مبلغ کیف پول الکترونیک شما:

تومان

شهر آز و مرد دانا

نویسنده

Master Kamel

تاریخ انتشار

تعداد دیدگاه ها

تعداد بازدیدها

2,461

امتیاز مطالعه

2 امتیاز

استاد کامل

قصه مردم شهری را برایتان بازگو می‌کنیم که بسیار حیله‌ گر و نیرنگ‌ باز بودند برای خودشان و یکدیگر، تا جایی که آب را به طمع دیگران می‌ نوشیدند. آنان مدتی را اینگونه سپری کردند و در میان آن‌ها مردی بود درشت‌اندام و زیرک. هرگز آنان را پیروی نکرد و در تنهایی خود با خداوند راز و نیاز می‌کرد. یکی او را گفت: تو را چه می‌شود؟ چه می‌کنی؟ چرا مانند ما زیست نمی‌کنی، که عقب‌ افتاده‌ای؟

گفت: مرا با شما کاری نیست زیرا شما را در بیهوده پیمودن می‌بینم. پس رهایتان می‌کنم تا بدوید، آنقدر که پاهایتان بیفتد. او را گفتند: پس از آن مرگ هدیه‌ای است الهی، که وعده داده شده و گفت: بله، درست می‌گویی، که تا زمان مرگ راحت زیست کنید و از این راحتی لذت ببرید و خداوند را فراموش نکنید، که اسباب راحتی را فراهم کرده است و او بسیار سپاسگزار بود.

پس فردای آن روز، او را خشک بَر در خانه دیدند و هر کس رد می‌شد می‌ خندید، که دیدی چه شد، خشک شدی در حالی‌ که ادعا می‌ کردی راحتی. خدا مال ما نیست، مال تو است و گفت: خواهیم دید، وعده خداوند حق است و او دروغگو نیست.

پس هنگامی‌ که درد و رنج مَرد، شهر را فرا گرفت، همه از درد به خود پیچیدند و فریاد می ‌زدند و او را گفتند: آیا تو درد نمی‌کشی؟ گفت: ته درد، خشک شدن بود که یکجا از خدا گرفتم و سپس مرا دردی نیست، اما شما مراقب خود نبودید زیرا به او اعتماد نداشتید. حال بکشید که من خدای خود را سپاسگزارم. بر او حیله کارگر نبود و او رها شده بود از بند درد و رنج.

پس او را گفتند: آلامِ درد خود را به تو می ‌سپاریم، ما را رهایی ده. گفت: آنچه نیکو جمع کرده‌اید به من بسپارید تا به اهلش برگردانم، آنگاه شما را سلامتی عطا می‌شود. آنان که دردِ بسیار داشتند، او را امین دانستند و همه ‌چیز به او سپردند و او سلامتی را به آن‌ ها هدیه داد زیرا آنان دردمند آنچه مالشان بود، بودند. پس با رهایی توانستند نفسی بکشند و بتوانند دوباره انگیزه تلاش داشته باشند و او همه آنچه جمع می‌کرد به اهلش می‌ سپرد.

اثر استاد کامل

به این نوشته ستاره بدهید و 2 امتیاز دریافت کنید.

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (31 votes, average: 4٫42 out of 5)

Loading…

این نوشته ارزشمند را برای دوستان خود در شبکات اجتماعی ارسال کنید.

Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook
Share on pinterest
Share on tumblr

مطالب ویژه ای را فقط در خبرنامه ما دریافت کنید.

23 comments

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما عزیزان
شایسته ات که از دشمن قدیمی انسان ها حرص و طمع خودمون رو آزاد کنیم و نجات بدیم ، مسلما اون چیزی رو که از دست خواهیم داد درد است و آنچه به دست می آوریم ، خودمان و لبخند جهانی است ،

همه اینها از اعتمادی بود که آن مرد به خدا داشت وعشقی که بین خودش وخدایش بود اگر عشق واعتماد واقعی باشه همیشه موفق خواهیم بود به شرطی که قضاوت در کار نباشد قضاوت کردن اعتماد، عشق واتحاد را از بین میبرد
خیلی خیلی داستان زیبایی بود ممنون

دوست عزیز 12 هزار سال است که بشر در همین درد گرفتار است هر آنچه با حسرت و درد از خانه، اتومبیل، لوازم زندگی، لباس، طلا، دلار، یورو، سکه، شمش طلا، سنگ های قیمتی جمع آوری می کند در یک لحظه حاضر است همه آن را بدهد ولی یک درد را تجربه نکند ولی افسوس اتومبیل نارنینش که در آن می نشست و در خیابان ها می چرخید تا فخر فروشی کند اکنون در سرازیری درد نظاره گرش بوده و نمی تواند او را یاری کند.
Written by Master Kamel

پاسخی بگذارید