حکایت پول و خداوند

Master Kamel

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

روزی جواهر فروشی از خانه خود خارج شد تا حجره ی خود را باز کرده و فعالیت روزانه را آغاز کند. در بین راه سکه ای به همراه یک جواهر گردنبند زیبا پیدا کرد. آن را برداشته به اطراف خود نگریست. ولی کسی را نیافت. به حجره رسید. روی کاغذ اطلاعیه نوشت و سعی کرد صاحب سکه و جواهرات را بیابد. ولی بعد از گذشت سه ماه کسی را نیافت. روزی از روزها تصمیمی گرفت. پس سکه و جواهر را فروخت و با پول آن شروع به خرید و فروش بیشتر از جواهرات کرد. عجیب بود از آن روز به بعد ثروت او صد چندان شد و یکی از مشهورترین مردان شهر و دیار خود شد. حاکم که از اخلاقیات و ثروت مرد جواهر فروش با خبر شده بود دعوت کرد به میهمانی او برود. جشن سالانه بود و بسیاری از مردم شهر جمع شده بودند.

مرد جواهر فروش روی سکو کنار حاکم نشسته بود و مردم او را با دست اشاره می کردند. و با یکدیگر پچ پچ می کردند پیرزنی که با نوه اش از آنجا رد می شدند گفتند امروز حاکم جشن گرفته آیا ما مسکینان را هم عنایت می کند؟ مردی از میان جمعیت گفت: مادر حاکم نه ولی آنکه کنار حاکم نشسته است مردی ثروتمند است که بسیار مرد نیکی است اگر نزد او بروی شاید عنایتی نماید حاکم به جشن بسنده می کند.

پیر زن لبخندی زد و همراه نوه اش رفت ولی فردای آن روز پیرزن به سوی حجره مرد جواهر فروش رفت و مرد او را احترام کرد و گفت: مادر چه می خواهی؟ پیرزن گفت: من و نوه ام در این شهر غریب هستیم و مدتهاست در این شهر به سختی زندگی می کنیم. گفتند: تو مرد سخاوتمندی هستی شاید به ما عنایتی کنی. مرد گفت: آنچه بخواهی آن کنم. پیرزن گریه کرد و گفت: تو بزرگواری و مرا یاد پسرم می اندازی. ما چهار نفر بودیم وارد شهر شما شدیم. من و نوه ام، پسرم و عروسم و تجارت پیشه پسرم بود.

ولی برای سفر زیارت از این شهر گذر می کردیم. او نیز بسیار سخاوتمند بود و یک شبه همه چیزمان را از دست دادیم و گرفتار راه زنان شدیم. پسرم و عروسم کشته شدند و ما در این شهر گرفتار شدیم. مرد گریست و گفت: مادر من پسرت هستم هر آنچه بخواهی آن کنم که این ثروت را مدیون خداوند خود هستم. به خاطر عهد و پیمانی که با خدا بستم آنچه به تو می دهم از آن خداست و به صاحب اصلی اش برمی گردانم.

این لطف خداوند به خلق خود است و من یک واسطه هستم و دیگر هیچ او نیاز پیرزن را برطرف کرد و آنچه می توانست به آنها عنایت کرد. و هر شب به آنها سر میزد تا نیازی دارند برطرف شود تا اینکه نوه شان بزرگ شده و بتواند از مادر بزرگش حمایت کند. شبی از شبها که می خواست به خانه پیرزن برود اتفاق عجیبی افتاد. مردی وارد حجره اش شد و خواست گردنبندی که چندی پیش خریده است را بفروشد. زیرا به پولش احتیاج دارد و مرد جواهر فروش با دیدن گردنبند آن را شناخت. و یادش آمد که آن را خود پیدا کرده و فروخته بود.

پس آن را خرید و در ویترین مغازه گذاشت و به سوی خانه پیرزن روان شد. به پیرزن گفت: نوه ات را در نیمه روز نزد من بفرست تا به او رسم تجارت بیاموزم تا مانند پدرش مردی قابل شود. پیرزن خوشحال شد. و فردا فرزندش را به سوی حجره مرد جواهر فروش برد. به محض دیدن ویترین پیرزن شروع به گریه کرد. مرد متعجب گفت: چرا گریه می کنی؟ پیرزن گفت: این گردنبند مرا به یاد عروسم می اندازد و پسرم یک چنین گردنبندی را از سرزمین دوری برایش هدیه خریده و به عروسم داده بود. آن شب شوم که راهزنان پسرم و همسرش را کشتند این گردنبند را از گردن عروسم جدا کردند.

مرد متعجب شد و یاد یافتن گردنبد در بین راه شد. پس داروغه را خبر کرد و از ماموران پرسجو کردند. یافتند که آن شب چند مرد مشکوک را ماموران دنبال کرده بودند و از مسیری فرار کرده بودند که گردنبند یافت شده بود درست بود این گردنبند متعلق به عروس پیرزن بود پس مرد به حجره بازگشت و به پیرزن گفت: دزدان در حین فرار سکه ای و گردنبندی که متعلق به شما بود را انداخته بودند من آن را یافتم مدتها منتظر صاحبش بودم ولی نیافتم پس با خداوند عهدی کردم و گفتم من این جواهر و سکه را می فروشم و با پولش تجارتی را در کنار تجارت خودم راه می اندازم و سودش را پس انداز می کنم.

تا اینکه شاید روزی صاحبش را یافتم و اگر نیافتم به نیت صاحبش سود ها را بین نیازمندان تقسیم می کنم. پیر زن و نوه اش متعجب از این مرد بودند پس مرد گفت: از آن روز تجارتم ده برابر افزوده شد و هر روز به ثروتم اضافه میشد و این چنین من در تجارت مشهور شدم. حال در صندوق را باز کرد ثروتی عظیم را نشان داد و گفت این از آن تو و نوه ات می باشد. پیرزن گریست و گفت من پیر و فرتوتم و نوه ام هنوز کودک است لطفا هر آنچه صلاح است همان بکن مرد خانه ای زیبا برای آنها مهیا کرد و زندگی خوبی را برایشان دست و پا کرد.

کودک را به مدرسه فرستاد و برایشان خدمتکار گمارد. پس آنها به زندگی زیبایی رسیدند و آنها را به سرزمینشان فرستاد تا خویشاوندانشان را دیدار کنند. و از حضورشان آنها را در این شهر با خبر کنند پس تا زمان بزرگ شدن کودک خود سرپرست او شد و با ثروتی که پسر به ارث برده بود او را شریک خود کرد و پسر هر روز به ثروتش اضافه میشد. و در عین حال تجارت را می آموخت. روزی پسر به مرد جواهر فروش رو کرد و گفت: تا کنون آنچه گفتی انجام دادم و برایم پدری مهربان بودی و امروز می خواهم سخنی با تو بگویم. مرد گفت بفرما. و پسر لبخندی به لب در مقابل مرد سجده کرد و گفت: این پول نیست. این یک خداوندی است به نمای پول که مرا به تو بهترین مرد عالم رساند. و خداوند به خداوند تعلق دارد. تو خدای روی زمین من هستی و من تو را دوست دارم و آنچه تو بگویی آن کنم. مرد گریست و پسر را از جا بلند کرده در آغوش گرفت و گفت: همه ی ما مدیون یک عشق هستیم و آن عشق تبدیل خدا به پول و تبدیل پول به خدا بود که من نمردم و چنین دیدم.

Written By Master Kamel

29 دیدگاه برای “حکایت پول و خداوند

  1. profile avatar
    shahriar.ghaedrahmati گفته:

    سلام
    وفاداری به عشق را دوست دارم ، خودم را دوست دارم ، زیرا در خود واقعیم همه ی شما ها
    ، شما نیستین بلکه خودم هستین و دوستتان دارم

  2. profile avatar
    yazdanraha گفته:

    و در این داستان زیبایی بسیاری قابل درک است.
    تبدیل پول به خداوند و تبدبل خداوند به پول.
    و این یعنی عشق خالص به خداوند
    و حرکت درست و خداگونه انسان را به خود حقیقیش می رساند.
    بسیار ممنون و سپاسگذارم عالی بود.

  3. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    چه خوب است بتوانیم به عهدی که با خالقمان بسته ایم وفادار باشیم.
    چه خوب است هرآنچه داریم را از آن خالقمان بدانیم و خود را امانتدار بدانیم و امانتدارخوبی برای خالقمان باشیم.
    خالق مهربان بهترین حافظ و نگهدار بندگانش است و چه خوب است بتوانیم به خالقمان اعتماد کنیم.

    • profile avatar
      Barad گفته:

      عجب حکایت جالبی بود عظمت خدا رو شکر که اگر بخواهد هر چیزی ممکن میشود خیلی عالی بود و پند آموز

  4. profile avatar
    Parisa Rahmi گفته:

    خیلللللللی خیلللللی آموزنده بود .حسرت میخورم ک چرا تاکنون عشق زا نشناختم عشق به خلق، عشق به خالق واقعا چقدر عالی میشه که به عهدی که با خالق میبندیم وفادار باشیم.واقعا عشق معجزه میکند.با خواندن هر مطلبی خداوند را سپاس میگویم بابت اینکه این مرد بزرگ این استاد پر از عشق را سر راهم قرار داد.

  5. profile avatar
    raza گفته:

    با سلام کسی که صاحب همه چیز است خداوند هست و اگر بدانیم او صاحب همه چیز است در عشق ورزیدن به بندگان خدا و صداقت و راستگویی به همنوعان لحظه ای دریغ نمیکینم. و جون خداوند در همه جا هست در انسان در نباتات و….. اینطور می شود برداشت کرد که عشقی که مرد جواهر فروش به راهش و خداوندش داشت و عهدی که کرده بود وفا کرده بود در کودک آن پول و آن مرد به نشانه خداوند در روی زمین برای آن کودک بود.

  6. profile avatar
    mostfa گفته:

    به راستی که جواهر فروش استاد کامل عزیز است، چه کسی غیر او میتواند عشق را بدون قید و شرط جاری کند و همه مان را زیر سایه ی عشق بهره مند سازد؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      ما نیز چنین فکر می کردیم ولی چون از Master Kamel سوال پرسیدیم پاسخ دادند کسانی که خود را پیدا می کنند خودشان کامل هستند پس فقط من نیستم که با عشق دادن به دیگران حرکت می کنم بسیارند کسانی که چنین می کنند شما آنها را نمی شناسید و یا اگر میشناسید بسیار آنها را قضاوت می کنید.

    • profile avatar
      amin گفته:

      باسلام، پس میتوانیم بگوییم کسانی که عشق را دریابند و بر اساس آن عشق بدهند. عاشقان واقعی هستند روی زمین

  7. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    خود خداوند بزرگترین گنجی است که در درون داریم اما از یادش غافل هستیم و در زمان گرفتاریها و تنهاییها به یادش می افتیم و ازش میخواهیم کمکمون کنه کاش میتونستیم حتی یک لحظه از یادش غافل نشیم

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست عزیز
      آنچه در زندگی شما در حال حاضر نقش خدا را ایفا می کند چیست؟ و آنکه به تو خدمت می کند و زندگی تو را به امنیت و آرامش هدایت می کند نامش چیست؟ پس خداوند بخشنده و مهربان خالق آسمان و زمین پول و انسان را در کنار هم به اتحاد رساند تا بتوانند هر دو به تو خدمت کنند این عبارت یک اشاره است همانگونه که می گوییم برای بشریت خدمتگذاری باش چون خداوند که به تو خدمت می کند پول و همسرت به تو خدمت می کنند پس آنان مانند خدا خدمتگذار تو هستند.
      Master Kamel

      • profile avatar
        nazi ch گفته:

        با خوندن و تفکر در مورد حکایتهایی که نوشتین تفکر و اندیشه من در مورد کار و پول تعییر کرد و الان میفهمم که با درک حقیقت هر موضوعی چقدر زندگی راحت تر و زیباتر میشه . سپاس بیکران از شما عزیزان و استادان گرامی.

  8. profile avatar
    Samira moradi گفته:

    وای که اگر بدونیم همه چی به خالق تعلق داره وبا عشق کارها رو انجام بدیم دنیا چه جای زیبایی میشه برای زندگی

  9. profile avatar
    raza گفته:

    تعهدی که به عشق داده بود ومخواست به وعده خود عمل کند در موقع پیدا شدن صاحب جواهرات خود نمونه جالبی از عدم پیروی نکردن از دشمن درون است که اگر به حرف دشمن درون گوش میداد اصلا چنین کاری را نمیکرد

  10. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    خیلی عالی بود خیلی پر مفهوم بود وامیدوارم همه در زمان عشق قرار بگیریم و دلی پاک وراستی با خودمان وخدایمان داشته باشیم نه به خودمان نه به عشق وجودمان خیانت نکنیم عشق واقعی به خومان وکارمان یک کار ستودنی است همیشه با خدا وخودمان وفادار باشیم این روزی از طرف خدا آمده بود به دست اهلش تا این شخص بتواند امانت داری کند تا روزش فرابرسد تا وفاداریش را به بنده وخدایش ثابت کند وعشق همیشه کار خودش را میکند اگر عشق باشد وفاداری است ، خیانت نیست

  11. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    یک انسانی که کارش را با یاد خدا وبا عشق انجام میداد برای همین هیچ وقت خیانت به کارش نکرد برای همین تونست با درستکاری ونیکویی دست همنوعش را بگیرد واو را یاری دهد وبه او راست بگویدوامانت را پس بدهد هم خودش سود برد هم دیگری را به سودی رساند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *