Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت مردی که می خواست به سرزمین خود بازگردد

تعداد بازدید: 1,240

استاد کامل
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

مردی که در سرزمینی بسیار دور از خانه خود تنها رها شده بود تصمیم گرفت زنده بماند و پولی مهیا کند و به خانه خود برگردد تا از دیدار خانواده، پدر و مادر لذت ببرد. پس اولین کار این بود که زبان آن مردم را یاد بگیرد و روزها را پیاده در شهر راه می رفت و با خود زبان آن ها را تکرار می کرد. اولین چیزی که باید یاد می گرفت طرز ارتباط برقرار کردن برای سیر شدن شکمش بود پس زبان آن ها را زودتر از بقیه فرا گرفت و شکمش سیر می شد و کاری را پیدا کرد که در آن کار بدون کلام روزی بدست می آورد و زبان آن مردم را بین کارش فرا گرفت و با مزدی که می گرفت برای خود لباس تهیه کرد و بعد فکر کرد حال آماده هستم به سفرم بپردازم پس باید خود راه برگشت به خانه اش را می یافت زیرا بسیار از خانه دور شده بود و راه برگشت را نمی دانست.

هر چه بین مردم گشت و از شهر خود اسم می برد کسی او را نمی فهمید و می گفتند این تنها شهری است که ما می شناسیم پس نقشه ای کشید و آن اینکه برای سفری دور و شاید خیلی خطرناک اسباب و وسایل آماده کند. همه از اینکه در خانه او می آمدند و این وسایل عجیب و غریب را می دیدند به او می خندیدند و می گفتند آخر این ها چیست و به چه کار می آید مثلا شهر ما شهری است همیشه بهاری، این لباس های بسیار گرم، کلاه های گرم برای چیست و بعضی وسایل را خودش ساخته بود مثل ارابه ای که چرخ داشت و با حرکت باد، پروانه اش می چرخید و هم پرواز می کرد و هم روی زمین حرکت می کرد و هم می توانست روی آب بماند و برای صحرا طوری ساخته شده بود که خاک ریز صحرا در آن نفوذ نمی کرد و این ها و وسایل دیگر برای سفرش بودند.

مدت ها گذشت و هر چه در می آورد را خرج تهیه وسایل می کرد وسایل خود را آماده کرد و شروع به تهیه غذاهای سبک و پر انرژی و قوی برای سفر کرد او حالا مطمئن که نه ولی می دانست که آماده سفر است پس از مردم شهر خداحافظی کرد و راه بیابان را پیش گرفت و مردم شهر همه به او گفتند نرو زیرا تو را برگشتی نیست هر که این مسیر رفته است باز نگشته او گفت: من وقتی می روم نقشه می کشم و اگر برگشتم راه را به شما نشان می دهم. و اینگونه حرکت خود را در شبی تاریک آغاز کرد می دانید چرا شب؟ زیرا قسمتی از راه نزدیک شهر را همیشه می رفت پس پیش خود گفت آن قسمت از راه که بلدم را در شب می روم و بقیه راه را در روز می پیمایم زیرا آن وقت به جایی می رسم که راه را بلد نیستم و روز می شود پس زودتر به مقصدم می رسم و اینگونه بود که حرکت را شروع کرد.

بله سختی زیاد بود شاید خیلی از وسایل به کارش نیامد اما او هر شب می نشست و نقشه را بررسی می کرد و از علائم می گذشت او حرکت کرد و آمد و آمد تا به شهری رسید ولی شهر خودش نبود پس معطل نکرد از کنار آن گذشت می دانید چرا داخل شهر نشد؟ زیرا گفت وقتم تلف می شود هدف من شهر خودم است پس ادامه داد. پس از مدتی او به هر حال به شهرش رسید آنجا منتظر او بودند و بر دروازه شهر او را استقبال کردند و سپس او را به مهمانی و ضیافت بردند و او شب ها و روزها از داستان شهر شما که در آن به سر می برد و جاده ای که به شهر خود رسید سخن گفت. پس از مدتی که در شهر خود سکونت کرد گفت: من یافتم که راه شهرم کجاست و این شهر من چیزهای با ارزشی برای زندگی دارد که شهر قبلی نداشت حال من باز می گردم و آنان که دوست دارند و می توانند با من به این شهر بیایند.

او وقتی باز می گشت به شهر بین راه رسید و داستان خود را به بزرگان آن شهر گفت گفتند اگر توانستی و به شهر قبلی برسی، در راه بازگشت کالاهایی برای ما بیاور که ما به آن نیاز داریم حال خرسند بود که آن روز وارد شهر نشده بود زیرا اگر آن روز وارد شهر شده بود این پیشنهاد را می دادند او به شهر باز می گشت. کالا را می آورد و تاجر بین این دو شهر می شد و هرگز به شهر خود نمی رسید و حالا حرکت کرد کالاهایی که در شهر بود را به او دادند به امانت پول گرفتند گفتند اینان را بفروش با پولش کالاهای ما را بخر و بیاور و به تو سودش را می دهیم او حرکت کرد دیگر مهم نبود شب است یا روز راه را بلد بود و به شهر رسید در حالیکه شب بود و به خانه اش رفت و استراحت کرد.

روز بعد بزرگان شهر را در میدان شهر دعوت کرد و داستان را گفت که به شهر خود رسیده است و در راه بازگشت کالاهایی را از شهر همسایه آورده است و آن ها کالا را دیدند و به قیمت خوب خریدند. عده ای از مردان و زنان که علاقه داشتند به دنبال او سفر بزرگ خود را به شهر رویاهایشان که مال مردم بود آغاز کردند مرد کالاهای شهر همسایه را خرید و حرکت کرد و به شهر همسایه وارد شد آنجا به سود زیادی رسید و در آن شهر دید عده ای با کمال تعجب منتظرش هستند تا با او به شهر رویایی بروند و حرکت کردند و به شهر خود رسیدند و پدر و مادر خانواده و دوستانش از مهمانان پذیرایی کردند و مدتی در آن شهر مهمان بودند و باز گشتند در شهر خود خبر از شهر رویایی دادند و مردم مشتاق به سفر بودند.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (6 votes, average: 4٫67 out of 5)
Loading...

7 دیدگاه

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود