حکایت کارتن

استاد کامل

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

ابتدا او را بسیار آرام می دانستیم. او به کسی کاری نداشت و تنها مشغول خود بود. او روز ها کارتن خود را ترک می کرد تا به دنبال غذا بگردد و شب ها نیمه شب به کارتن خود باز می گشت. از ابتدا همین گونه بود و حالا سن من بزرگتر شده و او پیرتر شده است همچنان همین گونه است مثل اینکه ما در این کوچه هستیم. و او همسایه ماست فرقش در این بود خانه ما 75 متر بود و خانه او 1 متر در 2 متر بود، زیر بالکن یک مغازه همیشه بسته.

بچه بودم همیشه می گفتم ای کاش صاحب مغازه کلید مغازه اش را به او می داد تا زمستانها او این همه اذیت نشود. زمستانها همسایه ها برایش غذا و آش داغ می آوردند و او فقط با چهره خسته لبخند می زد. هرگز از او صدایی نمی شنیدم مثل اینکه لال بود ولی می شنید و چهره اش با آدم ها حرف می زد خانه ما از سنگ و آجر بود و خانه همسایه مان از یک کارتن که ماهیانه می پوسید و او کارتن جدید می آورد و روی آن می خوابید تنها تغییر او در این بیست سال رنگ کارتن ها بود مثل اینکه لباسهایش هم هرگز تغییر نمی کرد. از زمان کودکی هرگاه او را می دیدم مدتها به او خیره می شدم و صد ها سوال در ذهنم موج می زد. و او نیز به من خیره می شد و لبخندی از روی همان آرامشش می زد.

شبی با پدر و مادرم به رستوران ته خیابان رفته بودیم او را دیدم که نزدیک رستوران ایستاده است و به گوشه ای خیره است و همان چهره ی خسته. آرام با اجازه مادرم آمدم و مقداری از غذایم را برایش بردم. همان لبخند همیشگی را زد و همان جا غذایش را با گربه کنارش که او هم گرسنه بود تقسیم کرد. انسان عجیبی بود برای من یک راز و یک معما و یک دنیا سوال بود. و امروز تصمیم گرفتم نزد او بروم و از او تمام سوالهای زندگی ام از کودکی تا جوانی ام که درباره او در مغزم بود بپرسم. پس او نیز پیرتر شده بود و محاسنش و موهای بلندش کاملا سفید شده بود.

شب بود و آسمان پرستاره و فصلی بهاری در اردیبهشت ماه که نه هوا گرم بود و نه سرد. غذایی از خانه برداشتم و یک نوشابه از مغازه سر کوچه خریدم و به او نزدیک شدم. سلام کردم لبخندی زد و یک تکه کارتن جلوی خود گذاشت. غذا را که هنوز گرم بود جلویش گذاشتم و مقابلش ایستاده نگاه عمیقی به من کرد که تا انتهای استخوانم را لرزاند. مثل همیشه همسایه ها هم می گفتند نگاه عمیقی دارد و همه او را به عنوان همسایه کارتنی پذیرفته بودند. و او را دوست داشتند. او هیچ آزادی نداشت و آرامشش همیشه زبانزد همسایه ها و بچه های محل بود. آن شب غذا را جلو کشید و بدون توجه به ایستادن من آرام آرام مشغول خوردن شد. و من ایستادم تا غذایش تمام شد و بشقاب را با تکه ای نان تمیز کرد و نانش را هم خورد و مجدد به من خیره شد.

و فهماند که بشقاب را بگیرم. اما من قصد رفتن نداشتم و می خواستم امشب تمام کنم این سکوت بیست ساله را و سوالاتم را بپرسم و پاسخی بگیرم. عده ای می گفتند او می تواند حرف بزند عده ای می گفتند نمی تواند لال است. امشب باید می فهمیدم پشت این نگاه کیست پس به او خیره شدم و پرسیدم می توانی حرف بزنی نگاهی به من کرد و گفت: برای چه حرف بزنم؟ چند تا سوال دارم. لبخندی زد و باز نگاه کرد. معطل نکردم پرسیدم اینجا چه می کنی؟ و چرا خانه ای نداری؟ از کجا آمده ای؟ و برای چه اینجا مانده ای؟ و آیا برای زنده بودنت برنامه ای نداری؟ و می خواهی تا پایان عمر همینگونه زندگی کنی؟ و همینطور سوال می پرسیدم و ناگهان ساکت شدم فهمیدم خیلی پرسیدم باید منتظر پاسخ می شدم. پس لبخندی زد و گفت: اگر از من آنچه می خواهی بدانی را بدانی، می فهمی و می توانی درک کنی من چه می گویم؟ فکر کردم یعنی چه؟ امیدوارم و سعی می کنم پاسخهایت را بفهمم و درک کنم.

پس کارتنی را از کنارش برداشت و پهن کرد کنارش و گفت: باید کنارم بنشینی و زمان داشته باشی تا به تو آنچه باید بگویم را بگویم. گفتم اجازه بده به خانه بروم و بشقاب را به مادرم داده و بازگردم. او نگاهی کرد و من به خانه بازگشتم تا زود بشقاب را داده و به مادرم بگویم منتظرم نباشد و من سر کوچه هستم و مادرم چیزی نگفت به علامت تایید. و من سریع بازگشتم ولی او را آنجا ندیدم. او کجا رفت چرا منتظر من نبود؟ آن نگاهی که به من کرد معنیش چه بود؟ من نمی توانستم بعد از بیست سال نگاهش را بفهمم آیا می توانم پاسخهایش را فهمیده و درک کنم؟ پس آنجا نشستم تا بازگردد ولی بعد از دو ساعت او نیامد و شب به نیمه نزدیک می شد و من فهمیدم انتظار بی فایده است. من صد ها سوال پرسیدم لحظه پاسخ آنجا را ترک کردم راستی اگر آن سوال ها این همه برایم مهم بود چرا نایستادم و پاسخ ها را نشنیدم؟ و اینجا احساس شرم و گناه و بی دقتی کردم و گفتم اگر باز گردد او را رها نمی کنم.

 اینجا بود که روی کارتنی که برایم پهن کرده بود دیدم چیزی نوشته شده او نامم را نوشته بود و زیر نامم نوشته بود 20 سال است همه می پرسند ولی هیچکس منتظر پاسخ نمی ماند زیرا همه در کنترل هستیم.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (53 votes, average: 4٫45 out of 5)

Loading...

32 دیدگاه برای “حکایت کارتن

  1. yazdanraha
    yazdanraha میگوید:

    و براستی از تولد که گریه سر می دهیم و بعد در تمام زندگی در کنترل بسر میبریم و کنترل میکنیم.
    ما از اصل خود دور شدیم. سپاس که راه را برای خروج از کنترل شدن و کنترل کردن نشان می دهید.

  2. reza movafagh
    reza movafagh میگوید:

    آن که بود که در آن لحظه در مغز پسر آمد و گفت برو ظرفت را به مادرت بده و برگرد؟ کیست که نمیخواهد انسان به پاسخ درست برسد؟

  3. Parisa Rahmi
    Parisa Rahmi میگوید:

    و چه زیباست روزی ک نه کنترلی باشد و نه کنترل چی… به راستی که ما کنترل شده ایم که از خود واقعیمان دور بشیم و در مغزمان هزاران سوال بی جواب داشته باشیم. بسیار زیبا بود درود بر شما استاد خردمند.

  4. reza koohi
    reza koohi میگوید:

    با سلام و سپاس از حکایت جالب: و روزی برسد همه از دست کنترل چی ها خلاص شویم و دیگران را نیز کنترل ننماییم. و این راه جز عمل به توصیه های استاد و آموزش های بی وقفه به نظرم در این زمان ممکن نخواهد بود. اگر در مورد فعالیتهای روزانه مان دقت نماییم خوب می فهمیم که چقدر کنترل می کنیم و جقدر در کنترل هستیم. و حکایت کارتن دلالت بر این دارد که اگر آن پسر کنترل نمیشد بخاطر گرفتن اجازه از خانواده و شنیدن جواب از مرد کارتن خواب شاید به جواب خیلی از سوالات می رسید. و شاید به نظر برسد خوب حالا باید در این برهه زمان فرزندان و خانواده را به حال خود رها کرده و هیچ کنترلی روی آنها نداشته باشیم که برای خود بحث مفصلی است که انتظار داریم استاد به این سوال نیز پاسخ بدهند. با تشکر

  5. شهریار قائدرحمتی
    شهریار قائدرحمتی میگوید:

    سلام
    آنچه گفتید را به کار بستم و از کنترل اطرافیانم خارج شده، حال باید حرکتی بکنم تا به سمت شما بیایم تا همه ی هر آنچه هست را در اتحاد برسیم، اتحاد با خود پایان همه ی کنترل هاست، به کنترل نیازی نیست وقتی نیروی نی در همه ی انسانهاست، با کنترل این نیرو را در دیگران زندانی می کنیم و هم خودمون درد می کشیم، هم دیگران، به سمتی باید حرکت کنیم که نیروی نی در ما و همه ی انسان های جهان آزاد باشد اینگونه ترسی نیست که کنترلی نیاز باشد، نیازی نیست که بخواهی با کنترل دیگران به آنها درد بدهی چو آنچه به تو می رسد از او درد است و هر دو پیر و فرسوده شده و می میرید در حالی که نیروی نی در شما بود و از آن استفاده نکردبم و فا آن را دزدید.
    ممنونم بابت صداقت شما در شناخت فا و نی و جشن می گیرم آزادی نیروی نی را در وجودم و به شما سلام می کنم و سپاسگزار شما هستم و به همه توصیه می کنم هر آنچه می خواهید با شناخت فا و نی به آن می رسید، هر چه که بخواهید.

  6. ahmad4530 گرائی
    ahmad4530 گرائی میگوید:

    خیلی عالی بود.ممنون از مدیریت سایت و ممنون از مستر کامل عزیز.
    اما چرا فقط سوال میپرسیم و منتظر جواب نمیمانیم؟چرا با اینکه مدتی در بطالت بوده ایم و سوال داریم و کسی هست هم که جواب این سوالها را میداند اما منتظر جواب نیستیم؟یکبار برای همیشه کنترل و کنترل چی را کنار بگذاریم

    • نیلوفر
      نیلوفر میگوید:

      داستان جالب و زیبایی بود مرسی
      اگه میخواست جواب سوال هایش را بداند باید همون اول که از خانه بیرون آمده بود اطلاع میداد که می خواهد این کار را انجام دهد و کمی دیر می آید مادرش که میدانست او دارد کجا میرود و چه کاری انجام میدهد نه اینکه این همه سوال کرد حتی برای یک دقیقه نتونست صبر کند حتما باید ظرف غذا را برمیگرداند
      این کار هم احترام به اون همسایه کارتنی بود و گوش دادن به حرفایش خودش مقصر اصلی بود مثال او خرس و پروانه که پروانه سوال کرد و خرس گفت بگذار بخوابم وقتی بلند شدم باهم صحبت میکنیم وقتی خرس بلند شد دید پروانه نیست خرس نمیدانست پروانه عمرش سه روز است.

  7. فریبا بامداد
    فریبا بامداد میگوید:

    ما بر اساس آموزه های غلط جامعه بزرگ میشویم، براساس فرهنگ، ادب، دوست داشتن، شادی کردن و…‌‌‌‌‌‌‌‌‌ همه آنها را یاد میگیریم و سفت و سخت عمل میکنیم غافل از اینکه در کنترل آنها هستیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *