داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۹

داستان سنگ مرد قسمت 9

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

سنگ مرد در خانواده ای ظهور و سایر دوستانش هر کدام در خانواده ای جزء سرزمین دور ظهور کردند.

و کنار خانواده های جدیدشان بودند تا اینکه مرد متوجه شد چیزی را فراموش کرده است پس کتاب راهنمایی که در دست داشت را نگریست و آن را گشود در ان نوشته شده بود که شما از پاکی و صداقت برخواستید پس یکدیگر را یافته دوست بدارید و یکدیگر را حمایت کنید با هم متحد  باشید و نجات را بطلبید مرد بسیار تفکر کرد مقداری از گذشته را به یاد آورد فهمید که عده ای بودند و او تنها نبود پس گفت آن عده که بودند؟ و برای چه ما به اینجا آمده ایم؟ این سوالات در کتاب راهنما پاسخ داده شده بود.

پس حرکتش را از  گوشه ای کوچک به سوی سرزمین دور آغاز کرد. در اولین برخورد گفت: زنی با من برخواست و با حاکم بیعت کرد او کجاست؟ پس مدتی گذشت زنان بسیار را می دید ولی مشخصات آن زن نبود تا اینکه او را درمسیری یافت. هیچ نمی دانست هر چه بود در دل همین کتاب و آن گروه بود ولی چیزی یادش نمی آمد، آخر اینجا کجاست؟ چرا مردمانش اینگونه هستند؟ چرا یکدیگر را می کشند و با هم دوست نیستند؟ چقدر تکنولوژی آنها محدود است و خانه هایشان چرا سرد و تاریک است این نور چرا کم است و چرا مردمانش برای عشق ورزی با هم اتحاد ندارند؟ چرا این سرزمین این همه ترس دارد و چرا من نمی ترسم؟ نمیدانست. و با زن یکی شد.

زن که بیشتر از او به یاد آورده بود تلاش می کرد که به مردم کمک کند و مرد گفت: احساس می کنم خوابم و یا از خوابی طولانی بیدار شده ام و زن چاره ای نداشت تصمیم گرفت تا به گفته حاکم عمل کرده و مانند سرزمینشان به مرد سنگ عشق بورزد. آن قدر عشق بازی و توجه کرد که مرد روزی از روز های بهاری در سرزمین دور به یا دآورد همه ماجرا را، داستان سرزمینش و خانواده اش، حاکم و عهدی که او بسته بود و با زن درباره اش سخن گفت. زن خندید و گفت: ماموریت من تمام شد من آمده بودم تا تو را بیدار کنم و اگر حاکم اجازه دهد دوباره باز می گردم زیرا دوست دارم در کارت بهترین دخالتها را بکنم مرد بسیار گریست و گفت تو بهترین سرزمین ما هستی و حاکم ندا کرد که او را دریاب زیرا بهترین گروه من بود. در میانه روز هنگام غروب زن به غروب خود رسید و در سرزمین عشق پیاده شد و از همان جا به مرد ندا داد که من رسیدم.

مرد که دیگر نور عشق را در خود جلوه گری می دید می توانست سرزمینش را از میان این هیاهو ببیند و به حاکم سلام و درود فرستاد و زن را به او بسیار سفارش کرد. پس حرکت خود را در آن سرزمین آغاز کرد اولین گروه را به سرعت یافت. ولی آنها مانند او فراموش کرده بودند مرد بسیار تلاش می کرد عشق را به یاد آنها آورد، اهداف و ماموریت را. ولی از آن زمان گذشته بود و هر کدام در مسیری فراموش کرده بودند. کسی میان آنها گفت من تو را می شناسم مرد سنگ گفت تو همانی هستی که در زندگی غار نشینی خود را بر من حک شده قرار دادی و مرا به سرزمین نور رساندی و قبیله ام را نجات دادی گفت یاد ندارم ولی نمیدانم چرا مهرت بر دلم نشسته و همه گروه گفتند آنچه تو میگویی را در درونمان احساس می کنیم ولی هیچ به یاد نداریم که چنین بر ما گذشته است  مرد گفت: یادتان است حاکم گفت اگر فراموش کردید کتابچه راهنما را بگشایید پس هر کدام کتاب را در دست دیدند و گشودند درست بود برای هرکدام پیغامی گذاشته شده بود آنها حالا مانده بودند در سرزمین دور شبیه دیگران باشند یا سرزمین نور را بیاد آورند و آنگونه در این سرزمین حرکت کنند در آن جمع کسی گفت من سرزمین نور را بر می گزینم و هر چند درست به خاطر ندارم ولی احساس می کنم کار ما همین است و درست است که از شبیه سازی این آدمها دست بکشیم و سرزمین نور را در وجودمان به عشق بدل کرده و به این انسانها هدیه بدهیم زیرا درباره ی من در کتاب نوشته است ترس ها و طمع ها نمیگذارند انسان امروز عشق را تجربه کند.

پس حال که می ترسم و طمع دارم یعنی از عشق دورم و نمی خواهم چنین باشم و دوباره با مرد بیعت کرد که من در این راه با تو هستم و از آن تعداد عده ای ماندند و عده ای گفتند همه آدرس ها درست است ولی ما اینجا خانواده داریم و از ما انتظار دارند که مانند آنها زیست کرده بمیریم و ما با تو نمی مانیم مرد گفت حاکم را بیاد آورید برای ماموریت آمده اید شما مانند اینها هستید ولی اینها نیستید پس اگر در ماموریت کوتاهی کنید قطعا شما از نظر حاکم شایستگی نداشته و بازگردانده می شوید. آنها گفتند شاید تو درست بگویی ولی درونمان می گوید بازگرد و بازگشتند آنان که ماندند گفتند که آن زن تو را بیدار کرد ما را بیدار کن تا بفهمیم و بدانیم آنچه را باید بدانیم و ما عهد می کنیم آنچه را می فهمیم و میدانیم را مثل تو با دیگران تقسیم کنیم و با هر کس با خرد و عشقمان رفتار می کنیم تا راه سعادت و خوشبختی اش به سوی سرزمین عشق باز شود. مرد سنگ لبخندی زد و گفت در کتاب راهنما نوشته شده است چه کنیم پس بیایید بیشتر با هم اتحاد داشته باشیم و بیشتر با هم درباره ی هدفمان سخن بگوییم من نیز مانند شما هستم فقط یک روز زودتر بیدار شده ام گروهش با اشک لبخندی زدند و گفتند بگو چه کنیم؟

پایان قسمت نهم

Written by Master Kamel

قسمت های دیگر داستان

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (33 votes, average: 4٫45 out of 5)
Loading...

13 دیدگاه برای “داستان سریالی سنگ مرد قسمت ۹

  1. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    چقدر ویژگی های سرزمینی که سنگ مرد و افرادش برای نجات آن آمده اند شبیه سرزمین ما است

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      با سلام
      هم اکنون که شما در شغلی که دارید در حال خدمت به مردم هستی و یا همسرت به تو خدمت می کند همان سنگ مرد را در خانواده ات داری پیاده می کنی.

  2. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    سلام و درود بر استاد عزیز ??سرزمین عشق و سرزمین ما بسیار متفاوتند سرزمین ما پر از ترس و فا از آنها عبور کنیم در اتحاد تا به سرزمین عشق برسیم

    • profile avatar
      fariba گفته:

      سرزمین عشق
      سرزمینی به دور از فا،ترس،قضاوت و…..باید هیچکدام از این موانع نباشد تا به شهر عشق برسیم
      درود فراوان????

  3. profile avatar
    mehrbaran گفته:

    اصلی ترین آموزه ی این مسیر چیست؟چون بنظرم همه آنها را با هم عملی کردن از توانم خارج است

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    قطعا در اتحاد هر کاری امکانپذیر است.این داستان واقعا بینظیر است و سرزمینی که داستان گفته شد بسیار شبیه سرزمین اکنون ماست

  5. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    همین درست است، ما هم باید تلاش کنیم عشق ورزی را بیاموزیم و به دیگران عشق دهیم، باشد که به سرزمین عشق وارد شویم.

  6. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    اگر ترس وطمع به وجودمان بیاید نمی توانیم عشق را درک کنیم اتحاد از بین میرود پس تا میتوانیم جلوی ترسمان را باید بگیریم فقط اراده هست که باعث میشه ما به عشق وخوشبختی برسیم
    وبا مرد قبیله مان از شهر ترسها وطمع ها وخیانت ها دور شویم مارا به شهر عشق ببرد فقط اتحاد باعث میشه ما از همه اینها دور شویم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *