هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

برگه: جنگل حکایات

استاد کامل
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت بوسه بر آب خنده بر خاک

در سرزمینی که آب نیاز مردم آن بود کشاورزی زندگی می کرد خاک را همیشه محترم می داشت و برای آب عشق ورزی می کرد. او زمینی حاصلخیز داشت که طمع روستاییان را بر می انگیخت. عده ای جمع شدند تا به طمع زمین را از کشاورز بگیرند. پس هر چه کردند کشاورز قبول نکرد. آنان گفتند این زمین و خاک معجزه می کند و روزی آن بسیار است بیاییم با نقشه آن را از چنگ کشاورز خارج کنیم. پس چند برابر، بسیار زمین به او پیشنهاد کردند که بیش از توان کشاورز بود. پس کشاورز گفت: این صحیح نیست که من را زمینی به این وسعت بدهید و قادر به زیر کشت بردن آن نیستم. پس به او ابزار و وسایل کشت دادند و گفتند اگر معاوضه انجام شود قطعا در کاشت داشت و برداشت مرد را یاری کنند. پس کشاورز نوشت و زمین خود را با زمینی که

ادامه مطلب...
استاد کامل
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت کودک و آبشار

کودکی بود در روستایی بسیار سرسبز و خرم که هر روز در هنگام میانه روز به بازی می رفت نزدیک آن ده خانه ای بود مخروبه و قدیمی که کودک در آنجا به بازی مشغول میشد با سایر دوستانش. روزی از بازیهای تکراری خسته شدند و کودک تصمیم گرفت که کاری را انجام دهد تا هیجان به جمع دوستان برسد. پس این کودک به نزدیک آبشار ده رفت و در آن جا خود را به عنوان پرنده احساس کرد که بر فراز آنجا پرواز می کند. از این اندیشه که می تواند آن آبشار او را به طمع مرگ بکشاند هراسی نداشت. کودکان او را دیدند که از بالا به پایین آبشار می پرد و یکی دیگر از کودکان جلو آمد و همین کار را تکرار کرد و یکی دیگر. ولی سایر کودکان منتظر ماندند تا آن سه کودک از آب بیرون آمده و آنها مطمئن تر شوند و از

ادامه مطلب...
پدر
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت پدر و فرزند

در کوچه‌ای شبی تاریک، پدر با فرزندش می‌رفت تا به خانه برسد. آن‌ها بر دُکان خود کار می‌کردند و فرزند همراه پدر، کار را می‌آموخت. شب بود و هنگام بازگشت، درختان از دیوارهای کوچه به کوچه سرک می‌کشیدند و مانند نگهبانان به مَرد و کودک خیره شده بودند. مرد به فرزندش گفت: فرزندم، می‌خواهم امشب تا خانه نکاتی را به تو بگویم که روزی پدرم در همین‌جا به من گفت. فرزند احترام پدر بسیار داشت و گفت: آنچه بگویی می‌شنوم. پدر پرسید: آیا دوست داری کار و شغل مرا دنبال کنی؟ فرزند با ادب گفت: پدر تو در کار چرم هستی و در کار دل، پس من را احترام شما بسیار ولی کاری دیگر می‌کنم. پدر گفت: هر چه کنی، پنداری از دلت باشد، بر تو روشن و گوارا باشد و این نکات که می‌گویم به تو کارآمد است و به کارت می‌آید. انجام دادن هر کاری به شکل نیکو

ادامه مطلب...
استاد کامل
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت کارتن

ابتدا او را بسیار آرام می دانستیم. او به کسی کاری نداشت و تنها مشغول خود بود. او روز ها کارتن خود را ترک می کرد تا به دنبال غذا بگردد و شب ها نیمه شب به کارتن خود باز می گشت. از ابتدا همین گونه بود و حالا سن من بزرگتر شده و او پیرتر شده است همچنان همین گونه است مثل اینکه ما در این کوچه هستیم. و او همسایه ماست فرقش در این بود خانه ما ۷۵ متر بود و خانه او ۱ متر در ۲ متر بود، زیر بالکن یک مغازه همیشه بسته. بچه بودم همیشه می گفتم ای کاش صاحب مغازه کلید مغازه اش را به او می داد تا زمستانها او این همه اذیت نشود. زمستانها همسایه ها برایش غذا و آش داغ می آوردند و او فقط با چهره خسته لبخند می زد. هرگز از او صدایی نمی شنیدم مثل اینکه لال بود

ادامه مطلب...
Master Kamel
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت پول و خداوند

روزی جواهر فروشی از خانه خود خارج شد تا حجره ی خود را باز کرده و فعالیت روزانه را آغاز کند. در بین راه سکه ای به همراه یک جواهر گردنبند زیبا پیدا کرد. آن را برداشته به اطراف خود نگریست. ولی کسی را نیافت. به حجره رسید. روی کاغذ اطلاعیه نوشت و سعی کرد صاحب سکه و جواهرات را بیابد. ولی بعد از گذشت سه ماه کسی را نیافت. روزی از روزها تصمیمی گرفت. پس سکه و جواهر را فروخت و با پول آن شروع به خرید و فروش بیشتر از جواهرات کرد. عجیب بود از آن روز به بعد ثروت او صد چندان شد و یکی از مشهورترین مردان شهر و دیار خود شد. حاکم که از اخلاقیات و ثروت مرد جواهر فروش با خبر شده بود دعوت کرد به میهمانی او برود. جشن سالانه بود و بسیاری از مردم شهر جمع شده بودند. مرد جواهر فروش روی

ادامه مطلب...
Master Kamel
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت مرد گلخانه ای

روزی از روزهای پاییزی مردی بود که تنها با دو کودکش در خانه ای محقر و کوچک زندکی می کرد او بسیار زحمت کش بود و هر روز صبح برخواسته و کودکانش را آماده ی مدرسه می کرد و سپس به سر کار می رفت کودکان باید ظهر که به خانه بر می گشتند غذای کافی برای خوردن داشته باشند مرد بسیار تلاش می کرد تا بتواند از کودکانش افراد موفقی بسازد. برای او موفقیت یعنی، شکم گرسنه نخوابیدن، موفقیت یعنی خانه ای برای استراحت داشتن. موفقیت یعنی داشتن امنیت مالی. و او می خواست رنجی که می کشد دیگر توسط فرزندانش کشیده نشود پس روز و شب کار می کرد او کارگر ساختمانی زیبا و بزرگ و مجلل و با شکوه بود. صاحبخانه هر روز مرد را به داخل راه میداد تا از باغچه و گلهایی او پذیرایی کرده و رسیدگی نماید. هر روز خانه او زیبا و زیباتر

ادامه مطلب...
استاد کامل
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت از پول تا پول

بسیاری از انسان ها در جستجوی من واقعی خود می گردند و تلاش می کنند هر آنچه که دریافت می کنند از دریچه خود به شناختش برسند پس یک پوشش روی واقعیت آن می کشند و اصل ذات آن را به شکل دریافت های درونی خود در آورده و ارائه می دهند. مردی بود که همسری وفادار داشت و همسرش را بسیار دوست داشت و مرد همیشه در تلاش برای بهبود زندگی بود برای آنکه بتواند برای همسرش زندگی بهتری را فراهم کند دیدگاهش این بود که باید بهترین ها را تقدیم به همسرش نماید. روزی از روزها که در بازار برای خرید رفته بودند مرد گفت همسر خوبم تمام تلاشم را کردم که تو را خوشحال کنم آیا تو خوشحالی یا اینکه تا خوشحالی راه بیشتری را باید بروم همسرش که بسیار دانا بود گفت خوشحالی من از حضور توست نه از مادیاتی که برایم مهیا می کنی ولی

ادامه مطلب...
استاد کامل
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت قصد سفر

از ابتدای دوستی همیشه می خواستیم یک سفر دو نفره با هم داشته باشیم ولی هر بار که می خواستیم به سفر برویم یک دلیلی پیش می آمد که امکان سفر را از ما می گرفت و هر بار موضوع جدی تر می شد تا ما از سفرمان منصرف شده و اصلا پشیمان شویم. این بود که سالها با هم بودیم ولی سفری را با هم نرفته بودیم تا اینکه عصر یک تابستان گرم دوستم به من زنگ زد و گفت: دوست دارم مرا به یک سفر ببری و خیلی دور شویم کمی فکر کردم و گفتم خواهر برادر و پدر و مادر . گفت: بعد از ۳۰ سال فهمیدم که آنها همیشه کاری کردند که من به سفرهای اشتباه بروم و این درد را همیشه به نیت خیر گرفته می گفتم خانواده ام هستند و اینگونه تربیتی را ادامه دادم ولی دیشب فهمیدم که باید تصمیمی بگیرم. گفتم خوب

ادامه مطلب...
حکایت ها
مدیر سایت

حکایت دوام اطاعت

وقتی از خواب بیدار شدم کلی کار برای انجام دادن داشتم ولی احساس می کردم جسمم توان انجام هیچ کاری را ندارد همه ی میهمانان رفته بودند من مانده بودم با کلی ظرف های نشسته و خانه ای که کاملا به هم ریخته بود. نمی دانستم از کجا شروع کنم. نگاهی به اطراف خود کردم چشمانم را بستم و گفتم کمی دیگر استراحت کنم شاید توانم بالاتر برود و برخیزم همه چیز را مرتب کنم. به پهلو خوابیدم متکا را زیر سرم جا به جا کردم پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم زیر پتو، خود را کمی جمع کردم و چشمان خود را بستم. خوابم نمی برد. ذهنم مشغول بود و در مغز خود دائما کارهایی که باید انجام می دادم را مرور می کردم ولی هر بار که مرور می کردم بیشتر احساس خستگی می کردم حرکتی از من ساخته نبود فقط مغزم بود که به سرعت حرکت

ادامه مطلب...