم همچنان در سکوت و مات و حیرت بودند که زلزله فرا گرفت و دهانه غار بسته شد در حال تلاش برای خروج بودند که دیواره سقف غار فرو ریخت و آنان در زیر سنگها مدفون شدند و جان باختند.

پایان قسمت ششم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (33 votes, average: 4٫39 out of 5)
Loading...

13 دیدگاه برای “داستان سریالی سنگ مرد قسمت 6

  1. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    پس کسانی می توانند به سرزمین عشق وارد شوند که به این سرزمین عشق بورزند و تشنه زندگی در آن هستند
    من عاشق سرزمین عشق هستم و دوست دارم وارد این سرزمین شوم
    مرد سنگ لطفا من را با خود به سرزمین عشق ببر

  2. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام و درود بر استاد عزیز ???مرد و دختر به سرزمین عشق رسیده بودند
    و فا به وسیله پنج فاکتور نگذاشت همه به آن سرزمین بروند و نابود شدند

  3. profile avatar
    محمد گفته:

    انتخاب من سرزمین عشق است چون این سرزمین را دوست دارم و به آن عشق میورزم و به راستی که ذهن انسان هیچ شناختی از عشق نداشته و این مسیر کاملا رسیدنی است.عشق باید مانند چشمه ای جوشان در درون ما همیشه فعال باشد و وابستگی ها و دلبستگی ها میخواهند جلوی این عمل را بگیرند.پس تنها راه درک و رسیدن به عشق دست کشیدن از ذهن است

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست گرامی
      عشق در وجود همه انسان ها قرار دارد فقط کافی است که شما فا را بشناسید و از آن اطاعت نکنید آن موقع به عشق خواهید رسید.
      Written by Master Kamel

  4. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    بیشتر مردم قبیله عشق رو انتخاب کردن ودیگر مردمان ترسیدن واین ترس نابودشان کرد آنها اراده کردن نترسیدن وبه شهر عشق رفتن وقتی عشق واقعی رو پیدا کنیم دیگرکسی قادر به ماندن و نگه داشتن کسی نیست باید به جلو حرکت کرد بدون ترس و واهمه باید انتخاب کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *