Menu
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

حکایت مرد گلخانه ای

تعداد بازدید: 1,398

Master Kamel
Share on telegram
Share on email
Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on tumblr

روزی از روزهای پاییزی مردی بود که تنها با دو کودکش در خانه ای محقر و کوچک زندکی می کرد او بسیار زحمت کش بود و هر روز صبح برخواسته و کودکانش را آماده ی مدرسه می کرد و سپس به سر کار می رفت کودکان باید ظهر که به خانه بر می گشتند غذای کافی برای خوردن داشته باشند مرد بسیار تلاش می کرد تا بتواند از کودکانش افراد موفقی بسازد. برای او موفقیت یعنی، شکم گرسنه نخوابیدن، موفقیت یعنی خانه ای برای استراحت داشتن. موفقیت یعنی داشتن امنیت مالی. و او می خواست رنجی که می کشد دیگر توسط فرزندانش کشیده نشود پس روز و شب کار می کرد او کارگر ساختمانی زیبا و بزرگ و مجلل و با شکوه بود.

صاحبخانه هر روز مرد را به داخل راه میداد تا از باغچه و گلهایی او پذیرایی کرده و رسیدگی نماید. هر روز خانه او زیبا و زیباتر می شد غافل اینکه خانه مرد دیواری گلی و خاکی داشت و آنها هرگز نور خورشید را در داخل خانه نداشتند خانه ای تاریک، کودکان مشق هایشان را مجبور بودند کنار در خانه بنویسند که نور وجود دارد و از لامپ و روشنایی خانه کمتر استفاده کنند تا در مصرف برق صرفه جویی شود بهتر بود به جای اینکه این چنین هزینه های بدهند پول را صرف غذا بکنند و کرایه خانه و پوشاک که سالی یک بار گرفته می شد.

روزی از روزها مرد که در گلخانه مشغول کاشتن گلی زیبا و جدید در یک گلدان زیبا بود خداوند را سپاس گفت و چنین با او گفتگو می کرد.

خداوندا جهانت زیباست و تو زیبایی را دوست داری و مرا در سلامت و زیبایی فرزندانم خلق کردی آنچه من می بینم زیبایی می باشد و تو عظمتت را در خانه من جلوه گر کردی تو را دوست دارم و از تو سپاسگذارم.

صاحبخانه که آهسته نزدیک او بود چنین گفتگوی مرد را مشغول کاشتن گل دید، پیش خود گفت او مردی زرنگ، پر تلاش، صادق، مهربان و در امر پرورش گل و گیاه ماهر است قطعا باید گلهای خانه او از خانه من زیباتر باشد که چنین با شکوه از خالقش بابت خانه اش سپاسگذاری می کند. به مرد نزدیک شد و گفت امروز با اتومبیلم تو را به خانه ات می رسانم مرد تعجب کرد و تشکر فراوان انجام داد. هنگام پایان روز صاحبخانه با مرد به سوی خانه حرکت کرد وقتی از لابلای کوچه های باریک رد میشدند صاحبخانه بسیار تعجب می کرد، خانه اش به آن زیبایی میان این خرابه ها چه می کند تا اینکه مرد گفت درود و سپاس ای مرد مهربان، اینجا خانه من است و صاحبخانه با دیدن خانه محقر گلی و کوچک بسیار تعجب کرد ولی چیزی نگفت فقط خواست داخل را هم ببیند شاید حیاط داخل خانه متفاوت باشد پس درخواست چای کرد یا قهوه مرد گفت چای داریم بفرمایید.

با هم وارد خانه تاریک شدند. صاحبخانه گفت حیاط دارید؟ گفت نه. گفت گلخانه؟ گفت نه. گفت باغچه ای کوچک؟ گفت نه. صاحبخانه عصبانی شد و گفت آنچنان با خالق عشق بازی و سپاسگذاری از داخل خانه ات می کردی، پس کجاست آن همه موهبتی که خدا به تو داده و تو بابت آنها از او سپاسگذاری!؟

من که جز درد و نکبت چیزی نمی بینم مرد در چشمان صاحب کارش نگریست و آرام گفت: آن گوشه هستند و صاحبکار نزدیک شد، دو کودک آرام خوابیده بودند مرد گفت اینان کسانی هستند که به خاطرشان خداوندم لایق سپاس است. صاحبکار مکثی کرد و بدون آنکه سخنی براند از خانه مرد خارج شد تمام شب بیدار بود و در اتاق بزرگ مطالعه اش راه می رفت و به حرفهای مرد فکر می کرد و به سپاسگذاری و علاقه اش نسبت به فرزندانش، توجه اش به کار، بدون داشتن همسر. او نگران فرزندانش نبود زیرا خالقی داشت که از آنها نگهبانی و مراقبت می کرد.

پس مرد صبح به خانه صاحبکارش آمد و مشغول کار روزانه شد صاحبخانه او را صدا کرد و از او دعوت کرد در کتابخانه بیاید دو مرد مقابل هم نشستند صاحبخانه گفت: من مردی ثروتمند هستم. و خانه زیبا، شغلی عالی، درآمدی بالا و همسری خوب و فرزندانی وفا دار دارم ولی هرگز نتوانسته ام مانند تو سپاسگذار خالقم باشم تو با چه حسی چنین سپاسگذاری؟ مرد گفت:  من آنچه تو می گویی جز فرزندان وفادار هیچ ندارم ولی خالقی دارم که همه توجهش به فرزندان و خود من است و من میدانم که توجه او مرا آرام می کند و فرزندانم را سعادتمند.

صاحبکار کشو میزش را کشید دسته چک را بیرون آورد و به مرد گفت می خواهم امروز بهترین سپاسگذاری را از خالقم بجا آورم و آنچه تو میخواهی را بگو در این برگه بنویسم مرد که متعجب شده بود نگاهی کرد و گفت: تو مرد مهربانی هستی ولی آنچه خداوند به من داده است برتر است. صاحبکار گفت: این پول را به تو قرض می دهم هر روز فرزندانت بزرگ شدند و چنین پولی را اضافه داشتند چنین کنند که من امروز با تو می کنم. این تنها سپاسگذاری من می تواند باشد. مرد گفت از خداوند بابت این همه لطف و محبتش به من و خوانواده ام سپاسگذارم و من به آنچه تو با آن می نویسی راضی ام. مرد خندید و گفت پس خانه و اتومبیل و زمینی برای گلخانه گل.

صاحبکار مبلغ آن را نوشت که از عدد مرد بیشتر بود صاحبکار گفت برو به کارت برس و مرد چک را گرفت و به سوی گلخانه میان حیاط حرکت کرد صاحبخانه گفت: به کجا می روی گفت به کارم برسم. گفت: خیر برو با چک به کارهایت برس. مرد برگشت و به صاحبکار گفت ای مرد نیک این چک به خاطر همین کار به دستم رسید می خواهم کارم را تمام کنم. کارم همین است و سپس به گلخانه رفت و تا غروب به کارش مشغول شد.

در این بین صاحبخانه برای گلخانه اش دنبال باغبانی گشت و غروب هنگام خداحافظی به مرد گفت از فردا دیگر نیازی نیست اینجا بیایی به زندگیت سر و سامان بده من باغبان جدید گرفتم مرد ناراحت شد و اخم ها را در هم کرد و گفت: آیا از من اشتباهی سر زده که دیگر نیایم. صاحبکار که گیج شده بود گفت تو بسیار پول داری برو خانه و سرپناهی مهیا کن و اگر دوست داشتی همسری، تا بیشتر به فرزندانت رسیدگی شود و تنها نباشی و کسب و کارت را رونق بده مرد گفت: همه اینها را از فردا انجام میدهم ولی دوس دارم در این گلخانه بمانم و برایتان همچنان گل بکارم صاحبخانه گفت: فرصت نمی کنی مرد گفت اگر شما اجازه دهید فرصت می کنم صاحبخانه که نمیدانست چه بگوید اجازه داد. مرد از فردا صبح تا ظهر به کارهای خودش می رسید و عصرها تا غروب به خانه صاحبکارش می آمد و در گلخانه او مشغول کار بود.

روزهای اول صاحبکار پیش خود گفت شاید به طمع پول بیشتر نزد من مانده است ولی به مرد چیزی نگفت. سالها گذشت حال مرد که با گلخانه اش و فروش گلها ثروتمند شده بود و فرزندانش در دانشی که مربوط به گل می شد تخصص علمی پیدا کرده بودند با اتحاد توانستند گلهای بی نظیر را به جهان عرضه کنند و ثروت فراوانی را بدست آورند. روزی از روزها صاحبخانه یک فیلم را درب منزل دریافت کرد پست چی گفت: ممنونم که بودید زیرا بابت رساندن این فیلم به شما پول خوبی دریافت کرده ام. صاحبخانه فیلم را داخل دستگاه گذاشت یک گزارش کامل توسط کارشناسان و خبرنگاران داخلی و خارجی بود که روی اخبار و کانال جهانی پخش میشد. از مرد سوال شده بود از کجا شروع کردی؟  گفت از یک سپاسگذاری، که متمولی آن را شنید و عاشقش شد. پرسیدند نقش آن متمول در زندگی تو چه بود؟ گفت سالهاست به عشق آن قصد، بیشتر در خانه اش خدمت می کنم و هر روز گلهای جدید برایش می کارم.

زیرا خداوند او را بسیار دوست دارد و من در خدمت خداوند او را بسیار دوست دارم. خبرنگار پرسید آیا پیامی برای او دارید؟ حال که خودت ثروتمند هستی و همه دنیا گلهای تو را دوست دارند گفت آری و پیام چنین بود: ای دوست قدیمی سلام، گلی که آن روز در کتابخانه تو به من هدیه دادی امروز آن را به تمام دنیا هدیه می دهم و لبخند شادی را به جهان هدیه می کنم.

پس امروز به تو می گویم سپاس و درود خداوند هر روز تا پایان جهان بر تو باد.

اثر استاد کامل

امتیاز دادن به این مطلب

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (6 votes, average: 4٫83 out of 5)
Loading...

14 دیدگاه

گلهای مرد دوتا کودکش بودند که با عشق آنها را بزرگ میکرد. چقدر زیباست این داستان وقتی مرد همچنان اصرار به پرورش گل داشته و همچنان عشق را بی قید و شرط به اطرافش هدیه می کند. معجزه ی سپاسگزاری خالصانه با عشق به سوی انسان باز می گردد. حکایت زیبایی بود.
درود بر شما

سپاسگزار خالقم هستم که منو با استاد کامل آشنا کرد و دیدگاهم را در تمام زمینه ها تغییر داد
عشقی که به من هدیه داد و باعث سرسبزی وجودم شد
دوست دارم که همه جهانیان طعم این عشق را بچشند و دنیا جای زیبایی باشد برای همه در شادکامی ابدی و بدور از هر گونه رنج
عاشقتم استاد عزیزم

پاسخی بگذارید

بیماری هایی که با علم نوین نور و مغز درمان می شود