سرنوشت کودک بازیگوش

اثر استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

کودکی بود بسیار بازیگوش، که هرکجا همراه پدر و مادر می‌رفت، آن‌ها را ترک می‌کرد و در جستجوی یافته‌های خود بود. تا اینکه روزی به میهمانی خویشاوندی دور در سرزمینی رفتند که میان آن‌ها کوه و دریا بود، پس پسر، مادر و پدر را ترک کرد. به قول اینکه هرگز از آن‌ها دور نباشد، تا اینکه دوستی در ساحل یافت و با او بر قایق به اصرار پسر سوار شدند و به‌سوی آب‌ها حرکت کردند.

به نیت اینکه ماهی بگیریم و در ماهیگیری، ما کم از دیگران نیستیم. دوست او گفت: من نیز این کار را دوست داشتم ولی این‌قدر از ساحل دور نشده بودم، فکر می‌کنی آیا می‌شود دورتر هم رفت؟ پسر گفت:: من همیشه از خانواده دورتر هم شده‌ام ولی روی آب مطمئن نیستم، درهرصورت بیا برویم زیرا خوش می‌گذرد و ما ماهی گرفته به خانواده ثابت می‌کنیم که کم از آن‌ها نیستیم.

پسرها حرکت خود را ادامه دادند تا اینکه در میان آب‌ها قرار گرفتند و مدتی مشغول ماهیگیری بودند تا به صید خود بیافزایند. ولی مدتی کوتاه نگذشته بود که ابر همه‌جا را گرفت و همه‌جا قابل دید نبود. پسر نترسیده بود ولی دوستش می‌ترسید که جایی دیده نمی‌شود، نکند اتفاقی بیفتد. پسر گفت: ما در قایقیم، مگر می‌شود اتفاقی بیافتد؟ محل ما امن است.

پس طوفان از راه رسید و آن‌ها محکم به قایق چسبیدند و طوفان دریا، آن‌ها را به هر سو می‌برد تا اینکه مدتی فریاد زدند و کمک می‌خواستند. دوستِ پسر گفت: نکند خداوند بر ما خشم گرفته که بی‌اجازه آمده‌ایم اگر هم این‌طور باشد به خاطر صید ماهی‌ها باشد که مورد نفرین دریا هستیم. پس تصمیم گرفتند، سطل ماهی را به دریا رها کردند و ماهی‌ها آزاد شدند.

چند لحظه نگذشته بود که با ضربه‌ای محکم قایق ایستاد. آن‌ها به ساحل در مه رسیده بودند و خوشحال که خانه را یافتند و خداوند آنان را بخشید، خدای دریاها. پس از قایق پیاده شدند ولی جایی دیده نمی‌شد. پدر و مادر را صدا می‌زدند ولی کسی نمی‌آمد. مدتی نشستند و در سکوت یکدیگر را نگاه می‌کردند. پس مه به پایان رسید و آن‌ها دیدند در ساحل نیستند اینجا قریب و ناآشنا است و به هر سو، دویدند ولی خبر از جاده نبود. فهمیدند که در مکانی دور، گیر افتاده‌اند و هیچ‌کس از آنان خبری ندارد.

پس گفت: نترس باید خود را به‌جایی برسانیم که شب را آنجا استراحت کنیم. دوست او گفت: تو دیوانه‌ای و ما را جایی برده‌ای که خود نمی‌دانی کجاست. او گفت: شاید ندانم کجاست ولی می دانم خودم کجا هستم من اینجا زنده‌ام، کنار تو. برای زنده ماندن تلاش کنیم و راه بازگشت به خانه را پیدا کنیم. پسر گفت: باید قایق را از آب دور کنیم و بعد از دور کردن قایق پاور بسازیم زیرا برای قایق‌سواری پارو نداریم.

پس به دنبال چوب می‌گشتند تا اینکه غاری را دیدند. پسر، دوستش را تشویق کرد وارد غار شوند و در آنجا در جستجوی چیزهای دیگری مثل غذا یا آب آشامیدنی یا لباس یا هرچه به درد بخورد باشند. پس وارد غار شدند، غار بسیار طولانی بود و هیچ گذرگاهی به نور نداشت. آن‌ها در تلاش برای یافتن چیزی بودند که نمی‌دانستند، دقیقاً هست یا نه ولی تلاش می‌کردند که در تاریکی چیزی با ارزش بیابند.

پس در غار ناگهان اتفاقی افتاد. سقف غار در پشت آن‌ها شروع به ریزش کرد و آن‌ها تلاش کردند که از غار فرار کنند ولی بی‌فایده بود زیرا در مدت کوتاهی دهانه غار بسته شد و آنان راه فرار را نیافتند. دوستِ پسر زیر گریه زد و نتوانست جلوی خود را بگیرد و پسر را لعن و نفرین می‌کرد که تو باعث شدی ما گیر بیفتیم و اینجا بمانیم ما خواهیم مُرد، درحالی‌که کسی از ما خبر ندارد. پسر ترسیده بود ولی تصمیم گرفته بود زنده بماند.

پس دوستش را دلداری داد و گفت: نگران نباش بالاخره راهی خواهیم یافت. آن‌قدر می‌گردیم تا راهی بیابیم همیشه غارها راه‌های مخفی دارند با این حرف دوستش آرام گرفت و با پسر در تاریکی در لابه‌لای غار به حرکت درآمدند. مدتی در تاریکی حرکت کردند، پاهایشان مجروح شد زیرا به سنگ‌ها نیز برخورد می‌کرد و هنگامی‌که به زمین می‌افتادند، دست‌ها و کمر و شکم‌هایشان و حتی شانه‌هایشان مجروح شد ولی چاره‌ای نبود باید به نور می‌رسیدند که امید رهایی بود پس در لابه‌لای غار حرکت خود را ادامه دادند. صدایی می‌شنیدند به‌سوی صدا حرکت کردند. دوست گفت: این صدای خفاش است ولی چرا آن‌ها را نمی‌بینیم. پسر گفت: حتماً خفاش‌ها برای آمدن به اینجا راهی دیگر یافته‌اند. تکه نوری از دور و انتهای یکی از دالان‌ها دیدند و با خوشحالی به‌سوی نور حرکت کردند تا امید خود را از دست نداده‌اند به روشنایی و نجات برسند.

راه روشنایی یکی بیشتر نبود. پس باید قدر آن را می‌دانستند، دویدند و درحالی‌که دویدن زمین خوردند، اشک ریختند، نمی‌دانیم اشک شوق بود یا اشک زخم‌هایشان که داشت خون از آن‌ها جاری می‌شد که در حال دویدن دیگر زیر پای خود را نمی‌دیدند و هرلحظه به زمین یا سنگی برخورد کردند ولی ناله‌هایشان برایشان اهمیت نداشت آنان به خانه فکر نمی‌کردند بلکه به نجات از غار فکر می‌کردند.

این راه سعادت آن‌ها بود، یادشان رفت که خانه دارند و کسانی منتظر آن‌ها هستند. دیگر این برایشان معنا نداشت، رهایی از تاریکی بزرگ‌ترین معنای لحظه‌های آن‌ها بود. پس پسرها به نور رسیدند ولی نور در انتهای گوشه‌ای از دالان وجود داشت که توسط روزنه‌ای ریز نور خورشید به سطح غار می‌تابید و خفاش‌ها دیده می‌شدند و پسرها انگار نجات‌یافته بودند یکدیگر را در آغوش گرفته و می‌خندیدند.

آیا این پسرها را درک می‌کنید که الآن چه حسی دارند؟ آیا برای شما اتفاق نیفتاده است؟ پس این مسیرها را درک می‌کنید که الآن چه حسی دارند؟ حالا در گرمای خورشید، سطح غار خود را بازی می‌دهد و مدتی را این‌گونه سپری می‌کنند و فکر می‌کنند که چه کنند تا بتوانند به این روزنه دست یابند. ولی هیچ کاری نمی‌توانند بکنند زیرا فاصله زیاد است. در این لحظه آنان کم‌کم ناامید می‌شوند زیرا ممکن است خورشید غروب کند و باز تاریکی.

در این میان دوستِ پسر می‌ترسد و می‌گوید: ای‌کاش چراغی داشتیم تا روشن کنیم و به‌وقت تاریکی محل را ببینیم. پسر گفت: دوست عزیز به فکر نجات باش نه روشنایی. این بهانه است تا از این غار رها شویم. تو چه زود به اینجا عادت کرده‌ای! نکند می‌خواهی بقیه عمرت در این غار سپری شود. پس هر دو خندیدند و پسر گفت: بیا فکر کنیم. در حال فکر کردن در محوطه روشن بودند که ببینند چگونه به روزنه و سوراخ برسند.

نه بال پرواز دارند نه وسیله‌ای برای اینکه زیر پا بگذارند و تازه اگر به روزنه برسند، نمی‌توانند خارج شوند زیرا بسیار کوچک است. پسر گفت: چاره‌ای نداریم، باید حرکت کنیم. دوست گفت: هرگز، دیوانه‌ای! من این روزنه را ترک نمی‌کنم. پسر گفت: دوست من! این روزنه یک دام است. رها شویم تا بلکه راه بهتری بیابیم و دوست می‌گفت: راه نجات از همین‌جا ممکن است، شاید خانواده ما از اینجا بیایند و خودشان راه را باز کنند زیرا از اینجا صدای ما را خواهند شنید.

پسر گفت: تو دوست خوبی هستی ولی فکر می‌کنی که می‌توانی مانند گنجشک شوی و از این راه بگریزی یا اینکه خانواده تو را در این غار بیابند و سوراخ را بیابند و صدایت را بشنوند و تو را نجات دهند؟ ولی من نمی‌توانم منتظر این‌همه احتمال باشم، پس من می‌روم و اگر راهی یافتم می‌آیم و از این سوراخ تو را بیرون می‌کشم تو بمان و با خفاش‌ها سپری کن و پسر شروع به حرکت کرد. دوست او مدتی منتظر ماند و ناگهان با خود گفت: اگر دوستم راه را بیابد چه؟ من تا کی اینجا منتظر بمانم؟

پس به دنبال او فریاد زنان دوید و خود را پس از مدتی به او رساند و دست در دست هم در لابه‌لای غار تاریکی حرکت کردند. مدتی گذشت و آن‌ها گرسنه و تشنه بودند، این‌گونه بود که پسر یافت بهتر است گزینه دیگر را انتخاب کنیم. دوست گفت: چگونه؟ گفت به جای اینکه سرمان بالا باشد، روزنه را از بالا بیابیم. بیا راه آب را بپیماییم، این آب از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. بیا سر منشاء آب را بیابیم تازه آن موقع هر دو خندیدند زیرا آب می‌توانستند بنوشند. تازه فهمیدند که چقدر تشنه نور بودند که تشنگی آب را فراموش کرده بودند و درحالی‌که در بین آب راه می‌رفتند آن را زیر پایشان حس نمی‌کردند و آب را فراموش کرده بودند.

پس به راه افتادند و مسیر آب را دنبال کردند. دیری نگذشت که احساس کردند انرژی و نیرویی آن‌ها را سمت خود می‌کشد و سریع دالان‌ها را پشت سر گذاشته زخمی و مجروح ادامه دادند تا اینکه به سر منشاء آب رسیدند و عجیب و بهت‌زده نشستند زیرا دری به وسعت تمام جهان برایشان باز بود و آن در دیگر غار بود. آن‌ها خوشحال و شادمان گریستند، مطمئن بودند که نجات‌یافته‌اند و از غار رهایی یافته بودند. پس به‌سرعت از غار خارج شدند در بلندای کوهی عظیم بودند.

از دره سرازیر شدند، دوست گفت: چقدر این محل برایم آشنا است، بله آن‌ها که خود را در کوه پشت دریا گم‌کرده بودند، حالا خود را یافتند و خسته و درمانده به شهر رسیده بودند و این سفر آنان درسی شد که پسر بعدها به‌عنوان آموزگار این را به کودکان آموختند که چگونه رهایی را یافتند درحالی‌که نمی‌دانستند چه می‌کنند، کاری کردند که این‌گونه شنیدید.

پس بدانید که در تاریکی، زخم برداشتید و نوشته‌هایی که پیش رو دارید در اصلی به روی نجات رهایی است، روزنه‌ها را رها کنید و از تمام تجربه و عشق خود برای حرکت به‌سوی خارج غار قدم بردارید و بر بلندای کوه‌های خرم و سبز ایستاده و از بالا نظاره‌گر انسان‌ها باشید، درحالی‌که آنان را ندا می‌دهید و از غار خفاش‌ها نجات می‌دهید.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (30 votes, average: 4٫63 out of 5)
Loading...

14 دیدگاه برای “سرنوشت کودک بازیگوش

    • profile avatar
      fariba گفته:

      سپاس بیکران حکایت بسیار زیبایی بود
      سپاس از اینکه در تلاشی که راه را به ما نشان دهی واز تاریکی به روشنایی برسونی با خواندن حکایتها ودر ک انها
      ???????

  1. profile avatar
    akram n گفته:

    مدتهاست که اسیر روزنه های کوچک هستیم و شاهراه را گم کرده ایم، برویم بر بلندای کوهها. سپاس از حکایت بسیار زیبا

  2. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام ودرود بر استاد عزیزم برای هر کاری باید حرکت کرد تا نتیجه مطلوب حاصل شود

  3. profile avatar
    raza گفته:

    با این حساب نباید در مسیر گرفتار زمان شویم وسکون کنیم باید خودرا تا رسیدن به نتیجه از حرکت باز نداریم روزنه ها وتوقف گاهها دامی هستند برای نرسیدن به نور وروشنایی وعدم شناخت خود

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    داستان خیلی زیبایی بود.به راستی درک کردم که نباید منتظر هیچ کسی و هیچ چیزی باشیم چون قدرت اراده را در درون داریم و میتوانم با حرکت کردن راه نجات خودمان را بیابیم و به دیگران نیز نشان دهیم.

  5. profile avatar
    milad1372 گفته:

    ای کاش الان هم مثل دوران کودکی ام بودم آن موقع بدون هیچ فکری غرق در همین لحظه بودم رها از هر فکر و باور و اعتقادی
    با تشکر از مطالب خوبتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *