حکایت ترس و پول

ترس و پول

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شناسنامه حکایت

عنوان توضیحات
نام حکایت: ترس و پول
تهیه شده توسط: گروه بین المللی آزاد
زمینه های حکایت: کسب و کار، اتحاد
مدت زمان حکایت: ۷ دقیقه
فایل صوتی: دارد
رده سنی مناسب برای خواننده: خانم ها و آقایان، ۱۴ سال به بالا
این حکایت مناسب چه کسانی است؟ مدیران، مهندسان، پزشکان، خانم های خانه دار، افراد شاغل، نوجوانان، جوانان، دانشجویان، افرادی که به دنبال زندگی بهتر هستند.
انتظار می رود پس از این حکایت: قدرت اتحاد را درک کنید و متوجه شوید که اتحاد ترس ا از بین می برد.

در روستایی که مردمانش، کارشان پرورش درخت خرما بود و کاری جز این نداشتند، با برگ های خرما سبد و ظرف های زیبای دیگر می ساختند و در بازار شهر می‌فروختند. زنی که همسر خود را به خاطر چیدن خرما از درخت افتاده بود و مرگ به سراغش آمده بود از دست داده بود؛ اینگونه به تنهایی شکم دو فرزندش را با تلاش در میان درختان خرما و بافتن حصیر و سبد سپری می کرد.

او روزها کار می‌کرد و عصرها دو فرزندش را به شهر می برد تا در فروش سبدها کمکش کنند و درضمن یاد بگیرند که برای زندگی خود تلاش کنند. آنان می دانستند که قبل از غروب آفتاب باید به خانه باز گردند و اگر بازنگردند در میان راه به سارقین برمی خورند و ممکن است زحمت و تلاششان توسط دزدان به سرقت برود؛ این ماجرا بسیار مهم بود تا روزی که پسر بزرگتر به مادر گفت: مادر سالهاست قبل از غروب بازار را ترک می کنیم و چون هوا گرم است از غروب به بعد تازه مشتری ها می آیند، ولی شما ما را از بازار می برید، چون راهزنان را بهانه می کنید؛ حال من که بزرگتر شده ام می توانم با آنها مقابله کنم.

راستی آیا خود تاکنون راهزنان را دیده ای و یا کسی برایت تعریف کرده است؟ مادر خندید و گفت: فکر می کنی اگر با راهزنان روبرو شده بودم، اکنون اینجا زنده بودم؟ پس برایم تعریف کردند؛ پسر گفت مگر راهزن نیستند و قصدشان غارت نیست؟ پس چرا بکشند؟ مادر گفت: هیچ کس تاکنون از دست آنان، جان سالم به در نبرده. پسر کمی فکر کرد و گفت: پس شما از کجا میدانید که چنین است؟

و مادر نگاهی کرد و گفت: مردمان روستایم که از شهر باز می گردند اگر قبل از غروب به خانه نمی رسیدند حتماً در تاریکی شب اسیر راهزنان می‌شدند و اینگونه هرگز به خانه باز نمی گشتند. پسر گفت: شاید هیچ راهزنی نباشد؛ برای شان اتفاق دیگری می افتد؛ مادر گفت: هیچ اتفاقی در کار نیست و بهتر است ما هم قبل از غروب به خانه بازگردیم و اینگونه سخن پسر را قطع کرد. چند روز گذشت، پسر از اینکه مادرش اینگونه می ترسد، ناراحت بود پس عده ای از جوانان روستا را جمع کرد و گفت: اگر راهزنی باشد باید برای همیشه از دستشان خلاص شویم زیرا اینان با تاثیری که ایجاد کرده‌اند، نمی گذارند ما برای غروب در بازار بمانیم و تجارت کنیم این گونه درآمد کافی نداریم و زندگیمان در درد و رنج سپری می شود، ولی اگر بتوانیم بعد از غروب ساعاتی را در بازار بمانیم قطعاً نیاز نیست که به قیمت خیلی ارزان کالا های مان را به فروشندگان شهری بفروشیم تا مجبور باشیم قبل از غروب به خانه بازگردیم. جوانان گفتند چه کنیم؟؟؟ پسر گفت: امروز به بازار می رویم و خیلی زود باز می گردیم، در میان راه به کمین می نشینیم تا غروب شود، کسی از میان خود را طعمه قرار می‌دهیم تا راه زنان بیایند، آن موقع درگیر می شویم و برای همیشه نابود شان می کنیم، آنگاه تجارت شما آغاز می شود.

پس چنین کردند و چون غروب شد فرد مورد نظر با پول به سوی روستا حرکت کرد، در میان نخلستان ها می گذشت که ناگهان صدایی هولناک شنیده شد و شروع به دویدن کرد تا هر کسی است به سویش برود؛ ولی غافل از اینکه هیچ راهزنی نبود، چون در مقابلش ظاهر شد، بر زمین میخکوب شد، شیر درنده و درشت هیکل که امان به کسی نمی داد پس به او حمله کرد و جوانان به سویش حمله ور شدند، هرکس با هر ابزاری داشت به شیر حمله کرد تا بلاخره او را آنقدر زخمی کردند که دیگر توان جنگیدن نداشت، پس شیر شروع کرد به فرار کردن، پسر به جوانان روستایش گفت: او را تعقیب کنید و به دنبالش دویدند تا در میان نخل ها به خانه‌ای نزدیک شد و در سوراخی پنهان شد؛ خانه را محاصره کردند و ساعت ها مراقب آن خانه بودند.

صاحبخانه را دیدند که به سراغ شیر رفت و او را تیمار کرد تا بهبود یابد، غذایش داد و مدتی گذشت، تعدادی از بازاریان و کسبه به خانه مرد آمدند و گرد هم نشستند و جویای امروز بودند که بدانند جوان روستایی که امروز تا غروب مانده بود عاقبتش چه شد؛ مرد گفت: شیر زخمی بود و من خبر ندارم. جوانان به خانه یورش بردند مرد را کشتند شیر را گرفتند و بازاریان را آزاد کردند و چون فردا فرا رسید، روستاییان در بازار تا پاسی از شب می ماندند و به تجارت می پرداختند، هر روز بر درآمدشان افزوده می شد و دیگر از غروب و تاریکی هراسی نداشتند زیرا می دانستند در اتحاد می‌توان بهتر تفکر کرد و بهتر عمل کرد و یاد گرفتند در اتحاد هیچ ترسی نیست، پس اگر اتحادی تشکیل شد که در آن ترس حکم فرما بود باید آن را از هم پاشید. کسبه شهر مرد و شیری را استخدام کرده بودند تا با ایجاد ترس و درد و وحشت باعث شوند روستاییان محصولاتشان را ارزان بفروشند تا سریع به روستاهایشان باز گردند و این کسبه طماع در ترس به اتحاد رسیده بودند و چون اتحاد شان شکست، پس ثروت روستاییان افزوده شد.

این همان ترک عادت های گذشته شماست که چون ترک شود شما ثروتی را تجربه می کنید که انسان های قبل از شما آن را تجربه نکرده بودند.

Written by Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (50 votes, average: 4٫56 out of 5)
Loading...

22 دیدگاه برای “حکایت ترس و پول

  1. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    درود، حقیقتا که اینگونه است، اگر انسانها با یکدیگر متحد شوند، هر کاری می‌توانند انجام دهند

    • profile avatar
      Aryos گفته:

      خیلی خوب بود .اول ما باید هرچیزی که میشنویم را باور نکنیم در جستجوی حقیقت برویم با.اتحاد داشتن و دست به دست هم دادن خیلی از مشکلات بزرگ به راحتی حل میشود

  2. profile avatar
    محمد گفته:

    قطعا ترس همیشه بدترین نوع آفت انسانی است.از ترس هرچه پدید آید دردناک و ناخوشایند خواهد بود.چگونه با ترک یک عادت میتوانیم این همه تغییر کنیم؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      چون عادت ها از روی ترس به وجود آمده اند پس با ترک عادت می توانید از ترس ها عبور کرده و تغییر کنیم.
      Written by Master Kamel

  3. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    حکایت بسیار جالب و پند آموزی بود ترک عادتهای غلطی که از گذشته ها به خورد ما دادن، ترک اتحادهایی که ترس بر آنها حکمفرماست، و اتحاد داشتن بدون ترس به راستی اتحاد درست ترس را از بین میبرد و پشت دیوار ترس شهری است زیبا و سرشار از دارایی و ثروت، شهر عشق
    درود بر استاد فرزانه?????

  4. profile avatar
    raza گفته:

    در اتحاد نیرویی هست که میتوان بهتر فکر کرد و عمل کرد اتحاد ترس را از بین میبرد سپاس از حکایت آموزنده تان

  5. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    داستان نتیجه گیری خوبی داشت،اما معمولا عده ای میتوانند با هم متحد شوند که مثل هم اندیشه میکنند و این اتفاق بندرت در سطح یک جامعه که مردم سلایق گوناگون دارنر اتفاق می افتد

  6. profile avatar
    رها.م گفته:

    چه زیبا مفهوم که بارها در میان نوشته هایتان خوانده ام بیان شد واقعا در اتحاد ترسی نیست
    سپاس فراوان

  7. profile avatar
    amin گفته:

    با بسیاری از عادتها خو گرفتیم هر چند ترس درپی دارد با ترک عادتهای غلط میتوان بر ترسها نیز غلبه کرد

  8. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    حکایت خیلی زیبایی بود
    چون با این اتحاد ترس را از خودمون دور می کنیم وحتی جلوی خیانت رو هم میگیریم

  9. profile avatar
    طاهره گفته:

    سلام
    ترس از کودکی به ما آموخته شده اما با اتحاد میتوانیم
    به ترس پایان دهیم
    سپاس از این حکایت زیبا

  10. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    انسانها باید از اتحاد درترس خارج و در اتحاد با عشق قرار گیرند تا زندگی بدون درد را تجربه کنند

  11. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    اتحاد ترس را از بین میبرد اراده واقعی بر ترس حکومت میکند و واقعا باید در اتحاد باشیم تا بتوانیم ترس را از خودمون دور کنیم

  12. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    این داستان خیانت عده ای بود که میخواستن با حرص و طمع فقط کار خودشان پیش برود ومال از دست دیگران بگیرن وترسی که به جان روستاییان انداخته بودن این کار باعث شد جوانان با اتحاد ودوستی در کنار هم با راهزنان بجنگند وموفق هم شدن اتحاد ترس را از بین میبرد همه چیز با عشق شروع میشود عشق واقعی اتحاد به وجود میاورد وخیانت وطمع را نابود می کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *