حکایت خرس

حکایت خرس

ما را در شبکات اجتماعی دنبال کنید.

شناسنامه حکایت
عنوان توضیحات
حکایت: خرس
تولیدکننده حکایت: گروه بین المللی آزاد
زمینه های حکایت: خیانت، دوستی، روابط
مدت زمان حکایت: ۱۱ دقیقه
فایل تصویری: دارد
رده سنی افراد: خانم ها و آقایان، ۱۴ سال به بالا
این حکایت مناسب چه کسانی است: مدیران، مهندسان، پزشکان، خانم های خانه دار، افراد شاغل، نوجوانان، جوانان، دانشجویان، افرادی که به دنبال زندگی بهتر هستند.
انتظار می رود پس از این حکایت: شما به معنای حقیقی دوست و خائن پی ببرید.

روزی از روزهای پایانی تابستان و حضور فصل پاییز، پیرمردی که برای کشاورزی به بیرون ده باید می رفت، صبحگاهی زیبا و کمی سرد به مزرعه ی خود در حرکت بود که در بین راه به خرسی در گوشه ی دیواری برخورد، ابتدا ترسید کمی عقب رفت ولی خرس نگاهی دردناک به پیرمرد کرد و او فهمید که خرس ها هرگز این همه به ده نزدیک نمی شدند، آن هم این فصل سال حتما مشکلی دارد، (آره حتما مشکلی دارد این اندیشه ی انسان های آسمانی است). پس به سوی خرس رفت و جستجو کرد تا مشکل را پیدا کند و درد خرس را بفهمد.

ولی خرس درسکوتی عمیق فقط به پیرمرد خیره بود و انگار برایش مهم نبود زنده بماند یا نه پیرمرد به خرس رو کرد و گفت: آخر تو را چه می شود که این همه ساکتی؟ خرس گفت: تو را چه می شود که به ما گیر دادی برو و راحتم بگذار پیرمرد از ادبیات خرس بسیار تعجب کرد و گفت: خرس ها همیشه برای شکار می آیند و تو چرا اینگونه ای؟ خرس هیچ نگفت ولی آرام قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش غلطید روی دستان پیرمرد که در حال جستجوی درد بود.

پیرمرد گفت: امروز دارم می روم زمین کشاورزیم بیرون ده، اینجا می مانی تا برگردم و بهت کمک کنم خرس گفت: از اول هم با تو کاری نداشتم برو به زندگیت برس که مرا به نجات تو هیچ حاجتی نیست. من خرسم و از پس خود بر می آیم پیرمرد از جا پرید و گفت: بیا برویم خانه ی من اصلا امروز نمی روم خرس نگاهی عمیق و خسته به او کرد و همراه شد تا به خانه ی پیرمرد رسیدند خانه ای ساده بدون شلوغی و خرس آرام وارد خانه ی پیرمرد شد خیلی بزرگ نبود ولی خرس جا میشد پس مردی از مردان ده به خانه ی پیرمرد آمد و چون خرس را در گوشه ای از خانه ساکت دید به پیرمرد گفت: این بار همنشین خرس ها شده ای پیرمرد گفت: او دوستی خسته است خستگیش درآید قطعا به سوی زندگی خودش حرکت خواهد کرد مرد گفت: تو در حال نوشتن زندگی او نیستی. اون مسیر خودش را می رود آزادش بگذار تا راحت شود و این چنین خرس سکوتش را شکست و به همسایه با نگاهی از روی درد گفت: به سویی برو که در مسیرم نیست زیرا حتما پیرمرد را از شرّ تو خلاص می کنم و مرد نگاهی کرد و پا به فرار گذاشت.

پیرمرد که از فرار همسایه اش خنده می کرد به خرس گفت: نجاتمان دادی خرس گفت: در کوهستانی که زندگی می کردم چنین همسایه ای داشتم که به فرزندان و همسرم حسادت می کرد تا اینکه چند شب پیش وقتی به خانه آمدم خانه ام خالی بود و هر چه گشتم، خبری از خانواده ام نبود به اطراف رفتم دو کودکم را زخمی زیر درختانی افتاده دیدم ولی از یک فرزند کوچکم و همسرم خبری نبود و هر چه گشتم آنها را نیافتم پیرمرد بسیار متاثر شد و با اندوه به خرس نزدیک شد او را در بغل گرفت و گفت کمکت می کنم تا خرس مادر را پیدا کنی و از فرزندت ردی پیدا کنیم خرس گفت: آنها را یافتم.

پیرمرد گفت: چگونه گفت: داشتم تمام شب و روز را می گشتم تا اینکه توله خرسم را کشته در بین درختان در انتهای کوهستان یافتم و رد خونی که بود را گرفتم که به این ده رسیدم.
پیرمرد برخواست غذایی برای خرس آورد و آبی تا بخورد و بنوشد. سپس گفت: می توانم تو را دوست خطاب کنم خرس گفت: آری تو پیرمرد مهربانی هستی. آن دو دوست شده بودند قبل از آنکه خورشید به میان آسمان رسیده باشد. پیرمرد به خرس گفت: ما در ده دو شکارچی داریم باید بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست. تو در خانه بمان پس از خانه بیرون رفت و بسوی خانه ی مرد شکارچی رهسپار شد در بین راه به همسایه فضول برخورد و گفت: خانه ی شکارچی می روم همسایه گفت: دنبال خرس مادری؟ کار همین شکارچی ده ماست الان از آنجا می آیم و گفتم که خرس در خانه ی تو است و او در تدارک شکارش به سوی خانه ی تو است پیرمرد گفت: همسایه چرا چنین کردی گفت: او خرس دهن گشادی است و دارد درد می کشد بهتر است برود نزد خانواده اش پیرمرد گفت: هرگز. تو از حسادت و خودخواهی چنین کردی و از همسایه جدا شده با سرعت به سمت خانه اش رفت و دید خرس همچنان نشسته و ساکت است پیرمرد گفت: شکارچی را یافتم و دارد به این سمت می آید.
خرس باشنیدن این کلمه از جا برخواست تا انتقام فرزندش را بگیرد و از خرس مادر با خبر شود.

پیرمرد گفت: در پشت خانه پنهان شو در وقت مناسب وارد شو و خرس به خانه ی پشت رفت و پنهان شد. پیرمرد نشست و منتظر ماند همسایه به همراه شکارچی وارد شدند و در جستجوی خرس از پیرمرد می پرسیدند پیرمرد آنها را به چای دعوت کرد و گفت: به شما می گویم خرس کجاست نگران نباشید او در خانه ی من است چای بخورید سهمی از خرس برای من هم در نظر بگیرید آن موقع او را تحویل می دهم همسایه گفت: سر عقل آمدی باشه و با هم چای نوشیدند پیرمرد به شکارچی گفت چه شد سر از آن لانه برآمدی و خرس مادر شکار کردی گفت: خرسی دیدم در نزدیکی ده هر روز می آید و فرار می کند روزی رد او را زدم تا به دهانه ی غاری در کوهستان رسیدم و آنجا خرس مادر و یک توله را شکار کردم و آن خرس فرار کرد که فکر کردم اگر این خرس پدر است چقدر بزدل است و خواستم از او بپرسم چرا چنین کرد؟ من برای این سوال آمده ام. پیرمرد گفت: آیا به دنبالش رفته ای در کوهستان؟ شکارچی در حالی که ته چای خود را می نوشید، گفت: آری ولی او هر بار فرار می کند.

پیرمرد گفت: توله خرس چه شد شکارچی گفت: وقتی خرسها را گرفتم در قفسی قرار دادم ولی در بین راه گله ای گرگ حمله کردند برای نجاتمان در حال فرار قفس خرس بچه باز شد و او از قفس پرتاب شد بیرون و من نتوانستم بایستم و نجاتش دهم ولی خرس مادر را به شهر برده فروختم.

پیرمرد گفت: خرس در انباری است اما نمی توانید چون او بسیار عصبی است باید از پشت به او حمله کنید اینجا یک زیر زمین مخفی دارم به پشت انباری می رسد شکارچی و همسایه به زیر زمین رفتند و مرد در را پشت آنها بست و خرس وارد شد آنها که خود را اسیر دیدند گفتند: خرس بزرگ با ما کاری نداشته باش دشمن خانواده ی تو آن خرس بود نه من خرس گفت: تو او را می شناسی گفت: آری گفت: تو را نمی کشم اگر با من امروز باشی شکارچی پذیرفت ولی خرس گفت: این مرد فضول مزاحم است او را می کشم شکارچی سکوت کرد پیرمرد گفت: نقشه ات چیست؟

خرس گفت: او را طعمه می کنم برای خرس خائن. همسایه اسیر دو مرد و خرس شد و به سوی کوهستان حرکت کردند همسایه را به درختی بستند و او را طعمه قرار دادند پس از ساعت ها خرس خائن نزدیک شد و در بند شکارچی گرفتار شد خرس پدر نزدیک شد و گفت تو قطعا می میری ولی چرا چنین کردی خرس که دید همه چیز آشکار شده است گفت: تو خانواده داشتی و به من فخر می فروختی و من برای آنکه تو چنین شاد نباشی شکارچی را به سوی خانه ات فرستادم و الان پشیمان نیستم.

خرس که چنین دید نگاهی به خرس خائن کرد و به شکارچی گفت: من از خون تو و این مرد فضول می گذرم، به شرطی که با این خائن آن کنی که انسان ها با یک خائن میان خود می کنند و شکارچی گفت: تو خرس بزرگ و مهربانی هستی قطعا ما انسان ها خائن را می کشیم و برای این خرس پوستش را میکنم و پادری خانه می کنم و از گوشتش سگ ها را سیر می کنم و استخوانش را بیرون ده برای شغال ها می اندازم و خرس گفت: چنین کن.

پیرمرد و خرس از هم خداحافظی کردند و پس از آن این دو دوستان خوبی برای هم بودند برای همیشه شاید برای عبرت گرفتگان راه نجاتی باشد.

Written by Master Kamel

به این مطلب ستاره دهید و ۲ امتیاز دریافت کنید

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (40 votes, average: 4٫63 out of 5)
Loading...

17 دیدگاه برای “حکایت خرس

  1. profile avatar
    رها.م گفته:

    صداقت و مهربانی در طبیعت به خود انسان برمیگردد
    درود فراوان و سپاس از این حکایت زیبا

  2. profile avatar
    Barad گفته:

    بسیار پند آموز بود هرکسی که به زندگی دیگران حسادت کنند قطعا خودش نابود میشود راستی ریشه حسادت در چیست؟

  3. profile avatar
    اکرم ن گفته:

    چه داستان زیبایی، دقیقا اینروزها بسیاری از انسانها چنین شده‌اند و نمیخواهند شادی دیگران ببیند و فکر میکنند شادی دیگران چیزی از آنها کم می‌کند

  4. profile avatar
    محمد گفته:

    همیشه خیانت در بین انسانها نیز به همین گونه است. حسادتی که پایانی ندارد و در نهایت خائن همیشه بازنده است چون برخلاف خودش و حقیقت خودش در حرکت است اما نمیداند که نمیداند

  5. profile avatar
    فرشته آیینه گفته:

    ریشه تمام رفتارها و کارهای بد از حسادت است چطور می شود حسادت را از ریشه خشکاند؟

    • profile avatar
      مدیر سایت گفته:

      سلام دوست عزیز
      ریشه حسادت در ترس است و ترس ۵ فاکتور دارد که آنها بشناسید و آنها را کنار بزارید. حسادت از بین می رود.
      strong>Written By Master Kamel

  6. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    داستان جالب وزیبایی بود این داستان هم مهربانی و صداقت توش بود وهم حسادت مرد همسایه که در دلش وقلبش عشق و محبتی نبود حسادت اول باید خیلی خودت را اذیت کنی تا بتوانی به دیگران لطمه بزنی و آخر هم خودت صدمه میبینی آن مرد کشاورز با دوستی خرس را یاری کرد ولی آن مرد همسایه با فضولی وحسادت خیانت به همسایه وآن حیوان کرد
    خیانت ،حسادت وترس در دام می افتند ولی عشق ومهربانی ودوستی ویاری همیشه در همه حال موفق است

  7. profile avatar
    fariba گفته:

    اگر ما در زندیگیمان قانع باشیم وسر مان تو لاک خودمان باشد وبه زندگی کسی حسادت نکنیم
    هیچوقت ،هیچوقت هیچ مشکلی برای کسی پیش نخواهد امد وهمه در آرامش هستیم
    درود بر مستر کامل عزیز

  8. profile avatar
    reza movafagh گفته:

    حسادت یعنی تو چیزی داری که من ندارم ومن از این که تو داری و من ندارم درد میکشم پس بهتره تو هم نداشته باشی

  9. profile avatar
    نیلوفر گفته:

    مرد همسایه با فضولی وحسادت ،خیانت به همسایه وآن حیوان کرد حسادت و فضولی کار دستش داد ودر آخر خودش گرفتار شد ولیآن مرد همسایه با عشق و محبت و نوازش کردن تونست مهر آن خرس را بدست بیاورد وهم اینکه کمکی به آن حیوان کرد فقط عشق است که باعث میشه ما به موفقیت برسیم با اراده قوی این داستان نشان داد که حسادت و فضولی خیانت است هم به دیگران لطمه بزنی و آخر هم خودت صدمه میبینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *