حکایت سپهسالار

داستان سریالی سپهسالار

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

روزگاری دور مردی سپهسالار در پی ارتش خود روان بود. آنان مرد سپهسالار را دوست داشتند و برایش عشق می دادند و چون هنگام کار زار می آمد همه در ایجاد صف نخستین از یکدیگر سبقت می گرفتند زیرا او مردی نیکوکار و مهربان و سازگار بود و به خانواده های سربازان جنگ آوران توجه داشت و برای آنان از پادشاه رزق و روزی می طلبید و چون این نگاه را سربازان می دیدند او را بابت توجه و تلاشش می ستودند گاهی از اوقات پادشاه به خواسته ی سپهسالار توجه می کرد و گاهی بی توجه به او و سربازانش بود.

سپهسالار همیشه برای پادشاه احترام می گذاشت و به سربازانش می گفت: او دانایی حکیم است که بر تخت تکیه زده است چون روزی را می دهد از حلاوت و شیرینی عشق اوست و چون رزق را بر من و شما تنگ می کند از حکمت و دانایی اوست. او همه ی مردم سرزمینش را دوست دارد و همیشه خواهان سلامتی و عشق و خرد در میان مردم سرزمینش می باشد. سربازان چون او را اینچنین خادم و عاشق پادشاه می دیدند، نه به پادشاه که عاشق سپهسالار بودند.

تا اینکه روزی جنگی میان دو سرزمین آغاز شد. پس پادشاه سپهسالار را فرا خواند و او را برای عزیمت جنگ هوشیار کرد و سپهسالار به همراه سربازان به جنگی رفتند که دشمنشان بزرگ و قوی بود، پس احتمال بازگشت بسیار کم بود. مدتی طولانی از جنگ گذشت و دیگر خبری از سربازان و سپهسالار نبود. پادشاه پیکی را به سراغ آن ها فرستاد و پیک بازگشت و گفت: نه از دشمن خبری است و نه از سپهسالار و یارانش.

پس سالی بگذشت و در یک روز روشن سپهسالار و سربازانش بر دروازه شهر پدیدار شدند بسیار خسته و مانده. آنان در پی یافتن دشمن، سرزمین ها را پیاپی می گشتند و اینگونه بود که از آنان خبری یافت نمیشد. بر دروازه نشستند تا کمی استراحت کنند و به آرامش برسند، سپس به داخل شهرشان بروند. اینگونه پادشاه از حضور آنان باخبر شد و با گروه همراهش به سوی دروازه شهر شتاب کرد.

مردم نیز چنین کردند. سربازان پیش خود می گفتند قطعا خانواده هایمان از سختی و گرسنگی در رنج هستند. آن روز که سپهسالار خود به بارگاه پادشاه مشرف میشد، قوتی برای خانواده های ما می گرفت. گاهی نمی توانست از پادشاه فدیه ای بگیرد حال که نه ما بودیم و نه سپهسالار، پس وای بر اهل خانه های ما؛ و چون پادشاه به دروازه رسید جز سپهسالار هیچ سربازی به درستی او را احترام نکرد و پادشاه تک تک آن ها را در آغوش گرفت و رویشان را بوسید. پس به آنان گفت: به خانه های خود بروید و استراحت کنید و پس از سه روز به قصر وارد شوید تا جشنی باشکوه برای شما برگذار کنیم. عده ای از سربازان که نیشخندِ تند و تلخی به پادشاه زدند، گفتند ابتدا باید ببینیم خانواده هایمان زنده هستند سپس به میهمانی وارد می شویم.

پس با هلهله ی مردم شهر وارد سرزمین خود شدند و پادشاه از پی آن ها به همراه سپهسالار حرکت کرد تا اینکه سربازان در میدان شهر ایستادند تا از یکدیگر رخصت بگیرند و به خانه های خود بروند. پادشاه لبخندی زد و دستور داد همه را جمع کنند و چون سربازان جمع شدند پادشاه گفت: چون شما تاخیر کردید و از آمدن شما بسیار گذشت، گفتیم خانواده هایتان خالی از حضور شما نباشند تا در تنگدستی نیفتند. پس برای هر کدام در کنار قصر خود خانه ای زیبا و مجلل ساختیم و چون به آن خانه درآیید قطعا لایق و شایسته ی شماست و چون سربازان به خانه درآمدند و اهل خانه ی خود را راضی و خوشحال دیدند، به یاد سخنان سپهسالار درباره ی پادشاه افتادند. پس باز گشتند و پادشاه را درود دادند و از او طلب بخشش کردند که نگاه پادشاه را به خود کوته و محدود می دیدند و پادشاه آنان را همگی سپهسالار می دید و با عشق، به آن ها و خانواده هایشان احترام می گذاشت.

و چون حکایت سپهسالار را برایتان گفتیم نخواستیم از حکمت پول و قدرت عشق نگوییم که چون ایثار کردند عشق را با پول معاوضه می کردند.

در حالیکه پادشاه خود به آنان هم پول می داد هم عشق. و چون سپهسالار در میان آنان از ارزش عشق و پول در کنار هم باخبر بود به عظمت عشق آگاه و به قدرت او مسلط بود. پس دانست که هر آنچه پول می خواهند از عشق جاری خواهد شد و چون با عشق در اتحاد درآید قطعا خود، خانواده و عزیزان و دوستان و سربازانش از پول بهره مند خواهند شد.

و در حکایت دیدیم که پادشاه که سمبل عشق است چگونه بدون توجه به نگاه و بیانِ سربازانش پول را در سرزمینش به سوی آنان سرازیر کرد و همه را سپهسالارِ خود می انگاشت.

باشد که شما به عشق برسید و از او هر آنچه بخواهید دریافت کنید.

Written By Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و 2 امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (52 votes, average: 4٫44 out of 5)
Loading...

36 دیدگاه برای “حکایت سپهسالار

  1. profile avatar
    raza گفته:

    اگر مثل سپهسالار عشق بدون قضاوت و بی قید وشرط داشته باشیم از ثمره ان نه تنها خود دیگران نیز بهره خواهند برد

  2. profile avatar
    amin گفته:

    باسلام چگونه ما میتوانیم عشق را در یابیم مثل سپهسالار که قبل از همه سربازها از عشق را دریافته بود؟؟

  3. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    درود بر پادشاه عشق و سپهسالار دانا
    حقیقتا عشق زیباست و هرچه از عشق بخواهی مهیاست

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    حکایت بینظیری بود.سپهسالار نمود مردی بسیار خردمند است و زیباترین سخن او در این حکایت اتحاد با عشق بود.واقعا زیبا بود.اما سوال اینکه چگونه اتحاد را باید فهمید و درک کرد و اصلا اتحاد چیست و چرا اتحاد؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      به نام خدا
      اتحاد زاییده ی گذشتن از قانون بقا است شما وقتی قضاوت را کنار می گذارید و از فاکتور های ترس اطاعت نمی کنید در درون شما اتحاد شکل می گیرد و این اتحاد در قدم اول اتحاد با خودتان می باشد سپس اتحاد شما با منبعی که از آن زاده شده اید در درون مغزتان و سپس اتحاد با دیگران شکل می گیرد.
      Master Kamel

  5. profile avatar
    Fateme Cheraghi گفته:

    عشق پادشاه ستودنی و تدبیرش قابل تحسین است عشق واقعا هوشمند است و خود راه درست را نشانت میدهد فقط باید بهش اعتماد کنی

    • profile avatar
      Hasan گفته:

      دورد بر عشق ک با کمال و ارزش های معنوی ان جز بهرمندی خود شخص باعث خوشایندی دیگران هم میشود
      ما چگونه فاکتور های ترس خود را میتوانیم از بین ببریم؟

      • profile avatar
        مدیر سایت گفته:

        سلام دوست گرامی.
        ابتدا آنها را کاملا بشناسید و تحلیل کنید و سپس رفتارهای خود را مورد بررسی قرار دهید که بر اساس ۵ فاکتور است یا نه اگر بود آن رفتار را دیگر تکرار نکنید.
        Written By Master Kamel

  6. profile avatar
    raza گفته:

    آیا اگر قضاوت کنار برود معنای حقیقی عشق نمود پیدا میکند و درک عشق آسان میشود ؟باتوجه به سوالات و پاسخ خوبتان من اینگونه متوجه شدم

  7. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    اعتماد به نفس عشق به وجود میاد بعد باید قضاوت نکنیم تا عشق پایدار باشه وبه عشق اعتماد کنیم عشق سنگ راذوب میکند چه برسه پادشاه .پادشاه به سپهسالار اعتماد داشت و این اعتماد عشق بدون قضاوت را بوجود آورد

  8. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    بهترین هدیه دنیا عشق است وقتی که عشق را هدیه کنیم این اثر خیلی زیباست وهمان عشق به خودمان برمیگردد حتی اگر پادشاه باشد
    داستان خیلی آموزنده وزیبایی بود

  9. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    این داستان نشانه عشقی است که با اعتماد به هم به وجود آمد اعتمادی که پادشاه به سپهسالار داشت ومحبتی که پادشاه به خانواده های سرباز ها کرد خودش بهترین هدیه به سپهسالار وسرباز ها بود این عشق دو طرفه بود سپهسالار اعتماد داشت وبا عشق کار را به سر انجام رسوند وقتی برگشت دید خانواده‌شان در امن و امان پادشاه هستند همیشه عشق پایدار است عشق واقعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *